نيك بازهم خنديد و بى توجه به يقه اش كه هنوزهم بينِ مشتِ پ

نيك بازهم خنديد و بى توجه به يقه اش كه هنوزهم بينِ مشتِ پسرِ مقابلش قرار داشت، سرش رو به ديوارِ پشتِ سرش تكيه داد و گفت:
"دوستت داره يا دوستش دارى؟"
پلكهاىِ جیمین روىِ هم افتاد و نفسش رو با شدت به بيرون فرستاد:
"چرا خفه نميشى و از اينجا گورتو گم نميكنى؟"
نيك ليسى به لبِ پايينش زد و با بلند كردنِ دستش، دستهاىِ پسرِ مقابلش رو از يقه اش فاصله داد.
تكيه اش رو از ديوار پشت سرش گرفت و سمتِ تو قدم برداشت.
مقابلت از حركت ايستاد با نگاهِ خسته و روشنش، از سر تا پات رو از نظر گذروند و درنهايت، آروم لب زد:
"پسم ميزنى اما نگاهت رو خيلى خوب ميشناسم عزيزم!نگاهت علارغمِ زبونت، دروغ گفتن رو ياد نگرفته!"
گفت و بعد از اتمامِ جمله اش، براىِ چند ثانيه بهت خيره موند و درنهايت نفسش رو با شدت به بيرون فرستاد و بالاخره سمتِ مخالفت چرخيد.
نيم نگاهى به جیمین انداخت و دستهاش مشت شد.
اگه تو يه موقعيت ديگه غير از الان بود، قطعا يك مشت ميكوبيد تو فكِ اون پسره احمق!
اما حالا..نه وقتش بود و نه ميتونست كه مقابلِ نگاهِ دخترى كه دوسش داشت، بيشتر از اين خراب بشه!
بنابراين تصميم گرفت از اونجا بره و حرصش رو روىِ كيسه بوكسش خالى كنه!


میشه گفت عشق جیمین یک طرفست ولی ما امیدواریم در آینده بزنه مخشو👀🤣
دیدگاه ها (۲)

تو و دشمنت مقابل هم نشسته بوديد.بخاطرِ مراسم عروسيه يكى از د...

ليوان رو سرِ جاى قبليش برگردوندى و نگاهِ بدى بهش انداختى:"ده...

با لحنِ جدى و تندى گفت و همين باعث شد پسرِ ديگه به خنده بيفت...

تو و پسرِ يكى از دوستهاى صميميه پدرت علارغمِ خانواده هاتون ك...

دوراهی عشق و نفرت p¹⁶تهيونگ:وايساد و برگشت طرفم تا ادامه حرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط