《 تقاص عشق 》
《 تقاص عشق 》
پارت ۴۵
جیمین ماشین اش را تویه حیاط عمارت اش برد و از ماشین پیاده شد به سمته سالن رفت بازم مثله همیشه هیچکس تویه سالن نبود به سمته اتاق دینا رفت
اونجی دینا رو تویه اتاق خودش رویه تختش خوابونده بود از رویه تخت اش بلند شد یهو چشم هایش سیاهی رفتن و سر اش گیج رفت دوباره رویه تخت اش نشست و دست اش را گذاشت رویه سر اش
اونجی : چرا اینجوری شدم
جیمین وارده اتاق دینا شد ولی هیچکس داخل اتاق نبود
به سمته اتاق اونجی رفت و بعد از در زدن آروم وارده اتاق شد اونجی را دید که رویه تخت نشست به سمته شون رفت
جیمین : اونجی
اونجی وقتی صدای جیمین رو شنید سر اش رو بالا کرد از رویه تخت بلند شد و جیمین رو بغل کرد
بعد از بغل کردن همدیگه رویه تخت نشستن
اونجی : هیونگ خوبی
جیمین : اره خوبم دینا چطوره چرا تو اتاق تو خوابیده
اونجی : خوبه یکم بی قراری میکرد منم آوردمش اینجا
جیمین : کاره خوبی کردی
اونجی: پاشو برو اتاقت یه دوش بگیر و بعد بگیر بخواب تا خسته گیت در بره
جیمین : باشه شب بخیر
اونجی : شب بخیر
جیمین به اتاق اش رفت و وارده حمام شو ز از دوش گرفتن کوتاهی از حمام آمد بیرون موهایش را خشک کرد و لباسش خواب اش را پوشید و روبه تخت دراز کشید
ات از هیجان زیاد اصلا خواب اش نمیبرد رویه تخت اس نشست کمی تشنه اش بود پس از اتاق خارج شد و به سمت آشپزخانه رفت بعد از نوشیدن آب خواست بره اتاق اش اما یونگی را دید که تویه سالن تنهایی نشسته بود خیلی آرام به سمت اش رفت و کنار اش نشست
ات : چرا نخوابیدی
یونگی : خوابم نمیبرد
ات : هنوز به فکرشی
یونگی : نه
ات نفسه عمیقی کشید و از رویه مبل بلند شد
ات : پاشو برو اتاقت بخواب میدونی که همه چی دسته خوده آدم هاست
بعد از حرف اش از پله ها بالا رفت و رفت تویه اتاق اش رویه تخت دراز کشید و چشم هایش را بست ......
پارت ۴۵
جیمین ماشین اش را تویه حیاط عمارت اش برد و از ماشین پیاده شد به سمته سالن رفت بازم مثله همیشه هیچکس تویه سالن نبود به سمته اتاق دینا رفت
اونجی دینا رو تویه اتاق خودش رویه تختش خوابونده بود از رویه تخت اش بلند شد یهو چشم هایش سیاهی رفتن و سر اش گیج رفت دوباره رویه تخت اش نشست و دست اش را گذاشت رویه سر اش
اونجی : چرا اینجوری شدم
جیمین وارده اتاق دینا شد ولی هیچکس داخل اتاق نبود
به سمته اتاق اونجی رفت و بعد از در زدن آروم وارده اتاق شد اونجی را دید که رویه تخت نشست به سمته شون رفت
جیمین : اونجی
اونجی وقتی صدای جیمین رو شنید سر اش رو بالا کرد از رویه تخت بلند شد و جیمین رو بغل کرد
بعد از بغل کردن همدیگه رویه تخت نشستن
اونجی : هیونگ خوبی
جیمین : اره خوبم دینا چطوره چرا تو اتاق تو خوابیده
اونجی : خوبه یکم بی قراری میکرد منم آوردمش اینجا
جیمین : کاره خوبی کردی
اونجی: پاشو برو اتاقت یه دوش بگیر و بعد بگیر بخواب تا خسته گیت در بره
جیمین : باشه شب بخیر
اونجی : شب بخیر
جیمین به اتاق اش رفت و وارده حمام شو ز از دوش گرفتن کوتاهی از حمام آمد بیرون موهایش را خشک کرد و لباسش خواب اش را پوشید و روبه تخت دراز کشید
ات از هیجان زیاد اصلا خواب اش نمیبرد رویه تخت اس نشست کمی تشنه اش بود پس از اتاق خارج شد و به سمت آشپزخانه رفت بعد از نوشیدن آب خواست بره اتاق اش اما یونگی را دید که تویه سالن تنهایی نشسته بود خیلی آرام به سمت اش رفت و کنار اش نشست
ات : چرا نخوابیدی
یونگی : خوابم نمیبرد
ات : هنوز به فکرشی
یونگی : نه
ات نفسه عمیقی کشید و از رویه مبل بلند شد
ات : پاشو برو اتاقت بخواب میدونی که همه چی دسته خوده آدم هاست
بعد از حرف اش از پله ها بالا رفت و رفت تویه اتاق اش رویه تخت دراز کشید و چشم هایش را بست ......
- ۲۵.۸k
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط