#دوستی_اجباری
#دوستی_اجباری
#پارت_۲۷
همه دور هم جمع شده بودن .
جیمین نمیدونست یونگی هم قراره بیاد و وقتی یونگی اومد ...
( جیمین ) : داداش بزرگهههه ....
و پرید بغلش .
( هوسوک ) : سلام یونگی .
( یونگی ) : سلام پسرا ...
و جیمین و هوسوکو بغل کرد .
همون موقع به گوشیه تهیونگ پیام اومد . پدرش بود .
_ زود بیا خونه کارت دارم .
تهیونگ ناراحت شد .
( تهیونگ ) : ببخشید بچه ها بابام کارم داره باید برم . میبینمتون .
( جین ) : چرا انقدر بد موقع ؟؟
( تهیونگ ) : واقعا نمیدونم چی بگم ...
و رفت .
( * پرش به رسیدن تهیونگ به خونه * )
تهیونگ عصبانی بود . خواست بره به اتاقش . دیگه از پدرش نمیترسید .
( پ/ت ) : صبر کن .
( تهیونگ ) : داشتم با دوستام خوش میگذروندم .
( پ/ت ) : گوشاتو باز کن . برو به اون پسره جونگکوک بگو که دیگه پیشت نیاد .
( تهیونگ ) : منو اون خیلی صمیمی ایم اینکارو نمیکنم .
( پ/ت ) : یعنی با هم رابطه دارین ؟؟؟
( تهیونگ ) : بابا بیخیال من و کوک فقط دوستیم .
( پ/ت ) : هر چی باشه حق نداری باهاش بگردی واگرنه ...
( تهیونگ ) : واگرنه چی ؟ منو میکشی ؟ خب بکش . دیگه برام مهم نیست .
( پ/ت ) : تو نه . ولی اون میمیره .
تهیونگ زبونش بند اومد ...
( تهیونگ ) : چ-....چی ؟
( پ/ت ) : همین که گفتم .
( * پرش به روز بعد * )
تهیونگ مدرسش تموم شد . داشت به سمت خونه میرفت . جونگکوک اونو دید .
( جونگکوک ) : هی ته چطوری ؟
و دستشو رو شونه ی تهیونگ گذاشت . ولی تهیونگ دست جونگکوکو پس زد .
( تهیونگ ) : دستتو بکش .
( جونگکوک ) : تهیونگ ... چت شده ؟ ( تعجب )
( تهیونگ ) : فکر کردی کی هستی ها ؟ من اصلا ازت خوشم نمیاد و بزور تا الان تحملت کردم .
( جونگکوک ) : تهیونگ ... ( ناامیدی )
( تهیونگ ) : ازت متنفرم لعنتیییی !!!
و رفت . به خونه رسید . سریع وارد اتاقش شد . درو محکم بست و شروع به گریه کرد .
جونگکوک نمیدونست چیکار کنه . اخه تا دیروز که تهیونگ بره خونه خیلی با هم خوب بودن و اصلا بهم بد نمیگفتن . ولی یهو تهیونگ گفت از جونگکوک متنفره .
این خیلی بد بود . جونگکوک واقعا خیلی حس بدی داشت و ناراحت بود .
جونگکوک آدم قوی ای بود و به روی خودش نیاورد . هر وقت تهیونگ رو میدید راحشو کج میکرد . نگاهش نمیکرد . حتی باهاش سلامم نمیکرد .
بقیه بچه ها هم خیلی نگران اون دو تا بودن . بخصوص نامجون و جین . هر چند این قضیه قرار نیست زیاد طول بکشه .
End part 💥
آنچه خواهید خواند ...
کوک صبر کن ...
یه بار دیگه ببینمت روزگارتو سیاه میکنم ...
التماست میکنم ... من خودمم نمیخوام ...
لعنتی تو چی از جون من میخوای ...
نابودت میکنم ...
#پارت_۲۷
همه دور هم جمع شده بودن .
جیمین نمیدونست یونگی هم قراره بیاد و وقتی یونگی اومد ...
( جیمین ) : داداش بزرگهههه ....
و پرید بغلش .
( هوسوک ) : سلام یونگی .
( یونگی ) : سلام پسرا ...
و جیمین و هوسوکو بغل کرد .
همون موقع به گوشیه تهیونگ پیام اومد . پدرش بود .
_ زود بیا خونه کارت دارم .
تهیونگ ناراحت شد .
( تهیونگ ) : ببخشید بچه ها بابام کارم داره باید برم . میبینمتون .
( جین ) : چرا انقدر بد موقع ؟؟
( تهیونگ ) : واقعا نمیدونم چی بگم ...
و رفت .
( * پرش به رسیدن تهیونگ به خونه * )
تهیونگ عصبانی بود . خواست بره به اتاقش . دیگه از پدرش نمیترسید .
( پ/ت ) : صبر کن .
( تهیونگ ) : داشتم با دوستام خوش میگذروندم .
( پ/ت ) : گوشاتو باز کن . برو به اون پسره جونگکوک بگو که دیگه پیشت نیاد .
( تهیونگ ) : منو اون خیلی صمیمی ایم اینکارو نمیکنم .
( پ/ت ) : یعنی با هم رابطه دارین ؟؟؟
( تهیونگ ) : بابا بیخیال من و کوک فقط دوستیم .
( پ/ت ) : هر چی باشه حق نداری باهاش بگردی واگرنه ...
( تهیونگ ) : واگرنه چی ؟ منو میکشی ؟ خب بکش . دیگه برام مهم نیست .
( پ/ت ) : تو نه . ولی اون میمیره .
تهیونگ زبونش بند اومد ...
( تهیونگ ) : چ-....چی ؟
( پ/ت ) : همین که گفتم .
( * پرش به روز بعد * )
تهیونگ مدرسش تموم شد . داشت به سمت خونه میرفت . جونگکوک اونو دید .
( جونگکوک ) : هی ته چطوری ؟
و دستشو رو شونه ی تهیونگ گذاشت . ولی تهیونگ دست جونگکوکو پس زد .
( تهیونگ ) : دستتو بکش .
( جونگکوک ) : تهیونگ ... چت شده ؟ ( تعجب )
( تهیونگ ) : فکر کردی کی هستی ها ؟ من اصلا ازت خوشم نمیاد و بزور تا الان تحملت کردم .
( جونگکوک ) : تهیونگ ... ( ناامیدی )
( تهیونگ ) : ازت متنفرم لعنتیییی !!!
و رفت . به خونه رسید . سریع وارد اتاقش شد . درو محکم بست و شروع به گریه کرد .
جونگکوک نمیدونست چیکار کنه . اخه تا دیروز که تهیونگ بره خونه خیلی با هم خوب بودن و اصلا بهم بد نمیگفتن . ولی یهو تهیونگ گفت از جونگکوک متنفره .
این خیلی بد بود . جونگکوک واقعا خیلی حس بدی داشت و ناراحت بود .
جونگکوک آدم قوی ای بود و به روی خودش نیاورد . هر وقت تهیونگ رو میدید راحشو کج میکرد . نگاهش نمیکرد . حتی باهاش سلامم نمیکرد .
بقیه بچه ها هم خیلی نگران اون دو تا بودن . بخصوص نامجون و جین . هر چند این قضیه قرار نیست زیاد طول بکشه .
End part 💥
آنچه خواهید خواند ...
کوک صبر کن ...
یه بار دیگه ببینمت روزگارتو سیاه میکنم ...
التماست میکنم ... من خودمم نمیخوام ...
لعنتی تو چی از جون من میخوای ...
نابودت میکنم ...
- ۵۹۵
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط