این یه عشقه بیب

این یه عشقه بیب
پارت: 4

اون شب به خوبی و خوشی تموم شد و قرار شد یه عروسی خواندگی بگیریم اونم هفته بعد و فقط قرار شد خوانده درجه یک رو دعوت کنیم اونم داخل خونه آقای جئون
لباسم رو عوض کردم و رفتم دستشویی صورتم رو شستم و ارایشم و پاک کردم مسواک زدم و گرفتم کپیدم فکر نکنید قراره بریم خرید برای عروسی خوابم میاد زود میخوابم همین
صبح مثل همیشه ساعت 9 بیدار شدم خمیازه کشیدم و رفتم پایین صبح بخیری گفتم و همه جوابمو دادن و نشستم سر میزم و مشغول صبحانه خوردن شدم
نامجون همونطوری که داشت میخورد گفت
_ جنی یادت نره پس فردا بری برای ثبت نام مدرسه
بادم خالی شد کلا سرس تکون دادم و رو به مامان گفتم :
+ مامان میشه منو ببری ثبت نام
_ نه ما کلا نمیتونیم چون کار داریم اگه بشه به جونگکوک میگم تو ببره برای ثبت نام
کلا پکر شدم اخه یعنی چییی این چه کاریه
بعد خوردن صبحانه گوشیم زنگ خورد لیا بود مثل همیشه
_ سلام خوبی گاو جونم
+ ممنون تو خوبی
_ فدایت میگم امروز ناهار میای خونه ما عصر بریم بیرون و شام هم رستوران بخوریم و شب رو بمونی خونه ما
+ بزار به مامانم بگم ببینم چی میشه
_ اوکی هرچی شد یا اس بده یا زنگ بزن
دیدگاه ها (۰)

این یه عشقه بیبپارت : 5مامانم قبول کرد و کیف بزرگم رو برداشت...

این یه عشقه بیب پارت : 6بعد خوردن ناهار تشکرس کردیم رفتیم دو...

این یه عشقه بیبپارت: 3لباسم و پوشیدم یه ارایش خیلی کم اما عر...

این یه عشقه بیبپارت : 2( جنی ) کارتم رو برداشتم یه لباس مناس...

فیک مافیاها

#Two_different_objectsویو لیا:صبح از خواب به زور آجوما بیدار...

دختری که آرزو داشت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط