یادی از شهید . . .
یادی از شهید . . .
مادر شهیدی می گفت :
وقتی فرزند اولم در جبهه بود، پسر کوچک ترم آمد تا اجازه حضور در جبهه را بگیرد.
به او گفتم فعلا برادرت هست ، تو تکلیفی نداری. هر چه اصرار کرد اجازه ندادم .
تا آنکه یک روز صبح وقتی نماز صبح را خواندیم ،
به او گفتم برو خواهرت را هم بیدار کن تا نمازش قضا نشود. پسرم گفت لازم نیست خواهرم نماز بخواند !
با تعجب پرسیدم چرا ؟
گفت وقتی ما خوانده ایم ، او دیگر تکلیفی ندارد.
گفتم این چه حرفی است که می زنی ؟
پاسخ عجیبی داد.
گفت : شما می گویی برادرت جبهه هست و تو تکلیفی نداری ، من حرف شما را تکرار می کنم.
او باید تکلیف خودش را انجام دهد و هم من وظیفه خودم را.
در برابر این استدلال زیبای پسرم ، حرفی برای گفتن نداشتم.
اجازه دادم تا به جبهه برود. مدتی بعد عازم شد ،
اما به محض آنکه به اهواز رسید ،
خبر شهادت برادر بزرگ ترش را به او دادند ،
گفتند برو معراج شهدا و پیکر برادرت را تحویل بگیر.
گفت من آمده ام اینجا برای جنگ .
مردم ما آنقدر معرفت دارند که پیکر برادرم را به خانواده ام برسانند و با عزت تشییع کنند.
از همان جا به جبهه رفت و درست همان روزی که مراسم چهلم پسر بزرگم را برگزار می کردیم،
خبر شهادت او را هم شنیدم.
وقتی پیکرش را آوردند ، به من نشان نمی دادند ،
اما وقتی داخل قبر قرارش دادند، گفتم من باید بچه ام را ببینم، کارش دارم.
رفتم ، بندهای کفن را باز کردم و یک شاخه گل روی سینه اش گذاشتم . گفتم :
پسرم ، الان که دفن می شوی ، میهمان اهل بیت علیهم السلام خواهی شد ؛
مدیون مادرت هستی اگر این شاخه گل را از طرف من به حضرت زهرا سلام الله علیها، هدیه نکنی .
برگرفته از خاطرات حجت الاسلام قاضی عسکر در جمع خانواده های شهدا در حج سال ۱۳۹۱
مادر شهیدی می گفت :
وقتی فرزند اولم در جبهه بود، پسر کوچک ترم آمد تا اجازه حضور در جبهه را بگیرد.
به او گفتم فعلا برادرت هست ، تو تکلیفی نداری. هر چه اصرار کرد اجازه ندادم .
تا آنکه یک روز صبح وقتی نماز صبح را خواندیم ،
به او گفتم برو خواهرت را هم بیدار کن تا نمازش قضا نشود. پسرم گفت لازم نیست خواهرم نماز بخواند !
با تعجب پرسیدم چرا ؟
گفت وقتی ما خوانده ایم ، او دیگر تکلیفی ندارد.
گفتم این چه حرفی است که می زنی ؟
پاسخ عجیبی داد.
گفت : شما می گویی برادرت جبهه هست و تو تکلیفی نداری ، من حرف شما را تکرار می کنم.
او باید تکلیف خودش را انجام دهد و هم من وظیفه خودم را.
در برابر این استدلال زیبای پسرم ، حرفی برای گفتن نداشتم.
اجازه دادم تا به جبهه برود. مدتی بعد عازم شد ،
اما به محض آنکه به اهواز رسید ،
خبر شهادت برادر بزرگ ترش را به او دادند ،
گفتند برو معراج شهدا و پیکر برادرت را تحویل بگیر.
گفت من آمده ام اینجا برای جنگ .
مردم ما آنقدر معرفت دارند که پیکر برادرم را به خانواده ام برسانند و با عزت تشییع کنند.
از همان جا به جبهه رفت و درست همان روزی که مراسم چهلم پسر بزرگم را برگزار می کردیم،
خبر شهادت او را هم شنیدم.
وقتی پیکرش را آوردند ، به من نشان نمی دادند ،
اما وقتی داخل قبر قرارش دادند، گفتم من باید بچه ام را ببینم، کارش دارم.
رفتم ، بندهای کفن را باز کردم و یک شاخه گل روی سینه اش گذاشتم . گفتم :
پسرم ، الان که دفن می شوی ، میهمان اهل بیت علیهم السلام خواهی شد ؛
مدیون مادرت هستی اگر این شاخه گل را از طرف من به حضرت زهرا سلام الله علیها، هدیه نکنی .
برگرفته از خاطرات حجت الاسلام قاضی عسکر در جمع خانواده های شهدا در حج سال ۱۳۹۱
- ۲.۰k
- ۱۸ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط