دست ها بالا بود

دست ها بالا بود
هرکس سهم خودش را طلبید
سهم هر کس که رسید
داغ تر از دل ما بود!
نوبت من که رسید
سهم من یخ زده بود!
سهم من چیست مگر؟!
یک پاسخ!
پاسخ یک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتی تا ته دلتنگی ها
شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند!!!!
دیدگاه ها (۱)

من از آن سوی حسرت هایباران خورده می آیمشبی من باز میگردمشبی ...

آبی تر از آنم که بیرنگ بمیرماز شیشه نبودم که با سنگ بمیرممن ...

چطور می‌شود با نبودنت کنار آمد، آقا…؟چطور می‌شود باور کرد دی...

بگو چگونه باور کنم... آن قامتی که هر بار دیدنش جان دوباره به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط