⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰
پارت 38
[ شروعی دیگر 🖤✨ ]
#دیانا🎀
محراب دست مهشادو گرفت و گفت :< با قره قروت موافقی؟ >
مهشاد :< اوف..بدجور..بریم.. >
محراب و مهشاد جلوتر راه افتادن من و ارسلانم پشت سرشون. بوی عطر خنک که کنارم وایستاده بود رو میتونستم حس کنم، بزار بگم چی پوشیده...پیرهن مشکی که آستیناشو تا آرنج بالا داده بود با شلوار کتون مشکی و جلیقه طوسی...موهاشم طبق معمول فرفری بود‌. یوخ بابا؟سلیقه اش خوبه...
بیخیال دید زدن شدم و رفتم کنار مهشاد.
دیانا :< مهشی؟ >
مهشاد با لبخند گفت :< اولین باره اینجوری صدام میکنی >
لبخند کمرنگی زدم ولی با گفتن حرفم استرس گرفتمو گفتم :< اگه مردم منو ببینن؟ >
مهشاد :< عینک آوردی؟ >
دیانا :< آره. >
مهشاد :< الان که آفتابه...تا وقتی شب شد عینکتو بزن >
عینکو به چشمم زدم...یکم خیالم راحت تر شد...بعد از خوردن قر و قروت که با هر تیکه خوردنش صورتم یه وری
میشد و ارسلان مسخره بازی در میاورد
رفتیم و شام خوردیم..
دیگه شب شده بود...عینکمو برداشتم...رسیده بودیم اون بالا بالاها...
ارسلان و محراب باهم صحبت میکردن که مهشاد رو به محراب گفت :< محری؟میری قهوه بگیری؟ >
محراب بلند شد و گفت :< باش >
مشکوک گفتم :< مشکوک میزنی! مهشاد بهت گفت محری داد نزدی که هیچ باش هم گفتی؟ >
محراب :< میخوای تو برو >
دیانا :< برو تو کوچه علی چپت بابا >
محراب ادامو در آورد و رفت...
جایی که وایساده بودیم یکم شلوغ بود ترجیح دادم یه گوشه بشینم...روی یه تیکه
چوب که شبیه صندلی بود نشستم...یکم پاهامو خم کردم...مهشاد مشغول عکس سلفی گرفتن از خودش
شد...
مهشاد :< دیا؟بیا یه عکس بگیریم >
دیانا :< بیخیال مهشی >
مهشاد :< توروخدا >
دیدگاه ها (۰)

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 39 [ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀بلند ...

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 40 [ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀با فض...

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 37 [ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀مهشاد...

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 36 [ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀طبقه ...

همخونه اجباری... پارت 47"ویو جئون جونگ کوک"همه دور میز شام ن...

همخونه اجباری... پارت 79."ویو ملیس"ساعت نزدیک شش عصر بود.بال...

I can be myself with himPart⁶³ساعت یک ربع به هشت بودسوار دوت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط