یارب به آب این مژه اشکبار ما

یارب به آب این مژه اشکبار ما
<کان سرو ناز را، بنشان در کنار ما
از ما غبار اگر چه بر انگیخت، درد او
<گردی به دامنش مرصاد، از غبار ما
ای دل درین دیار، نشان و نامجوی
<جز در دیار ما، مطلب، در دیار ما
آبی به روی کار من، آمد ز دیده باز
<و آن نیز اگر چه باز نیاید، به کار ما
آب روان ما، ز گل ما، مکدر است
<صافی شود چو پاک شود رهگذار ما
یا اختیار ماست ز گیتی، ولی چه سود
<در دست ما چو نیست، کنون اختیار ما
غمهای عالم ار همه، بر ما شوند جمع
<ما را چه غم چو یار بود، غمگسار ما
بهر غم تو داد به سلمان، که گوش دار
<چندین هزار دانه در، یادگار ما
تا بر سوار مردمک دیده می‌نهد
<مردم سواد این سخن آبدار ما 
دیدگاه ها (۱)

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیستغم تو هست ولی غمگسار باید ...

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیستغم تو هست ولی غمگسار باید ...

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیستغم تو هست ولی غمگسار باید ...

تو را خبر ز دلِ بی‌قرار باید و نیست …غم تو هست ولی غمگسار با...

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیستغم تو هست ولی غمگسار باید ...

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیستغم تو هست ولی غمگسار باید ...

تو را خبر ز دلِ بی‌قرار باید و نیست …غم تو هست ولی غمگسار با...

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیستغم تو هست ولی غمگسار باید ...

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیستغم تو هست ولی غمگسار باید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط