سلام بچهها بزن بریم که رمان شروع کنیم پارت . (۱)
سلام بچهها بزن بریم که رمان شروع کنیم پارت . (۱)
اسم رمان ⭐️<<
هریپاتر و فرزند نفرین شده>> ⭐️
ایستگاه شلوغ و مملو از جمعیت است. آدم های بسیاری در ایستگاه هستند که هر کدام
می خواهند برای خود جایی بروند. در بین این فشار و شلوغی ، دو ققنوس بزرگ بر روی دو
چرخ دستی سنگینی، تلق و تلوق می کنند.
این چرخ دستی ها توسط دو پسر به نام های
جيمز پاتر و آلبوس پاتر کشیده میشوند که مادر آن ها، جینی ، هم به دنبالشان در حال حرکت است. مردی سی و هفت ساله به نام هری ، دختر خود ، لیلی را بر شانه هایش حمل می کند.
آلبوس:
_بابا، همش داره این حرف رو می زنه.
هری:
_جیمز ، بس می کنی؟
جیمز:
_ فقط گفتم شاید بیفته اسلیترین؛ و شاید...(پدرش به او چشم غزه می رود ) باشه.
آلبوس:
_ (به مادرش نگاه می کند) برام نامه می نویسین دیگه ، نه؟
جینی:
_ اگه بخوای هرروز برات نامه می فرستیم.
آلبوس:
_ نه . هرروز نمی خواد . جمیز میگه بیشتر بچهها فقط ماهی یه بار از خونه بهشون نامه
می فرستن . نمی خوام که ...
هری:
_ سال پیش برای برادرت هفته ای سه تا نامه می فرستادیم.
آلبوس:
_چی؟ جمیز!
آلبوس نگاه غضبناکی به جمیز می کند.
جینی:
_ بله . بهتره هر چیزی که در مورد هاگوارتز بهت می گه رو سریع باور نکنی.
برادرت یه کم شوخه.
جمیز:
_(می خندد ) حالا می شه بریم ، لطفا؟
آلبوس اول نگاهی به پدر و بعد مادرش می اندازد.
جینی:
_تنها کاری که باید بکنی اینه که مستقیم بری سمت دیوار بین سکوی نه و ده .
لیلی:
_خیلی هیجان زدهام .
هری:
_ سرعتت رو کم نکن و نترس که بهش بر خورد کنی، این خیلی مهمیه . اگه استرس
داری ، بهتره بدوی طرفش.
آلبوس:
_ من آماده ام.
هری و لیلی دست خود را روی چرخ دستی آلبوس می گذارند - جینی هم چرخ دستی
جمیز را می گیرند - و باهم خانوادگی به سمت
دیوار به سرعت می دوند.
بچه ها اگر خوشت اومد ممنون میشم لایک و فالو کنی 💗🎀❤️
اسم رمان ⭐️<<
هریپاتر و فرزند نفرین شده>> ⭐️
ایستگاه شلوغ و مملو از جمعیت است. آدم های بسیاری در ایستگاه هستند که هر کدام
می خواهند برای خود جایی بروند. در بین این فشار و شلوغی ، دو ققنوس بزرگ بر روی دو
چرخ دستی سنگینی، تلق و تلوق می کنند.
این چرخ دستی ها توسط دو پسر به نام های
جيمز پاتر و آلبوس پاتر کشیده میشوند که مادر آن ها، جینی ، هم به دنبالشان در حال حرکت است. مردی سی و هفت ساله به نام هری ، دختر خود ، لیلی را بر شانه هایش حمل می کند.
آلبوس:
_بابا، همش داره این حرف رو می زنه.
هری:
_جیمز ، بس می کنی؟
جیمز:
_ فقط گفتم شاید بیفته اسلیترین؛ و شاید...(پدرش به او چشم غزه می رود ) باشه.
آلبوس:
_ (به مادرش نگاه می کند) برام نامه می نویسین دیگه ، نه؟
جینی:
_ اگه بخوای هرروز برات نامه می فرستیم.
آلبوس:
_ نه . هرروز نمی خواد . جمیز میگه بیشتر بچهها فقط ماهی یه بار از خونه بهشون نامه
می فرستن . نمی خوام که ...
هری:
_ سال پیش برای برادرت هفته ای سه تا نامه می فرستادیم.
آلبوس:
_چی؟ جمیز!
آلبوس نگاه غضبناکی به جمیز می کند.
جینی:
_ بله . بهتره هر چیزی که در مورد هاگوارتز بهت می گه رو سریع باور نکنی.
برادرت یه کم شوخه.
جمیز:
_(می خندد ) حالا می شه بریم ، لطفا؟
آلبوس اول نگاهی به پدر و بعد مادرش می اندازد.
جینی:
_تنها کاری که باید بکنی اینه که مستقیم بری سمت دیوار بین سکوی نه و ده .
لیلی:
_خیلی هیجان زدهام .
هری:
_ سرعتت رو کم نکن و نترس که بهش بر خورد کنی، این خیلی مهمیه . اگه استرس
داری ، بهتره بدوی طرفش.
آلبوس:
_ من آماده ام.
هری و لیلی دست خود را روی چرخ دستی آلبوس می گذارند - جینی هم چرخ دستی
جمیز را می گیرند - و باهم خانوادگی به سمت
دیوار به سرعت می دوند.
بچه ها اگر خوشت اومد ممنون میشم لایک و فالو کنی 💗🎀❤️
- ۱۹۶
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط