رمان دخترای شیطون
رمان دخترای شیطون
پارت_۲۴
مجبور بودم وقتیم اومدم گفتم بریم حیاط رویالو دیدم اگ صدات بلند تر میشد میفهمید مجبور شدم
یا حرف ارسن افتادم
دستامو رو گوشم گذاشتم صداش تو گوشم میپیچید دوییدم سمت ویلا
گریه میکردمو میرفتم
ارمیا:ریحانه ریحاننننن وایسا خواهش میکنم
ودی من بی توجه بهش رفتم سمت ویلا اشکامو پاک کردم
رفتم تو ویلت کسی نبود رفتم تو اتاقم
رها هنوز خواب بود نشستم رو تختم و اروم اسک ریختم
اخه نامرد من چی کم داشتم چرا
انقدر گریه کردم که با همون لباسا و به حالت نشسته خوابم برد
وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود
وای مانتوم و شالم چروک خالی شده
بلند شدم رفتم یه تیشرت پوشیدم موهامم برس کردم
رفتم پایین موهامم باز بود
دیدم نیستن
حتما تو حیاطن
دروباز کردم دیدم نیستن وا پس کجان
رفتمپایین
چون منطقه شخصی بود راحت بودیم
دیدم لب دریا دور اتیش جمع شدن دارن سیب زمینی اتیشی میخورن
من:چرا کسی بیدارم نکرد؟
همه سلام کردن منم جواب دادم
ارمیا:بیا سیب زمینی اتیشی بخور
تو یه بشقاب گذاشت داد دستم
من:مرسی رفتم لب اب روی سنگ نشستم که صدای رزا رو شنیدم
رزا:داریم میریم
من:شما برین من میام
رزا:باشه
رفتن تو
ارمیا:میشه یه سوال ازت بپرسم
من:چرا نرفتی
ارمیا:کارت داشتم
من:گوشم باهاته
ارمیا:چرا وقتی بهت دست میزنم حالت بد میشه چرا امروز انقدر گریه کردی چرا از مهمونی رفتی میتونستی نری چت شد
تصمیم گرفتم باهاش دردو دل کنم
من:چهار سال پیش توی یه کافی شاپ با یکی از دوستام قرار داشتم وقتی از کافی شاپ برمیگشتیم ماشین ما با یکی دیگه برخورد کرد راننده ماشین یه پسر بود خوشگل و خوشتیپ بود شمارشو داد به من که خسارتو پرداخت کنه منم زنگ زدم بهش گفتم نمیخواد خسارتو پرداخت کنین تا اینکه فهمیدم دوست راشاست.رفت و امدامون زیاد شد عاشقش شدم اونم فهمید و بهم گفت دوسم داره تو یکی از مهمونیا یه دستبند بهم داد ولی با یکی از دخترای اون مهمونی برخورد کردیم باهاش صمیمی بود ازش عصبی شدم برای دلخور نشدنم دستمو کشید برد تو حیاط و ب*و*سیدم منم چون عاشقش بودم همراهیش کردم
دوسال باهم دوست شدیم روز به روز بیشتر عاشق هم میشدیم راشا هم فهمیده بود ناراحت نبود ولی یه روز تو پارتی با یه دختر دیگه دیدمش شکستم شکستنمو دید بهش گفتم مگه چی کم داشتم گفت:هیچی محبور بودم بب*و*سمت دختره سمج و نچسبی هستی مجبور بودم باهات دوست شم راشو کشید رفت دوستیشم با راشا بهم زد وقتی عاشقش بودم تازه ۱۷سالم بود ولی وقتی شکستم۱۹ سالم بود از اون روز به بعد راشا خیلی مراقبمه
اسمش ارسن بود پنج سال ازم بزرگتر بود
دختره خیلی خوشگل تر از من بود هق هقم اوج گرفت
ارمیا اومد جلوی پام زانو زد صورتمو با دستاش قاب کرد
پارت_۲۴
مجبور بودم وقتیم اومدم گفتم بریم حیاط رویالو دیدم اگ صدات بلند تر میشد میفهمید مجبور شدم
یا حرف ارسن افتادم
دستامو رو گوشم گذاشتم صداش تو گوشم میپیچید دوییدم سمت ویلا
گریه میکردمو میرفتم
ارمیا:ریحانه ریحاننننن وایسا خواهش میکنم
ودی من بی توجه بهش رفتم سمت ویلا اشکامو پاک کردم
رفتم تو ویلت کسی نبود رفتم تو اتاقم
رها هنوز خواب بود نشستم رو تختم و اروم اسک ریختم
اخه نامرد من چی کم داشتم چرا
انقدر گریه کردم که با همون لباسا و به حالت نشسته خوابم برد
وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود
وای مانتوم و شالم چروک خالی شده
بلند شدم رفتم یه تیشرت پوشیدم موهامم برس کردم
رفتم پایین موهامم باز بود
دیدم نیستن
حتما تو حیاطن
دروباز کردم دیدم نیستن وا پس کجان
رفتمپایین
چون منطقه شخصی بود راحت بودیم
دیدم لب دریا دور اتیش جمع شدن دارن سیب زمینی اتیشی میخورن
من:چرا کسی بیدارم نکرد؟
همه سلام کردن منم جواب دادم
ارمیا:بیا سیب زمینی اتیشی بخور
تو یه بشقاب گذاشت داد دستم
من:مرسی رفتم لب اب روی سنگ نشستم که صدای رزا رو شنیدم
رزا:داریم میریم
من:شما برین من میام
رزا:باشه
رفتن تو
ارمیا:میشه یه سوال ازت بپرسم
من:چرا نرفتی
ارمیا:کارت داشتم
من:گوشم باهاته
ارمیا:چرا وقتی بهت دست میزنم حالت بد میشه چرا امروز انقدر گریه کردی چرا از مهمونی رفتی میتونستی نری چت شد
تصمیم گرفتم باهاش دردو دل کنم
من:چهار سال پیش توی یه کافی شاپ با یکی از دوستام قرار داشتم وقتی از کافی شاپ برمیگشتیم ماشین ما با یکی دیگه برخورد کرد راننده ماشین یه پسر بود خوشگل و خوشتیپ بود شمارشو داد به من که خسارتو پرداخت کنه منم زنگ زدم بهش گفتم نمیخواد خسارتو پرداخت کنین تا اینکه فهمیدم دوست راشاست.رفت و امدامون زیاد شد عاشقش شدم اونم فهمید و بهم گفت دوسم داره تو یکی از مهمونیا یه دستبند بهم داد ولی با یکی از دخترای اون مهمونی برخورد کردیم باهاش صمیمی بود ازش عصبی شدم برای دلخور نشدنم دستمو کشید برد تو حیاط و ب*و*سیدم منم چون عاشقش بودم همراهیش کردم
دوسال باهم دوست شدیم روز به روز بیشتر عاشق هم میشدیم راشا هم فهمیده بود ناراحت نبود ولی یه روز تو پارتی با یه دختر دیگه دیدمش شکستم شکستنمو دید بهش گفتم مگه چی کم داشتم گفت:هیچی محبور بودم بب*و*سمت دختره سمج و نچسبی هستی مجبور بودم باهات دوست شم راشو کشید رفت دوستیشم با راشا بهم زد وقتی عاشقش بودم تازه ۱۷سالم بود ولی وقتی شکستم۱۹ سالم بود از اون روز به بعد راشا خیلی مراقبمه
اسمش ارسن بود پنج سال ازم بزرگتر بود
دختره خیلی خوشگل تر از من بود هق هقم اوج گرفت
ارمیا اومد جلوی پام زانو زد صورتمو با دستاش قاب کرد
- ۱۱۳.۴k
- ۰۶ دی ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط