🦋گیسوی شب🦋
🦋گیسوی شب🦋
# پارت صد وهجدهم ...
گیسو:
خدایا باورم نمیشه اونی که از وقتی یاد دارم دوسش داشتم خواهرمو دوست داشت ...حالا معنی رفتاراشو می فهمیدم داشتم دیونه می شدم
- گیسو ...
مامان صدام می زد
- بله مامان
- بیا بیرون مامان یه ساعته اون توی
- الان میام مامان
باید آروم می شدم ولی چطوری گلین چی نکنه اونم دوسش داشت ...وای خدایا دارم دیونه میشم کمکم کن
نمی دونم چطوری از حمام اومدم بیرون وکی لباس پوشیدم ورفتم پایین آقا جون وخانم جون داشتن فیلم مورد علاقه اشون رو نگاه می کردن نشستم رو مبل وکز کردم
- گیسو ...این چه وضعشه ...وای خدایا موهات که همه خیسه
در زدن وگلین رفت در رو باز کرد مامان داشت غر غر می کرد سرم ولی حواس من به اونی بود که از در اومد تو نموندم وچه بهانه ای بهتر از خیس بودن موهام هر چند نگاه سنگینش رو حس می کردم رو پاگرد پله برگشتم نگاش کردم داشت نگام می کرد نموندم واز پله ها رفتم بالا رفتم اتاقم موهام رو خشک می کردم در باز شد ومامان اومد تو اتاق اخم داشت اومد کمکم وداشت زیر لب چیزی می گفت برگشتم نگاش کردم
- چیزی شده مامان
مامان آروم گفت : نه دخترم چیزی نیست
- مامان
دستی به موهام کشید وگفت : جانم مامان
- چرا به من نگفتید خواهرم داره عروس میشه
اخمی کرد وگفت : همچین چیزی نیست ما راضی نیستیم خانواده عموتم راضی نیستن
- مامان
برگشتم نگاش کردم ناراحت گفت: جانم
- اومممم ...آریا خودش اومده خواستگاری
مامان اخمی کرد وگفت : از طرف آقا جونت بوده
ناراحت سرمو پایین انداختم
مامان: من برم پایین بیا شام بخور
چیزی نگفتم اون که رفت اشک از چشام سرازیرشد به همین آسونی آریا رو از دست دادم
هر چند که از همون اول نداشتمش
# پارت صد وهجدهم ...
گیسو:
خدایا باورم نمیشه اونی که از وقتی یاد دارم دوسش داشتم خواهرمو دوست داشت ...حالا معنی رفتاراشو می فهمیدم داشتم دیونه می شدم
- گیسو ...
مامان صدام می زد
- بله مامان
- بیا بیرون مامان یه ساعته اون توی
- الان میام مامان
باید آروم می شدم ولی چطوری گلین چی نکنه اونم دوسش داشت ...وای خدایا دارم دیونه میشم کمکم کن
نمی دونم چطوری از حمام اومدم بیرون وکی لباس پوشیدم ورفتم پایین آقا جون وخانم جون داشتن فیلم مورد علاقه اشون رو نگاه می کردن نشستم رو مبل وکز کردم
- گیسو ...این چه وضعشه ...وای خدایا موهات که همه خیسه
در زدن وگلین رفت در رو باز کرد مامان داشت غر غر می کرد سرم ولی حواس من به اونی بود که از در اومد تو نموندم وچه بهانه ای بهتر از خیس بودن موهام هر چند نگاه سنگینش رو حس می کردم رو پاگرد پله برگشتم نگاش کردم داشت نگام می کرد نموندم واز پله ها رفتم بالا رفتم اتاقم موهام رو خشک می کردم در باز شد ومامان اومد تو اتاق اخم داشت اومد کمکم وداشت زیر لب چیزی می گفت برگشتم نگاش کردم
- چیزی شده مامان
مامان آروم گفت : نه دخترم چیزی نیست
- مامان
دستی به موهام کشید وگفت : جانم مامان
- چرا به من نگفتید خواهرم داره عروس میشه
اخمی کرد وگفت : همچین چیزی نیست ما راضی نیستیم خانواده عموتم راضی نیستن
- مامان
برگشتم نگاش کردم ناراحت گفت: جانم
- اومممم ...آریا خودش اومده خواستگاری
مامان اخمی کرد وگفت : از طرف آقا جونت بوده
ناراحت سرمو پایین انداختم
مامان: من برم پایین بیا شام بخور
چیزی نگفتم اون که رفت اشک از چشام سرازیرشد به همین آسونی آریا رو از دست دادم
هر چند که از همون اول نداشتمش
- ۲۰.۲k
- ۰۵ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط