حتما بخون :

حتما بخون :
داستان درختی که خشک شد.

سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد... من هم استوار بودم و تنومند! من را انتخاب کرد...دستی به تنه و شاخه هایم کشید،تبرش را در آورد و زد و زد... محکم و محکم تر

به خودم میبالیدم ، دیگرنمیخواستم درخت باشم ،آینده ی خوبی در انتظارم بود . میتوانستم یک قایق باشم ، شاید هم چیز بهتری....

درد ضربه هایش بیشتر می شد و من هم به امید روزهای بهترتوجهی به آن نمیکردم ...

اما ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، شاید او تنومند تر بود ، شاید هم نه! اما حداقل به نظرِ مردِ تبر به دست ، آن درخت چوب بهتری داشت ، شاید هم زود از من سیرشده بود ...
و دیگر جلوه ای برایش نداشتم ، مرا رها کرد با زخم هایم ، واو را برد...

من نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه، نه عصایی برای پیرمرد و نه قایق و ...خشک شدم....

میگویند این رسم شما انسانهاست ، قبل از آن که مطمئن شوید انتخاب میکنید و وقتی باضربه هایتان طرف مقابل را آزار می دهید او را به حال خودش رهامیکنید !

ای انسان تا مطمئن نشدی تبر نزن ! تا مطمئن نشدی ، احساس نریز... دیگری زخمی می شود... خشک می شود!
دیدگاه ها (۱)

نگاهت یک نظر ، آبادی ویرانه هاست غم عشق تو ، «شاها» ، شادی د...

طاعات و عباداتتون مقبول درگاه حق ، ان شاءالله ... التماس دعا...

# پس زمینه ...

# پس زمینه ...

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 34["ویو سلین"]قدم آخر را برداشتم...

«نگاه ممنوعه »**Part 11 — After the Damage** سه روز گذشت. سه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط