𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²⁶]

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²⁶]

*ا/ت ویو*

اونقدر توی فکر بودم که متوجه اینکه کسی در زد نشدم‌ با شنیدن ضربه ای بلندتر به خودم اومدم. بالاخره بعد از باز شدن در، تاتا رو دیدم که وارد اتاق شد. اضطرابم رو زیر لبخندی مصنوعی مخفی کردم. قلبم با دیدن لبخند دوبارش، به تپش افتاد. تپش قلبم با نزدیک شدنش چنان وحشیانه شد که میترسیدم صداش رو بشنوه. اما بعد، با دیدن اون دسته گل خشکم رد. مرتیکه جنتلمنننننننن.
گل رو ازش گرفتم و با لبخندی دوباره بهش نگاه کردم.

+ممنونم بابت گل.
-این تازه اولشه ‌کوچولو!

لبخندی خجالتی زدم و بعد دسته گل رو روی میز، کنار جامدادی فلزی گذاشتم‌. در حالی که به صندلی رو به روی میزم اشاره کردم، گفتم‌.

+بفرمایید!

تاتا سر تکون داد و با همون لبخندش روی صندلی نشست. همینطوری که بهش خیره شده بودم، یاد اون عکسا افتادم. افکارم در مورد اون شایعه رو کنار گذاشتم و جلسه رو شروع کردم. اما بین حرفام‌، حواسم به اون عکسای کوفتی پرت میشد. توی دو راهی سختی گیر افتاده بودم. میخواستم ازش در مورد اون عکسا بپرسم و حقیقت رو بفهمم. اگه یک درصد درست باشه، شاید بتونم بهش توی درمان کمک کنم‌ اگه هم فقط یه شایعه لعنتی باشه که خیالم راحت میشه. حداقل ممکنه آدم ترسناکی نباشه. دوباره اون افکار رو مخ رو کنار گذاشتم و به صحبتام ادامه دادم. بالاخره بعد از مدتی، تمام شجاعتم رو جمع کردم و سکوت کردم و گلوم رو صاف کردم‌.

+آقای کیم‌... میخوام ازتون سوالی بپرسم. ازتون میخوام کاملا صادقانه جواب بدید.
-حتما... بگو... سر و پا گوشم.
+خب... شما تک فرزند هستین؟
-همم؟ بله... من تک فرزندم... چطور مگه؟ ا/ت؟ مشکلی پیش اومدا؟ حالت خوبه یا...
+آره خوبم... فقط...
-فقط چی؟

نفسی از استرس از دهنم خارج شد و بعدش دستم رو به سمت گوشیم دراز کردم. روشنش کردم و وارد گالریم شدم و توی پوشه اسکرین شات رفتم. روی عکسی از تاتا دیده بودم زدم و بدون اینکه صفحه گوشیم رو بهش نشون بدم، سرم رو بلند کردم و با تردید گفتم.

+خب... چطور بگم؟ ببین... عااام‌‌‌... احتمالا شایعات رو دیدی نه؟

متوجه تو هم رفتن ابروهاش و کچ کردن سرش شدم.

-چه شایعاتی؟

نفس عمیقی کشیدم و صفحه گوشیم رو به سمتش برگردوندم. روی صفحه عکسی ار یه مرد که چهره‌ی تاتا رو داشت و داشت با چاقوی خونی توی دستش راه میرفت، بود. مشخصا اون عکس از طریق دوربین مدار بسته گرفته شده بود.

+منظورم اینه...
-...

چیزی نگفت و فقط با عکس خیره شد. البته گشاد شدن چشماش از چشمم دور نموند. فقط بهش نگاه کردم و خدا خدا میکردم که فقط اون مرد یه همزاد یا فقط یه عکس فیک باشه.

*تهیونگ ویو*

با دیدن عکس توی گوشی ا/ت، خون توی رگام خشک شد. چشمام اونقدر گشاد شده بود که هر لحظه ممکن بود از حدقه بزنه بیرون. پوستم گچ شده بود و گلوم خشک شده بود و برای کسری از ثانیه فراموش کرده بودم که چطوری نفس بکشم. بعد از مدتی که به خودم اومدم، گلوم رو صاف کردم و با صدای مسلط گفتم.

-خب... منظور؟
+منظور؟ منظورم اینه که تو... تو تهیونگ هستی؟ تو... تو اون قات-

نزاشتم حرفش رو کامل کنه و گفتم.

-فندق کوچولو! تو واقعا فکر میکنی این عکس واقعیه؟ میدونی که این روزا هوش مصنوعی به شدت پیشرفت کرده. کافیه بهش از هر چی عکس بدی تا برات بهتر و حتی واقعی تر رو بسازه.

لبخندی معصومانه زدم و سعی کردم خشمم رو کنترل کنم.

+تاتا... گفتم حقیقت رو بگو... من... من مشکلی ندارم اگه تو تهیونگ باشی... مشکلی ندارن اگه قاتل باشی... اگه مافیا باشی... هر کسی که باشی من موظفم توی درمان شدنت بهت کمک کنم‌. پس... با گفتن واقعیت من رو نمیترسونی... در واقع به خودت کمک میکنی. اگه واقعیت رو بگی من بهتر میتونم توی درمان بهت کمک کنم‌. پس لطفا... حقیقت رو بگو... رو راست باش... قرار نیست با گفتن واقعیت دنیا تغییر کنه.

اگه بخوام راستشو بگم... یکم تحت تاثیر حرف های مزخرفش قرار گرفتم اما بعدش حالت غمگین به صورتم گرفتم و سرم رو پایین انداختم.

-میخوای حقیقت رو بدونی پرنسس؟ باشه... حقیقت رو بهت میگم‌.

اینم پارت جدید بعد مدت ها🥺
امیدوارم خوشتون بیاد قشنگام🙃
فردا باز هم پارت میزارم😉
بدرودددددد🎀✨️

شرط:

𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟐𝟎
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟐𝟎
دیدگاه ها (۲۱)

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²⁷]*تهیونگ ویو*سرم رو بلند کردم و با چ...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²⁸]*تهیونگ ویو*به اندازه کافی از دستش ...

درودی دوباره به همگی بعد از مدت ها🙂میدونم این مدت که نبودم م...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²⁵]*ا/ت ویو*از روی تخت بلند شدم و از ا...

وای بچه ها استرس گرفتم کمکگوشیم چند بار خاموش شد روشن کردم ر...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط