زندگی ام در ایینه پارت ۷

خدمتکار وارد شد و گفت : سلام پرنسس
کومرو سرش را به نشانه ی سلام تکان داد و گفت : میخواستی چه خبری رو به من بدی
خدمتکار ادامه داد : پسر یکی از پادشاه ها قصد دارد برای خواستگاری از شما به اینجا بیاید ، همچنین امشب درخواست کردند که باهم شام بخورید
بعد از چند دقیقه فکر کردن کومرو جواب داد : باشه قبول میکنم اما قبلش باید با پدرم حرف بزنم
خدمتکار لبخندی زد و گفت پس برای شب میام تا امادتون کنم و رفت
کومرو سریع به سمت اتاق لباس ها رفت و در رو باز کرد ، اکین بیرون اومد و گفت : خب بنظر میاد از این موضوع خوشحال نیستی
کومرو : خب من خیلی از این موقعیت های مختلف رو تجربه کردم و برای این هم یه راه حل پیدا میکنم
اکین : پس یعنی میخوای بری ؟
کومرو : اره میرم و تکلیفم رو هم با اون و هم با پدرم روشن میکنم
اکین : خب فکر میکردم ........ فکر میکردم شاید بتونیم شب همدیگرو ببینیم
کومرو : خب پس من زود تر برمیگردم . مثلا برای ساعتای ۱۱ ......... خوبه ؟
اکین : عااااا ، اره خیلی خوبه
کومرو و اکین لبخندی به هم زدند و از هم خداحافظی کردند .


بعد از اینکه اکین رفت ، منم تصمیم گرفتم برم و با پدرم حرف بزنم

به سمت اتاقش رفتم و در زدم (پدر کومرو = پ. کومرو ) (مادر کومرو = م.کومرو)
پ.کومرو : بیا داخل
وقتی رفتم دیدم مادرم هم اونجاست .
به جفتشون سلام کردم که پدرم گفت : برای شب اماده ای ؟
کومرو : شب ؟........اها منظورت برای شام با اون
مادرم سریع حرفم را قطع کرد
م.کومرو : بله ، مشکلی داری ؟
کومرو : نه بابا مشکل چیه از خدامه با گاو محلمون شام بخورم
م.کومرو : تو حق نداری به اون شاهزاده توهین کنی .
البته همسرت
پ.کومرو : بله کومرو مادرت درست میگه
کومرو : همسر ؟
نیشخندی زدم و ادامه دادم
کومرو : همسر کجا بود ، تا وقتی که من نخوام اون همسر من نمیشه
پ.کومرو : دست تو نیستش
کومرو : اها اونوقت اگه بگم نه و برای شام نرم چی میشه ؟
پ.کومرو : بهت گفتم که اختیارش دست تو نیست
کومرو : اختیار من دست خودمه و هیچکس ، هیچکس حق نداره برای زندگی من تصمیم بگیره
م.کومرو : برو اتاقت و اماده شو
پ.کومرو : دیگه حرفم رو تکرار نمیکنم
رفتم بیرون و با عصبانیت در رو بستم و به سمت اتاقم رفتم .
سریع به سمت اینه رفتم و دستم رو روی اینه گذاشتم تا ...................




امیدوارم خوشتون اومده باشه
ممنون که حمایت میکنید🎀
دیدگاه ها (۰)

★دستبند ما؟!...p²پدرم بعد مکثی لبخند زد و گفت:"پس جواب بده ع...

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

اورلورا

⟭𝑓𝑟𝑜𝑚 𝑓𝑟𝑖𝑒𝑛𝑑𝑠ℎ𝑖𝑝 𝑡𝑜𝑜 𝑙𝑜𝑣𝑒 ⟬𝑃𝑎𝑟𝑡 22...........گارسون=بله بفرم...

☆-هزار یک شب-☆قسمت [۱]ویو ا/تسلام من ا/تم. من پدرم زمانی که ...

Forbidden love①(عشق ممنوعه) تق تق تقا/ت: کیهچانی: چطوری کوچو...

چند پارتیـ درخواستیـــــــــــــــــ🧊💔ـــــــــــــــــوقتی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط