#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕

جونگکوک:خب لینا من میخام برم سئول( استرس)

لینا:برای مسافرت دیگه.

جونگکوک:نه برای زندگی یعنی برای همیشه میرم.

لینا:یع.یعنی چی که برای همیشه میری( داد)

(نویسنده:چرا داد میزنی سر پسر قشنگم دختری ج.ن.ده🤣😡)

جونگکوک:لینا اروم باش بهت توضیح میدم.

لینا:جونگکوک بگو چرا میخای بری( اعصبانی)

جونگکوک:خب مامانم با یک مردی ازدواج کرده که تو سئول زندگی میکنه و من باید همراه با مامانم برم سئول تا اون تنها نمونه( مظلوم)

لینا:ولی کوک ما چی میشیم تو بری من چیکار کنم.( بغض)

جونگکوک:خب خوشگلم قول میدم زود زود بیام به دیدنت.( مظلوم)

لینا:اه کوک قراره کی برین؟

جونگکوک:اخر هفته.

لینا:چی چرا انقدر زود.

جونگکوک:پرواز برای همون موقعس.

لینا بلند میشه از جاش.

لینا:خداحافظ جونگکوک من میرم دنبالم نیا امیدوارم با خانوادت خوشبخت شی. ( بغض)

لینا میگه و میره بیرون.

جونگکوک:لینا لینااا نرووو( فریاد )

جونگکوک هم از جاش بلند میشه و با بغضی که ته گلوش بود از کافه میزنه بیرون.

میره کنار ساحل و مثل یک بچه کوچولوی دوساله میزنه زیر گریه، درسته کوک پسر بود ولی انگار درونش یک روحیه ی دخترونه همیشه فعال بود، سلیطه گی، لوس بازی، عشوه اومدن سگی چه برای دخترا چه پسرا، ناز داشتن، ب.دن سفید خوش اندام و نرم و لطیف که ارزوی هر پسری بود ولی چه فایده که کوک از نظر خودش یک استریته.

جونگکوک همش هق میزد و گریه میکرد، ولی مادرش مهمتر بود.
کوک میخاست الان لینا بغلش کنه و بگه باشه اشکالی نداره میگذره ولی چه فایده که لینا ولش کرده، پس تصمیم گرفت مادرشو بغل کنه زار زار گریه کنه.

ماشینو روشن کرد و به سمت خونه حرکت کرد.
رسید و ماشینو پارک کرد.

زود بدو بدو رفت سمت در و مثل طلبکارا در زد.
مری که ترسیده بود درو باز کرد و با دیدن چشمای پسر یکی یدونش که کاسه ی خون شده و خیس بود قلبش دو تیکه شد.

مری:اوه پسرم چی_

حرف مری با ناگهان رفتن تو بغل پسرش متوقف شد.
جونگکوک زار زار گریه میکرد و مری هم متقابل پسرشو بغل کرد.

مری:هیششش پسرم اروم باش چیشده بگو به مامان.

جونگکوک:مامان هق لی.لینا هق ولم کرد و رفت هق.

مری:یعنی چی.

جونگکوک:مامان هق بهش گفتم هق قضیه رفتنمون رو هق اونم گفت دنبالش نرم و باهاش حرف نزنم هق( کیوت مظلوم)

مری:الهی پسرم باشه اروم باش بعدم تو دیگه مرد گنده ای شدی چرا گریه میکنی .

جونگکوک:هق مامان من هق خیلی حساسم هق ولی نمیدونم چرا.

مری:ای پسر مظلوم تر از هر دختر دیگه ای، الهی من فدات بشم.

جونگکوک:نه مامان این حرفو نزن.

جونگکوک و مری از بغل هم بیرون میان و مری با دستای خودش مروارید های پسرشو پاک میکنه، درسته جونگکوک یه مرده بالغ و عاقل بود و هیکل داشت ولی روحیه ی لطیفی داشت و در موقعیت های سختش بدجور زار میزد، ولی اون موقع که مثل ابر بهاری گریه میکرد دوست داشت یکی از کسانی که دوستش داره بغلش کنه و ارومش کنه درست مثل مادرش.

ادامه دارد............
دیدگاه ها (۱)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔ولی بی خیال کیم تهیونگ شدم و تصمیم گرفت...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟓ویو جونگکوک. حالا که قراره با مامان برم...

پارت یازده که دیدم جیمین اومد جیمین: لینا مگه نگفتم مینجی رو...

#نفرتی_عاشقانه𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒ویو مری. داشتم گریه میکردم، اگه جونگکوک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط