Otagh baghli
Otagh baghli
Part 52
جونگکوک : چرت نگو بابااا
کجایی؟؟
تهیونگ : خونم
جونگکوک : باید ی چیزی بهت بگم
پشتِ تلفن هم نمیشه
یجا قرار بزار حضوری ببینمت ..
تهیونگ : باوشهه
فقط تفریحیه یا کاری ؟؟
آخه لیا هم گیر داده میگه میخوام بیام ...
جونگکوک : نه نه نه !!
کاریه
یجور دکش کن بره ..
خیلی هم مهمه ، پس حواست رو جمع کن !..
تهیونگ : اها اوکی باشه !
فقط ...
جونگکوک: فقط چی ؟
تهیونگ : فقط راجب اون موضوع انتقام و اون دختره و این چیزا نیست که دیگه نه ؟؟
جونگکوک : چرا ، اتفاقا راجب همون قضایاست ..
تهیونگ : اَه ، جونگکوکک
کی میخوای دست از این احمق بازیات برداری ؛ها؟؟
گرفتی بدبخت رو تو سنِ ۶ سالگی یتیم و بی پدر و مادر کردی ، گرفتی خانوداشو کشتی ، حالا هنوزم دست بردار نیستی و دنبال خودشی؟؟؟
از عصبانیت دندونامو رو هم فشار میدادم و مطمئن بودم که حتی تهیونگ هم از پشت گوشی میشید ..
حوصله ی بحث و کل کل اضافی رو نداشتم پس گفتم :..
جونگکوک: من هر گوهی که میخورم ، و هر گوهی که نمیخورم ، به خودم ربط داره نه تو ، پس خفه شو و کارت رو انجام بده .!!
منتظر پیامت هستم !!..
و بعد بدون هیچ حرف اضافه ای گوشیو قطع کردم ..
تو افکارم گم بودم ..
نمیدونستم چی درسته و چی غلط..
فقط داغ از دست دادن پدرم بود که تو فکرم بود ، دیگه هیچی برام مهم نبود ...
باید اونو پیداش کنم ..
نتونستم پدر و مادرش رو اون جوری که میخواستم بکشم ..
ولی خودش رو که میتونم ..
داشتم به کارایی که قراره بعد از پیدا کردنش ، سرش بیارم فکر میکردم ...
اول میدزدمش ....
در حد مرگ شکنجش میکنم !!
و بعدش میدم به بادیگارد هام تا هر بلایی که بخوان سرش بیارن (پوزخند )
(امیدوارم منظور از این که هر بلایی سرش بیارن رو فهمیده باشین !!))
دیگه به چیز خاصی فکر نکردم و رسیدم شرکت ...
«ویو ا/ت »
داشتم لباس های خیسم رو در میآوردم و به اون احمق فحش میدادم ...
در حالی که دکمه های پیرهنم رو باز میکردم گفتم:..
ا/ت : پسره ی زشتِ بد قواره !!
گوریلِ الدنگ ، با اون تتو های زشتت
(بچه ها فیکه لطفا ناراحت نشین 🥲❤️🩹)
یادِ تتو و عضله های بزرگش افتادم ...
وایییییی..
ا/ت کصخل شدی ؟؟؟
چرا داری بهش فکر میکنی آخه احمق !!
لباس های خیسم رو کامل در آوردم و انداختم یه گوشه از اتاق ..
...
لباس های خشک و تمیزم رو کامل پوشیدم و لباس های خیس رو ورداشتم و رفتم طبقه ی پایین !!
...
لباس هارو انداختم توی ماشینِ لباسشویی و روشنش کردم ...
...
خسته و کوفته ولو شدم روی مبل ...
اعصابم کامل خورد بود ..
پسره ی احمق !!
من حتما باید تلافی میکردم ..
داشتم همینجوری به انتقامی که قرار بود ازش بگیرم فکر میکردم که یهو ...
شرمنده بابت تاخیر ، نت نداشتم 💔
ولی برای جبران شرط هارو کم میکنم تا زود تر برسه و بزارم 🎀 ✨
شرط :۱۰۵ لایک ، ۳۰ بازنشر
Part 52
جونگکوک : چرت نگو بابااا
کجایی؟؟
تهیونگ : خونم
جونگکوک : باید ی چیزی بهت بگم
پشتِ تلفن هم نمیشه
یجا قرار بزار حضوری ببینمت ..
تهیونگ : باوشهه
فقط تفریحیه یا کاری ؟؟
آخه لیا هم گیر داده میگه میخوام بیام ...
جونگکوک : نه نه نه !!
کاریه
یجور دکش کن بره ..
خیلی هم مهمه ، پس حواست رو جمع کن !..
تهیونگ : اها اوکی باشه !
فقط ...
جونگکوک: فقط چی ؟
تهیونگ : فقط راجب اون موضوع انتقام و اون دختره و این چیزا نیست که دیگه نه ؟؟
جونگکوک : چرا ، اتفاقا راجب همون قضایاست ..
تهیونگ : اَه ، جونگکوکک
کی میخوای دست از این احمق بازیات برداری ؛ها؟؟
گرفتی بدبخت رو تو سنِ ۶ سالگی یتیم و بی پدر و مادر کردی ، گرفتی خانوداشو کشتی ، حالا هنوزم دست بردار نیستی و دنبال خودشی؟؟؟
از عصبانیت دندونامو رو هم فشار میدادم و مطمئن بودم که حتی تهیونگ هم از پشت گوشی میشید ..
حوصله ی بحث و کل کل اضافی رو نداشتم پس گفتم :..
جونگکوک: من هر گوهی که میخورم ، و هر گوهی که نمیخورم ، به خودم ربط داره نه تو ، پس خفه شو و کارت رو انجام بده .!!
منتظر پیامت هستم !!..
و بعد بدون هیچ حرف اضافه ای گوشیو قطع کردم ..
تو افکارم گم بودم ..
نمیدونستم چی درسته و چی غلط..
فقط داغ از دست دادن پدرم بود که تو فکرم بود ، دیگه هیچی برام مهم نبود ...
باید اونو پیداش کنم ..
نتونستم پدر و مادرش رو اون جوری که میخواستم بکشم ..
ولی خودش رو که میتونم ..
داشتم به کارایی که قراره بعد از پیدا کردنش ، سرش بیارم فکر میکردم ...
اول میدزدمش ....
در حد مرگ شکنجش میکنم !!
و بعدش میدم به بادیگارد هام تا هر بلایی که بخوان سرش بیارن (پوزخند )
(امیدوارم منظور از این که هر بلایی سرش بیارن رو فهمیده باشین !!))
دیگه به چیز خاصی فکر نکردم و رسیدم شرکت ...
«ویو ا/ت »
داشتم لباس های خیسم رو در میآوردم و به اون احمق فحش میدادم ...
در حالی که دکمه های پیرهنم رو باز میکردم گفتم:..
ا/ت : پسره ی زشتِ بد قواره !!
گوریلِ الدنگ ، با اون تتو های زشتت
(بچه ها فیکه لطفا ناراحت نشین 🥲❤️🩹)
یادِ تتو و عضله های بزرگش افتادم ...
وایییییی..
ا/ت کصخل شدی ؟؟؟
چرا داری بهش فکر میکنی آخه احمق !!
لباس های خیسم رو کامل در آوردم و انداختم یه گوشه از اتاق ..
...
لباس های خشک و تمیزم رو کامل پوشیدم و لباس های خیس رو ورداشتم و رفتم طبقه ی پایین !!
...
لباس هارو انداختم توی ماشینِ لباسشویی و روشنش کردم ...
...
خسته و کوفته ولو شدم روی مبل ...
اعصابم کامل خورد بود ..
پسره ی احمق !!
من حتما باید تلافی میکردم ..
داشتم همینجوری به انتقامی که قرار بود ازش بگیرم فکر میکردم که یهو ...
شرمنده بابت تاخیر ، نت نداشتم 💔
ولی برای جبران شرط هارو کم میکنم تا زود تر برسه و بزارم 🎀 ✨
شرط :۱۰۵ لایک ، ۳۰ بازنشر
- ۲.۹k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط