I can be myself with him

I can be myself with him
Part¹⁰⁷

کمی بعد،باهم از بیمارستان اومدیم بیرون
دستش رو گرفتم و کمکش کردم توی ماشین بشینه‌‌‌..خودم هم نشستم و شروع کردم به رانندگی
توی ماشین کلی براش غرغر میزدم که چرا خودشو توی خطر میندازه یا هرچیزی شبیه به اینا..
ولی بازم با اون ارامش و خنده ی همیشگیش،معذرت خواهی میکرد
بالاخره با غر های فراوااااان،رسیدیم خونه..
در رو باز کردم و وارد شدیم
پسرا نبودن!

-بچه هاااااا؟
جیمین:توی اتاقیمممممم

با تهیونگ رفتیم توی اتاق طراحی
پسرا داشتن رنگ هارو درست میکردن

+منم کمک کنم؟
-همونجا میشینی..تکون بخوری میکشمت

هوسوک دستش رو روی قلبش گذاشت

هوسوک:پس ما چی؟
-برید تیر بخورید بعدش استراحت میدم بهتون

اتاق طراحی منفجر شد از خنده..
قلمو رو برداشتیم و شروع کردیم به رنگ آمیزی..با دقت تمام جزئیات رو می‌کشیدیم
تهیونگ هم با ذوق بهمون نگاه میکرد..مثل پسربچه های دوساله
یهو یادم افتاد هنوز نحوه ی کار و توضیحات رو ننوشتیم

-تهیونگ..میتونی توضیحات رو بنویسی؟
+معلومه!

برگه و خودکار رو برداشت و با خوش‌خطی شروع کرد به نوشتن..
قلم‌موم افتاد!
روی زمین نشستم تا برش دارم..ولی دست تهیونگ خورد به رنگ و همش ریخت رو سرم
سرم رو اروم بالا اوردم..
تهیونگ با خنده گفت:

+رنگ موی قهوه‌ای بهت میاد
-ساکت!

سریع ساکت شد..نفس عمیقی کشیدم

-میرم حموم..برگشتم و دیدم کار رو تموم نکردید،۲۰ دقیقه باید کلتون رو توی اب کنید بدون اینکه نفس بکشید
یونگی:نیلسو..اخه نمیشه
-من رفتمممم

تا رفتم شروع کردن به سریع کار کردن
لباسامو در اوردم و وارد حموم شدم
به زور موهام رو شستم..
لباس پوشیدم و روتین انجام دادم..یکم بالم لب زدم
و رفتم توی اتاق طراحی..
هنوز کار تموم نشده بود،ولی خیلی جلو رفته بودن

+نیلسو..تروخدا اینبارو ببخش

کمی فکر کردم..خب پس یکم اذیتشون میکنم

-باشه!ولی باید براتون سیبیل بکشم
+سیبیل؟
-بله!

ماژیک مشکی رو برداشتم و برای همشون سیبیل کشیدم
واییی خیلی خوب شده بودن..اشکم در اومده بود از خنده
همشون با قیافه ی پوکر نگاهم میکردن،ولی وقتی خودشونو توی آیینه دیدن،دیگا نتونستن تحمل کنن و زدن زیر خنده

بعد از کلی مسخره بازی،دوباره شروع کردیم به رنگ آمیزی..اینبار با دقت بیشتر!
برای هر قسمت،چندین بار رنگ امتحان میکردیم..یا برای نشون دادن اجر ها،هزاربار سایه زدن رو امتحان کردیم
تهیونگ هم گاهی کمک میکرد و دوباره میرفت سر کار خودش
توی این چند ساعت،سه بار قرص هاشو یادش رفت..واقعا که یه بچه‌اس!

خودمونو روی صندلی پرت کردیم..
نتیجه ی یک ماه تلاش،واقعا بی نظیر شده بود
همون لحظه گوشیم زنگ خورد..استاد لی!
جواب دادم:

-بله استاد؟
استاد لی:برای امشب اماده‌اید؟
-چیشده؟
استاد لی:برای نشون دادن طرح!
-بله بله
استاد لی:ساعت ۸شب..میبینمتون
-خداحافظ

تماس رو قطع کردم
پسرا با قیافه ی مشکوک نگاهم کردن

-ساعت ۸ شب،باید طرح رو تحویل بدیم!
+امشب،این پروژه رو به بهترین شکل ممکن ارائه میدیم

توی دلم،فقط میخواستم این پروژه تموم بشه..چون نصف نمره ی دانگاهمون،برای این پروژه‌اس!

*ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

I can be myself with himPart¹⁰⁶میا برام لباس اورد و عوض کردم...

I can be myself with himPart³⁹سوهو اومد جلوی میزمکتابام رو ا...

I can be myself with himPart⁶²وقتی رسیدیم خونه،بدون اینکه نگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط