طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
---
پارت ۶۹ | «این دختر کیه؟»
صبح...
شرکت مثل همیشه شلوغ بود.
اعضا برای ضبط محتوای جدید آماده میشدند.
کارمندها مدام بین اتاقها رفتوآمد میکردند.
...
مانلی چند نمونه پارچه را داخل پوشه گذاشت و به سمت سالن تمرین راه افتاد.
رئیس پروژه گفته بود قبل از شروع فیلمبرداری، نظر اعضا را دربارهی رنگ لباسها بپرسد.
---
وقتی به سالن رسید...
در نیمهباز بود.
خواست وارد شود...
اما قبل از اینکه در را کامل باز کند، صدای خندهای شنید.
کنجکاو شد.
از همان پشت در نگاهی انداخت.
داخل سالن...
اعضا مشغول استراحت بودند.
جیهوپ و جین طبق معمول با هم شوخی میکردند.
جونگکوک بطری آبش را سر میکشید.
جیمین روی زمین نشسته بود.
و تهیونگ...
کنار یکی از استایلیستهای جوان شرکت ایستاده بود.
دختر، در حال مرتب کردن یقهی لباس تهیونگ بود.
بعد چیزی گفت و هر دو خندیدند.
...
مانلی بیاختیار همانجا ایستاد.
چند ثانیه فقط نگاه کرد.
بعد آرام زیر لب گفت:
«حتماً... فقط دارن دربارهی لباس حرف میزنن.»
اما...
نمیدانست چرا دلش گرفت.
---
در همان لحظه...
استایلیست با لبخند گفت:
«الان خیلی بهتر شد.»
تهیونگ هم مؤدبانه سرش را خم کرد.
«ممنون.»
همهچیز کاملاً عادی بود.
اما از نگاه مانلی...
برای اولین بار...
عادی به نظر نمیرسید.
---
او آرام نفس عمیقی کشید.
در زد.
تق... تق...
همه برگشتند.
جیهوپ با خوشحالی گفت:
«مانلی!»
جین هم دست تکان داد.
«بهموقع رسیدی.»
تهیونگ هم لبخند زد.
«سلام.»
مانلی هم لبخند زد.
«سلام...»
اما...
لبخندش مثل همیشه پررنگ نبود.
---
او پوشه را روی میز گذاشت.
رئیس پروژه دربارهی رنگ لباسها توضیح داد.
اعضا هم نظر میدادند.
تهیونگ دو بار خواست از مانلی چیزی بپرسد...
اما هر بار، او خیلی کوتاه جواب داد.
«خوبه.»
«فرقی نداره.»
«هر کدوم بهتره.»
...
جیمین آرام به جونگکوک نگاه کرد.
«دیدی؟»
جونگکوک خیلی آرام گفت:
«آره...»
---
چند دقیقه بعد...
کار مانلی تمام شد.
خواست از سالن بیرون برود.
تهیونگ صدایش زد.
«مانلی...»
او برگشت.
«جان؟»
«همهچی خوبه؟»
مانلی چند لحظه مکث کرد.
بعد لبخند کوتاهی زد.
«آره... فقط یکم خستهام.»
«مطمئنی؟»
«آره.»
بعد بدون اینکه فرصت ادامهی حرف را بدهد...
از سالن بیرون رفت.
---
راهرو...
مانلی آرام قدم میزد.
با خودش زمزمه کرد:
«اصلاً به من چه...»
چند قدم دیگر رفت.
«همکارشه...»
باز هم چند قدم.
بعد آهی کشید.
«پس چرا از دیدنشون خوشم نیومد...؟»
برای اولین بار...
نتوانست جواب سؤال خودش را پیدا کند.
---
داخل سالن...
تهیونگ هنوز به در بسته نگاه میکرد.
جین با لبخند کنارش ایستاد.
«رفتارش عجیب نبود؟»
تهیونگ آرام گفت:
«آره...»
«دعوا کردین؟»
«نه...»
نامجون به آرامی گفت:
«گاهی آدم خودش هم نمیدونه چرا ناراحته.»
تهیونگ سکوت کرد.
اما دلش میخواست بداند...
چه چیزی باعث شده بود لبخند همیشگی مانلی امروز کمرنگتر باشد.
پایان پارت ۶۹... 🤍🌷
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
---
پارت ۶۹ | «این دختر کیه؟»
صبح...
شرکت مثل همیشه شلوغ بود.
اعضا برای ضبط محتوای جدید آماده میشدند.
کارمندها مدام بین اتاقها رفتوآمد میکردند.
...
مانلی چند نمونه پارچه را داخل پوشه گذاشت و به سمت سالن تمرین راه افتاد.
رئیس پروژه گفته بود قبل از شروع فیلمبرداری، نظر اعضا را دربارهی رنگ لباسها بپرسد.
---
وقتی به سالن رسید...
در نیمهباز بود.
خواست وارد شود...
اما قبل از اینکه در را کامل باز کند، صدای خندهای شنید.
کنجکاو شد.
از همان پشت در نگاهی انداخت.
داخل سالن...
اعضا مشغول استراحت بودند.
جیهوپ و جین طبق معمول با هم شوخی میکردند.
جونگکوک بطری آبش را سر میکشید.
جیمین روی زمین نشسته بود.
و تهیونگ...
کنار یکی از استایلیستهای جوان شرکت ایستاده بود.
دختر، در حال مرتب کردن یقهی لباس تهیونگ بود.
بعد چیزی گفت و هر دو خندیدند.
...
مانلی بیاختیار همانجا ایستاد.
چند ثانیه فقط نگاه کرد.
بعد آرام زیر لب گفت:
«حتماً... فقط دارن دربارهی لباس حرف میزنن.»
اما...
نمیدانست چرا دلش گرفت.
---
در همان لحظه...
استایلیست با لبخند گفت:
«الان خیلی بهتر شد.»
تهیونگ هم مؤدبانه سرش را خم کرد.
«ممنون.»
همهچیز کاملاً عادی بود.
اما از نگاه مانلی...
برای اولین بار...
عادی به نظر نمیرسید.
---
او آرام نفس عمیقی کشید.
در زد.
تق... تق...
همه برگشتند.
جیهوپ با خوشحالی گفت:
«مانلی!»
جین هم دست تکان داد.
«بهموقع رسیدی.»
تهیونگ هم لبخند زد.
«سلام.»
مانلی هم لبخند زد.
«سلام...»
اما...
لبخندش مثل همیشه پررنگ نبود.
---
او پوشه را روی میز گذاشت.
رئیس پروژه دربارهی رنگ لباسها توضیح داد.
اعضا هم نظر میدادند.
تهیونگ دو بار خواست از مانلی چیزی بپرسد...
اما هر بار، او خیلی کوتاه جواب داد.
«خوبه.»
«فرقی نداره.»
«هر کدوم بهتره.»
...
جیمین آرام به جونگکوک نگاه کرد.
«دیدی؟»
جونگکوک خیلی آرام گفت:
«آره...»
---
چند دقیقه بعد...
کار مانلی تمام شد.
خواست از سالن بیرون برود.
تهیونگ صدایش زد.
«مانلی...»
او برگشت.
«جان؟»
«همهچی خوبه؟»
مانلی چند لحظه مکث کرد.
بعد لبخند کوتاهی زد.
«آره... فقط یکم خستهام.»
«مطمئنی؟»
«آره.»
بعد بدون اینکه فرصت ادامهی حرف را بدهد...
از سالن بیرون رفت.
---
راهرو...
مانلی آرام قدم میزد.
با خودش زمزمه کرد:
«اصلاً به من چه...»
چند قدم دیگر رفت.
«همکارشه...»
باز هم چند قدم.
بعد آهی کشید.
«پس چرا از دیدنشون خوشم نیومد...؟»
برای اولین بار...
نتوانست جواب سؤال خودش را پیدا کند.
---
داخل سالن...
تهیونگ هنوز به در بسته نگاه میکرد.
جین با لبخند کنارش ایستاد.
«رفتارش عجیب نبود؟»
تهیونگ آرام گفت:
«آره...»
«دعوا کردین؟»
«نه...»
نامجون به آرامی گفت:
«گاهی آدم خودش هم نمیدونه چرا ناراحته.»
تهیونگ سکوت کرد.
اما دلش میخواست بداند...
چه چیزی باعث شده بود لبخند همیشگی مانلی امروز کمرنگتر باشد.
پایان پارت ۶۹... 🤍🌷
- ۱۷۴
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط