مهربان هستی ولی نامهربانی میکنی

مهربان هستی ولی نامهربانی میکنی

شور در سر داری و داری جوانی میکنی


مرغ عشقی و پر از حسرت نگاهت میکنم

دورترها می نشینی نغمه خانی میکنی


تا بسوزانی دل این شیر در زنجیر را

شوخ و شنگ و دلربا آهو دوانی میکنی


من نمیدانم چرا وقتی قرار بوسه نیست

باز هم لبهای خود را ارغوانی میکنی


مطمئن هستم برای کشتن من اینچنین

پلکها را تیر و ابرو را کمانی میکنی


روز روشن بافه بافه شانه بر مو میکشی

روی هم میریزی و با شب تبانی میکنی


تا میایم بیخیال گریه ی هر شب شوم

با خیالت میرسی پادرمیانی میکنی


خود بگو اصلن چه معنی میدهد این کارها

آخرش از دست خود، من را روانی میکنی


عاشقی جرم است و من پرونده ام سنگین شده

بس که هر شب شعری از من بایگانی میکنی

" شهراد میدری
دیدگاه ها (۷۲)

محال است بارانی از محبت به کسی هدیه کنی ودستهای خودت خیس نشو...

ای بی نیاز از عذاب من خدایا! از تو می خواهم اگر به من نعمتی ...

ای دلبر من ای قد و بالات سه نقطه!ای چهره ی تو در همه حالات س...

وقتی خدا می خواست تو را بسازدچه حال خوشی داشتچه حوصله ای ......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط