( فصل ۲ ) سلطنت بی رحم
( فصل ۲ ) سلطنت بی رحم
پارت ۷۰
گابریلا با چشم های اشکی به سمته آدریانو آمد و بغل اش کرد
گابریلا : پسرم چرا نگفتی که قراره بیایی
آدریانو : خواستم یهویی بیایم
از بغل مادر اش جدا شد و به سمته خواهر اش فلاویا رفت و بغل اش کرد و دم گوشش گفت
آدریانو: کار های که کردی را فراموش نمیکنم خواهر گلم
از فلاویا جدا شد و با همه اهالی قصر گفت و گو کرد آخر سر رسید به دانیلا
دست اش را دراز کرد به سمته دانیلا دانیلا هم متقابلاً بهش دست داد
آدریانو : امیدوارم حالتون خوب باشه
دانیلا : خو خوبم
آدریانو نگاهی به دور وبر کرد
آدریانو : شاه دوخت آنائل نیستن
جونکوک : تو اتاق هستن چرا
آدریانو : همراهم یه مهمان دیگری هم آمده است
جونکوک : کجاست این مهمان شما
آدریانو خنده همیشگی را که بر لب داشت گفت
آدریانو : پس مهمان من
با صدای بلند گفت
آدریانو : مهمان من میشه لطفاً به سالون بیایید
همان فرد با چکمه های درخشان اش و لباس های سلطنتی اش وارده سالون شد
همه با دیدن آن فرد شکه شدن شاهزاده جونکوک با تعجب بهش نگاه میکرد
آنائل
جان را خوابوندم و گذاشتم اش تویه گهواره اش چشم هایش خیلی شبیه شاهزاده جونکوک بودن چرا نمیتوانیم فقط یه دفعه دیگه بهش اعتماد کنم تو دلم غوغای به پا است که هیچ وقت آرام نمیشه
سر و صدا تا آرام شده بودن انگار مهمان ها آمده بودن منم از اتاق جان خارج شدم و به سمته پله قدم برداشتم
داشتم از پله میرفتم پایین چهره آدریانو برام ظاهر شد با لبخند از پله ها رفتم پایین اما با دیدن کسی که کناره آدریانو ایستاده بود لبخندم محو شد دست و پام به لرز در آمدن همه داشتن منو نگاه میکردن اما من فقط شوکه ایستاده بودم اشک هایش سرازیر شدن
آنائل : ن نه .....ام... امکان ند. .. نداره....
پارت ۷۰
گابریلا با چشم های اشکی به سمته آدریانو آمد و بغل اش کرد
گابریلا : پسرم چرا نگفتی که قراره بیایی
آدریانو : خواستم یهویی بیایم
از بغل مادر اش جدا شد و به سمته خواهر اش فلاویا رفت و بغل اش کرد و دم گوشش گفت
آدریانو: کار های که کردی را فراموش نمیکنم خواهر گلم
از فلاویا جدا شد و با همه اهالی قصر گفت و گو کرد آخر سر رسید به دانیلا
دست اش را دراز کرد به سمته دانیلا دانیلا هم متقابلاً بهش دست داد
آدریانو : امیدوارم حالتون خوب باشه
دانیلا : خو خوبم
آدریانو نگاهی به دور وبر کرد
آدریانو : شاه دوخت آنائل نیستن
جونکوک : تو اتاق هستن چرا
آدریانو : همراهم یه مهمان دیگری هم آمده است
جونکوک : کجاست این مهمان شما
آدریانو خنده همیشگی را که بر لب داشت گفت
آدریانو : پس مهمان من
با صدای بلند گفت
آدریانو : مهمان من میشه لطفاً به سالون بیایید
همان فرد با چکمه های درخشان اش و لباس های سلطنتی اش وارده سالون شد
همه با دیدن آن فرد شکه شدن شاهزاده جونکوک با تعجب بهش نگاه میکرد
آنائل
جان را خوابوندم و گذاشتم اش تویه گهواره اش چشم هایش خیلی شبیه شاهزاده جونکوک بودن چرا نمیتوانیم فقط یه دفعه دیگه بهش اعتماد کنم تو دلم غوغای به پا است که هیچ وقت آرام نمیشه
سر و صدا تا آرام شده بودن انگار مهمان ها آمده بودن منم از اتاق جان خارج شدم و به سمته پله قدم برداشتم
داشتم از پله میرفتم پایین چهره آدریانو برام ظاهر شد با لبخند از پله ها رفتم پایین اما با دیدن کسی که کناره آدریانو ایستاده بود لبخندم محو شد دست و پام به لرز در آمدن همه داشتن منو نگاه میکردن اما من فقط شوکه ایستاده بودم اشک هایش سرازیر شدن
آنائل : ن نه .....ام... امکان ند. .. نداره....
- ۱۴.۴k
- ۲۸ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط