فوقالعاده است هان جیسانگ Han Jisung از استری کیدز با
فوقالعاده است! هان جیسانگ (Han Jisung) از استری کیدز با انرژی زیاد و تواناییهای استثناییاش در رپ و آهنگسازی، فضای خیلی خوبی برای یک فیکشن عاشقانه با کمی شیطنت و عمیقنگری فراهم میکند.
این هم یک فیکشن تکپارتی عاشقانهی آرام و دلگرمکننده با محوریت **هان**:
***
صدای موسیقی در فضای کوچک اتاق تمرین، آنقدر بلند بود که شیشهها را میلرزاند. هان جیسانگ غرق در بیتهای پرشتاب، با تمام انرژی میرقصید؛ ترکیبی از حرکات تیز رپ و پاپ که تمام خستگی طول روز را از تنش بیرون میریخت.
او از اینکه میتوانست تمام احساساتش را در فیزیک بدنش تخلیه کند، راضی بود. اما در عمق وجودش، میدانست که چیزی ناتمام مانده است. چیزی که فقط در سکوت یافت میشد.
ناگهان، موسیقی قطع شد. در باز شد و تو (خواننده) با یک بستهی کوچک در دست، وارد شدی. موهای خیس از باران و لبخند گرمت، تمام فضای اتاق را روشن کرد.
«سلام آقای استری کیدز! فکر کردم بعد از این همه تخلیهی انرژی، باید شارژ بشی.»
تو یک هات چاکلت غلیظ در دستش گذاشتی. گرمای فنجان فوراً به کف دستان یخزدهی هان منتقل شد.
هان با لبخند خستهای گفت: «واو، دقیقاً همونیه که لازم داشتم. تو فرستادهی الهی هستی، نه؟»
«نه، فقط کسی هستم که میدونه چطور یک رپر گرسنه رو آروم کنه.» تو کنار دیوار نشستی و به تماشای او پرداختی.
هان که دیگر انرژی رقصیدن نداشت، کنار تو نشست. او به هات چاکلتش خیره شده بود، اما تمام حواسش متوجه حضور تو بود.
«میدونی، این یکی از بزرگترین پارادوکسهای زندگی منه.»
«چی؟ هات چاکلت؟»
«نه. این هیاهو. من زندگیم رو در هیاهو میسازم؛ صدای بلند، ریتمهای تند، کلمات پرسرعت. ولی در نهایت، چیزی که واقعاً بهم آرامش میده، همین سکوت کنار توئه.»
او سرش را روی شانهات گذاشت. رایحهی ملایم عطرت، مثل یک لنگر، او را به واقعیت آرام میکشاند. صدای باران که به شیشهی پنجره میخورد، حالا جایگزین صدای موسیقی شده بود.
«تو منبعِ سکوتِ من در قلبِ هیاهو هستی.» او زمزمه کرد. «من تمام روز فریاد میزنم تا جهان بشنوه، ولی لحظهای که پیش تو میآم، فقط دلم میخواد نجوا کنم.»
تو دستت را دور شانهاش حلقه کردی و به آرامی موهای خیسش را نوازش کردی. «اشکالی نداره. تو هم میتونی هم فریاد بزنی، هم نجوا کنی. یک خواننده فقط وقتی خوبه که تمام احساساتش رو استفاده کنه. هانِ پرانرژی برای استیج و هانِ آروم برای من.»
هان از شانهات جدا شد و با شیطنت به چشمانت خیره شد. «پس، هانِ آروم الان یه درخواست داره.»
«بگو.»
«میتونی این لحظه رو خراب کنی؟»
تو با تعجب ابروهایت را بالا انداختی. «چطور؟»
«میخوام یکم برای تو رپ بخونم. اما این بار، فقط برای تو. یه چیزی که همین الان اومده تو ذهنم. بدون بیت. *آکاپلا*، فقط برای یک نفر.»
بدون اینکه منتظر پاسخ بماند، هان نفس عمیقی کشید. او دیگر آن رپر خشن و سریع روی استیج نبود. کلمات از دهانش با سرعت و دقت بیرون آمدند، اما این بار، لحن او آغشته به عشق و قدردانی بود؛ یک رپ مرتجع و شاعرانه که فقط در مورد تو، و تأثیرت بر زندگی پرشتابش بود.
صدایش کمی بمتر و عمیقتر از همیشه به نظر میرسید، چون از ته قلبش میآمد.
«*...They say I live for the spotlight, but the real stage is here, in the quiet, when you're near. You're the melody in my mind, the only rhythm I need to find. My compass when I'm lost at sea... You, yeah, you're the true MVP...*»
(میگن من برای نور صحنه زندگی میکنم، اما صحنهی واقعی اینجاست، در سکوت، وقتی تو نزدیکی. تو ملودی ذهن منی، تنها ریتمی که باید پیدا کنم. قطبنمای من وقتی در دریا گم میشم... تو، آره، تو باارزشترین بازیکن منی.)
با پایان کلمات، سکوتی عمیق و شیرین در اتاق حاکم شد. تو هیچ کلمهای نگفتی، فقط لبخند زدی. لبخندی که هان میدانست یک دنیا معنا دارد.
هان لبخند زد. «خب... چطور بود؟»
تو فنجان هات چاکلت را از دستش گرفتی و کنار گذاشتی. سپس صورتش را در دستانت گرفتی و آرام گفتی: «بهترین کنسرتی بود که تا حالا دیدم، جیسانگ.»
بعد، در ساکتترین لحظهی آن هیاهوی بارانی، او را بوسیدی. و هان جیسانگ، کسی که برای میلیونها نفر صدا میزد، برای اولین بار حس کرد که در این سکوت مطلق، کامل و بدون نقص، در خانه است. او واقعاً باور داشت که تو، ساکتترین و در عین حال مهمترین ریتم زندگی پرشتاب او بودی.
***
این هم یک فیکشن تکپارتی عاشقانهی آرام و دلگرمکننده با محوریت **هان**:
***
صدای موسیقی در فضای کوچک اتاق تمرین، آنقدر بلند بود که شیشهها را میلرزاند. هان جیسانگ غرق در بیتهای پرشتاب، با تمام انرژی میرقصید؛ ترکیبی از حرکات تیز رپ و پاپ که تمام خستگی طول روز را از تنش بیرون میریخت.
او از اینکه میتوانست تمام احساساتش را در فیزیک بدنش تخلیه کند، راضی بود. اما در عمق وجودش، میدانست که چیزی ناتمام مانده است. چیزی که فقط در سکوت یافت میشد.
ناگهان، موسیقی قطع شد. در باز شد و تو (خواننده) با یک بستهی کوچک در دست، وارد شدی. موهای خیس از باران و لبخند گرمت، تمام فضای اتاق را روشن کرد.
«سلام آقای استری کیدز! فکر کردم بعد از این همه تخلیهی انرژی، باید شارژ بشی.»
تو یک هات چاکلت غلیظ در دستش گذاشتی. گرمای فنجان فوراً به کف دستان یخزدهی هان منتقل شد.
هان با لبخند خستهای گفت: «واو، دقیقاً همونیه که لازم داشتم. تو فرستادهی الهی هستی، نه؟»
«نه، فقط کسی هستم که میدونه چطور یک رپر گرسنه رو آروم کنه.» تو کنار دیوار نشستی و به تماشای او پرداختی.
هان که دیگر انرژی رقصیدن نداشت، کنار تو نشست. او به هات چاکلتش خیره شده بود، اما تمام حواسش متوجه حضور تو بود.
«میدونی، این یکی از بزرگترین پارادوکسهای زندگی منه.»
«چی؟ هات چاکلت؟»
«نه. این هیاهو. من زندگیم رو در هیاهو میسازم؛ صدای بلند، ریتمهای تند، کلمات پرسرعت. ولی در نهایت، چیزی که واقعاً بهم آرامش میده، همین سکوت کنار توئه.»
او سرش را روی شانهات گذاشت. رایحهی ملایم عطرت، مثل یک لنگر، او را به واقعیت آرام میکشاند. صدای باران که به شیشهی پنجره میخورد، حالا جایگزین صدای موسیقی شده بود.
«تو منبعِ سکوتِ من در قلبِ هیاهو هستی.» او زمزمه کرد. «من تمام روز فریاد میزنم تا جهان بشنوه، ولی لحظهای که پیش تو میآم، فقط دلم میخواد نجوا کنم.»
تو دستت را دور شانهاش حلقه کردی و به آرامی موهای خیسش را نوازش کردی. «اشکالی نداره. تو هم میتونی هم فریاد بزنی، هم نجوا کنی. یک خواننده فقط وقتی خوبه که تمام احساساتش رو استفاده کنه. هانِ پرانرژی برای استیج و هانِ آروم برای من.»
هان از شانهات جدا شد و با شیطنت به چشمانت خیره شد. «پس، هانِ آروم الان یه درخواست داره.»
«بگو.»
«میتونی این لحظه رو خراب کنی؟»
تو با تعجب ابروهایت را بالا انداختی. «چطور؟»
«میخوام یکم برای تو رپ بخونم. اما این بار، فقط برای تو. یه چیزی که همین الان اومده تو ذهنم. بدون بیت. *آکاپلا*، فقط برای یک نفر.»
بدون اینکه منتظر پاسخ بماند، هان نفس عمیقی کشید. او دیگر آن رپر خشن و سریع روی استیج نبود. کلمات از دهانش با سرعت و دقت بیرون آمدند، اما این بار، لحن او آغشته به عشق و قدردانی بود؛ یک رپ مرتجع و شاعرانه که فقط در مورد تو، و تأثیرت بر زندگی پرشتابش بود.
صدایش کمی بمتر و عمیقتر از همیشه به نظر میرسید، چون از ته قلبش میآمد.
«*...They say I live for the spotlight, but the real stage is here, in the quiet, when you're near. You're the melody in my mind, the only rhythm I need to find. My compass when I'm lost at sea... You, yeah, you're the true MVP...*»
(میگن من برای نور صحنه زندگی میکنم، اما صحنهی واقعی اینجاست، در سکوت، وقتی تو نزدیکی. تو ملودی ذهن منی، تنها ریتمی که باید پیدا کنم. قطبنمای من وقتی در دریا گم میشم... تو، آره، تو باارزشترین بازیکن منی.)
با پایان کلمات، سکوتی عمیق و شیرین در اتاق حاکم شد. تو هیچ کلمهای نگفتی، فقط لبخند زدی. لبخندی که هان میدانست یک دنیا معنا دارد.
هان لبخند زد. «خب... چطور بود؟»
تو فنجان هات چاکلت را از دستش گرفتی و کنار گذاشتی. سپس صورتش را در دستانت گرفتی و آرام گفتی: «بهترین کنسرتی بود که تا حالا دیدم، جیسانگ.»
بعد، در ساکتترین لحظهی آن هیاهوی بارانی، او را بوسیدی. و هان جیسانگ، کسی که برای میلیونها نفر صدا میزد، برای اولین بار حس کرد که در این سکوت مطلق، کامل و بدون نقص، در خانه است. او واقعاً باور داشت که تو، ساکتترین و در عین حال مهمترین ریتم زندگی پرشتاب او بودی.
***
- ۵.۵k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط