رمان جاذبه ی چشمات پارت ۷
رمان جاذبه ی چشمات پارت ۷
اه بیتا از دس تو مامانت الان تو کماست بعد تو عین بز نشستی به کارای پسره ی خل تر از خودت فکر میکنی. خدایا شفا بدم
با صدای سرفه پرهام از فکرای چرت و پرت و مزخرفم بیرون اومدم
پرهام:میشه بپرسم چیشده !؟
سرمو تو دستام گرفتم و گفتم :هیچی اتفاق خاصی نیوفتاده
هیچی نگفت و کنارم لب پله نشست
پسره ی احمق بیشعور به تو چه که منه مرگمه اصلا چرا کنار من نشستی ؟مگه من بهت اجازه دادم
یاد مامانم افتادم وقتی بزور ازش اجازه گرفتم واسه درس و کار بیام تهران نمیخواست من بیام که به کم رها و بابام راضی شد و قبول کرد که با رها بیام اینجا تو همین فکر بودم که گریم شدت گرفت
خیلی سعی کردم گریه نکنم ولی اصلا نمیشد مامانم بود کسب که برا من خیلی عزیزه و از همه برام مهمتره
خدایا مامانمو خوب کن
تو درگیری خودم و فکرام و مامانم و گریه هام بودم که هیچ جوره بند نمیومد که گرمای یه دست دور کمرم رو حس کردم
حتما این پسره ی بی غیرته دیگه دستتو بکش من دلداری نمیخوام
چرا میخوام من خیلی میخوام
هیچی بهش نگفتم و فقط سعی کردم گریمو کمترش کنم که فایده ایی نداشت
ولی بعد چند دیگه تونستم و موفق شدم یکم ا. هق هقام رو کمترش کنم
اما هنوز اشکام آروم آروم صورتمو خیس میکردن
سرمو از ذو پاهام برداشتم و بین دستام گرفتم
پرهام بزور دستامو از جلو صورتم برداشت اما من نمیخواستم بفهمه که چقدر ناراحتم و حالم اصلا خوب نیست واسه همین سرمو انداختم پایین
پرهام :بیتا خانم حداقل بیاید بریم تو داروخونه اینجا خیلی سرده سرما میخوریدا
عثبی و بغض آلود گفتم :توبرو من نمیام
تو !من به اون گفتم تو چرا بهش .......
که یه دست سرمو داد بالا ......................دست گرم پرهام بود که الان زیر چونه ی من بود
اخمی رو پیشونیم نشست تا خواستم بگم ولم کن
انگشت اشارشو گذاشت رو لبم و گفت :هیسسسسسسسسس نمیشه که تا صبح بشینی اینجا و گریه کنی یا بگو چی شده یا بیا بری داخل
اشکی از گوشه ی چشمم رو گونم سر خورد و سرمو انداختم پایین دوباره دستشو زد زیر چونم اما این بار زل زده بود بهم و نگران نگام میکرد :چیشده تو که تا تازه خوب بودی ؟
نگاهش کردم و توان حرف زدن نداشتم و محو جاذبه ی چشمای مشکیش شدم
وا چرا اصلا من زل زدم به این پسره ی بی غیرت عجب چشای خوشکلی داری بیتا خاک تو سرت چشاتو درویش کن دختر جان
چشمام باز اشکی شد و باز تصویر چشای جذاب و مشکی پرهام محو شد
آروم آروم دستشو آورد و اشکامو پاک کرد و گفت :خب دوس نداری نگو اشکال نداره فقط پاشو بری داخل سرده سرما میخوری
پاشد که بره
_پرهام
بله
میشه نری!؟
...........
نظر بدید چطوره
اه بیتا از دس تو مامانت الان تو کماست بعد تو عین بز نشستی به کارای پسره ی خل تر از خودت فکر میکنی. خدایا شفا بدم
با صدای سرفه پرهام از فکرای چرت و پرت و مزخرفم بیرون اومدم
پرهام:میشه بپرسم چیشده !؟
سرمو تو دستام گرفتم و گفتم :هیچی اتفاق خاصی نیوفتاده
هیچی نگفت و کنارم لب پله نشست
پسره ی احمق بیشعور به تو چه که منه مرگمه اصلا چرا کنار من نشستی ؟مگه من بهت اجازه دادم
یاد مامانم افتادم وقتی بزور ازش اجازه گرفتم واسه درس و کار بیام تهران نمیخواست من بیام که به کم رها و بابام راضی شد و قبول کرد که با رها بیام اینجا تو همین فکر بودم که گریم شدت گرفت
خیلی سعی کردم گریه نکنم ولی اصلا نمیشد مامانم بود کسب که برا من خیلی عزیزه و از همه برام مهمتره
خدایا مامانمو خوب کن
تو درگیری خودم و فکرام و مامانم و گریه هام بودم که هیچ جوره بند نمیومد که گرمای یه دست دور کمرم رو حس کردم
حتما این پسره ی بی غیرته دیگه دستتو بکش من دلداری نمیخوام
چرا میخوام من خیلی میخوام
هیچی بهش نگفتم و فقط سعی کردم گریمو کمترش کنم که فایده ایی نداشت
ولی بعد چند دیگه تونستم و موفق شدم یکم ا. هق هقام رو کمترش کنم
اما هنوز اشکام آروم آروم صورتمو خیس میکردن
سرمو از ذو پاهام برداشتم و بین دستام گرفتم
پرهام بزور دستامو از جلو صورتم برداشت اما من نمیخواستم بفهمه که چقدر ناراحتم و حالم اصلا خوب نیست واسه همین سرمو انداختم پایین
پرهام :بیتا خانم حداقل بیاید بریم تو داروخونه اینجا خیلی سرده سرما میخوریدا
عثبی و بغض آلود گفتم :توبرو من نمیام
تو !من به اون گفتم تو چرا بهش .......
که یه دست سرمو داد بالا ......................دست گرم پرهام بود که الان زیر چونه ی من بود
اخمی رو پیشونیم نشست تا خواستم بگم ولم کن
انگشت اشارشو گذاشت رو لبم و گفت :هیسسسسسسسسس نمیشه که تا صبح بشینی اینجا و گریه کنی یا بگو چی شده یا بیا بری داخل
اشکی از گوشه ی چشمم رو گونم سر خورد و سرمو انداختم پایین دوباره دستشو زد زیر چونم اما این بار زل زده بود بهم و نگران نگام میکرد :چیشده تو که تا تازه خوب بودی ؟
نگاهش کردم و توان حرف زدن نداشتم و محو جاذبه ی چشمای مشکیش شدم
وا چرا اصلا من زل زدم به این پسره ی بی غیرت عجب چشای خوشکلی داری بیتا خاک تو سرت چشاتو درویش کن دختر جان
چشمام باز اشکی شد و باز تصویر چشای جذاب و مشکی پرهام محو شد
آروم آروم دستشو آورد و اشکامو پاک کرد و گفت :خب دوس نداری نگو اشکال نداره فقط پاشو بری داخل سرده سرما میخوری
پاشد که بره
_پرهام
بله
میشه نری!؟
...........
نظر بدید چطوره
- ۶.۴k
- ۱۵ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط