ادامه پارت
ادامه پارت ۳۱
با اخم سرشو صاف و به چشمای اون زل زد:
حالا که بحثش پیش اومد... بهم بگو دیشب.. چیشد..ریز به ریز...
با دیدن تک خنده اون جمله اش رو کامل نکرد و تنها خیره بهش موند..
_عاام.. خب.. دیشب...بد از اینکه کلی مست شدی و درمورد خودت یکمی حرف زدی .. سرتو رو میز گذاشتی و گفتی دیگه سراغت نیام...
اینا نه.. بعد ازینکه اومدیم تو خونه..
با حفظ پوزخندش ابرویی بالا داد:
_ تو خونه که... نیومدیم تو خونه... من اوردمت!.. انقدی مست بودی که چون تعادل نداشتی حتی با پاهاتم قهر کرده بودی...
مکث کوتاهی کرد :
_و اما بعدش....... خوابیدیم...
خوا... خوابیدیم؟؟!.. با هم؟!
_دوست داشتی باهم بخوابیم؟
نه.. منظورم...
با چیزی که به خاطر اورد تکون ریزی خورد و این باعث شد فاصله شون نزدیک تر بشه..
کِی ازت خواستم جوجه صدام بزنی؟
نگاهشو از اون گرفت:
_عاااا.. اونو..
یادم نمیاد...
اخماش درهم کشیده شد:
یااا!!
کوک بی توجه به اخم اون با نگاه تیزش به کتاب نیم نگاهی انداخت و در یک آن اونو از دست دختر بیرون کشید..
صاف ایستاد و و همینطور که بصورت ردیفی ورقه هارو رد میکرد خطاب به اون دختر گفت:
_فقط چون پر فروش ترین کتاب سال بود خریدمش، و چون از ژانرش خوشم نیومد نخوندم!
اینکه بحثو عوض کنی دلیل نمیشه که منم اهمیتی به اتفاقات اون شب ندم !
_اتفاقات؟ چه اتفاقاتی؟
حرفی نزد و تنها با طلبکاری بهش خیره موند و این باعثِ خندهٔ مرد مقابلش شد...
_بی دلیل گفتی از جوجه ها خوشت میاد و منم پیشنهاده این لقبو بهت دادم...
پس کِرم از خودت بوده نه من!
_ناگفته نمونه که توهم کم.. استقبال نکردی!!
مردد سرشو پایین آورد و خجالت زده سوالی که ذهنشو مشغول کرده بود رو به زبون آورد..
من ازت خواستم... که پیشم بخوابی..درسته؟
بدون هیچ تغییری تو نگاهش دستاشو داخل جیبش برد ..
_درسته؟
چرا انقد مرددی تو جواب دادن؟! تو که مست نبودی!!
_چون اون اتفاقات اونقدراهم مهم نبودن که بخوام بهشون فکر کنم.
تبرای من مهمه وگرنه نمیپرسیدم!.
_اتفاق خاصی نیوفتاد چون اگه میوفتاد تو قطعا کنارم بودی نه روبه روم!!
منظورت...؟
_ من تو رابطه هام کسیو به شک نمیندازم. اینو فراموش نکن!
مکث کرد و بعد کتاب رو بست و مقابل اون دختر گرفت:
_بنظر این سبک از کتابارو دوست داری..
فقط سری تکون داد..
کتاب رو به دستش داد و بعد گفت:
_برو حاضر شو میبرمت شرکت..
بدون حرفی از کنارش گذشت و از اتاق بیرون رفت..
ببخشید بابت تاخیر یه مشکلی برای این اکانتم افتاده بود....
لایک و کامنت فراموش نشه کیوتامم برای آپ کردن پارتای بعد به حمایت هاتون نیازمندم❤️❤️
با اخم سرشو صاف و به چشمای اون زل زد:
حالا که بحثش پیش اومد... بهم بگو دیشب.. چیشد..ریز به ریز...
با دیدن تک خنده اون جمله اش رو کامل نکرد و تنها خیره بهش موند..
_عاام.. خب.. دیشب...بد از اینکه کلی مست شدی و درمورد خودت یکمی حرف زدی .. سرتو رو میز گذاشتی و گفتی دیگه سراغت نیام...
اینا نه.. بعد ازینکه اومدیم تو خونه..
با حفظ پوزخندش ابرویی بالا داد:
_ تو خونه که... نیومدیم تو خونه... من اوردمت!.. انقدی مست بودی که چون تعادل نداشتی حتی با پاهاتم قهر کرده بودی...
مکث کوتاهی کرد :
_و اما بعدش....... خوابیدیم...
خوا... خوابیدیم؟؟!.. با هم؟!
_دوست داشتی باهم بخوابیم؟
نه.. منظورم...
با چیزی که به خاطر اورد تکون ریزی خورد و این باعث شد فاصله شون نزدیک تر بشه..
کِی ازت خواستم جوجه صدام بزنی؟
نگاهشو از اون گرفت:
_عاااا.. اونو..
یادم نمیاد...
اخماش درهم کشیده شد:
یااا!!
کوک بی توجه به اخم اون با نگاه تیزش به کتاب نیم نگاهی انداخت و در یک آن اونو از دست دختر بیرون کشید..
صاف ایستاد و و همینطور که بصورت ردیفی ورقه هارو رد میکرد خطاب به اون دختر گفت:
_فقط چون پر فروش ترین کتاب سال بود خریدمش، و چون از ژانرش خوشم نیومد نخوندم!
اینکه بحثو عوض کنی دلیل نمیشه که منم اهمیتی به اتفاقات اون شب ندم !
_اتفاقات؟ چه اتفاقاتی؟
حرفی نزد و تنها با طلبکاری بهش خیره موند و این باعثِ خندهٔ مرد مقابلش شد...
_بی دلیل گفتی از جوجه ها خوشت میاد و منم پیشنهاده این لقبو بهت دادم...
پس کِرم از خودت بوده نه من!
_ناگفته نمونه که توهم کم.. استقبال نکردی!!
مردد سرشو پایین آورد و خجالت زده سوالی که ذهنشو مشغول کرده بود رو به زبون آورد..
من ازت خواستم... که پیشم بخوابی..درسته؟
بدون هیچ تغییری تو نگاهش دستاشو داخل جیبش برد ..
_درسته؟
چرا انقد مرددی تو جواب دادن؟! تو که مست نبودی!!
_چون اون اتفاقات اونقدراهم مهم نبودن که بخوام بهشون فکر کنم.
تبرای من مهمه وگرنه نمیپرسیدم!.
_اتفاق خاصی نیوفتاد چون اگه میوفتاد تو قطعا کنارم بودی نه روبه روم!!
منظورت...؟
_ من تو رابطه هام کسیو به شک نمیندازم. اینو فراموش نکن!
مکث کرد و بعد کتاب رو بست و مقابل اون دختر گرفت:
_بنظر این سبک از کتابارو دوست داری..
فقط سری تکون داد..
کتاب رو به دستش داد و بعد گفت:
_برو حاضر شو میبرمت شرکت..
بدون حرفی از کنارش گذشت و از اتاق بیرون رفت..
ببخشید بابت تاخیر یه مشکلی برای این اکانتم افتاده بود....
لایک و کامنت فراموش نشه کیوتامم برای آپ کردن پارتای بعد به حمایت هاتون نیازمندم❤️❤️
- ۴.۵k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط