👑 پارت نهم | جشن نامزدی
👑 پارت نهم | جشن نامزدی
شب جشن فرا رسید.
قصر از همیشه باشکوهتر بود؛ هزاران چراغ در باغ روشن شده بود و صدای موسیقی از تالار بزرگ به گوش میرسید.
لیانا مقابل آینه ایستاده بود.
لباس بلند و ظریفش را مرتب کرد و با نگرانی پرسید:
— مامان... واقعاً خوبم؟
مادرش لبخند زد.
— فوقالعادهای.
لیانا نفس عمیقی کشید.
— من هنوز باورم نمیشه قراره امشب نامزد ولیعهد بشم.
مادرش دستش را گرفت.
— فقط خودت باش.
درهای تالار باز شد.
لیانا وارد شد.
همهمهی مهمانان برای چند لحظه آرام گرفت.
آن طرف تالار، جنگکوک ایستاده بود.
وقتی او را دید، چند ثانیه بیحرکت ماند.
تهیونگ کنار او زمزمه کرد:
— دهنت باز مونده.
جنگکوک سریع گفت:
— نه.
— من دیدم.
— اشتباه دیدی.
تهیونگ خندید.
جنگکوک به سمت لیانا رفت.
— سلام.
لیانا لبخند زد.
— سلام، اعلیحضرت.
— امشب خیلی زیبا شدید.
لیانا کمی جا خورد.
— ممنونم.
جنگکوک آرام اضافه کرد:
— واقعاً.
لیانا لبخند کوچکی زد.
— شما هم بد نیستید.
جنگکوک خندید.
— «بد نیستم»؟
— نمیخواستم زیادی تعریف کنم.
موسیقی شروع شد.
جنگکوک دستش را جلو آورد.
— اجازه میدید؟
لیانا دستش را در دست او گذاشت.
— این بار روی پام نرید.
— قول میدم.
آنها وسط تالار رفتند.
رقص شروع شد.
چرخیدند، خندیدند و برای لحظهای همهچیز فراموش شد.
وقتی موسیقی تمام شد، پادشاه از جای خود بلند شد.
صدای تالار آرام گرفت.
— امشب، در حضور خانوادهها و مردم بوسان، نامزدی ولیعهد جئون جنگکوک و کیم لیانا را رسماً اعلام میکنیم.
صدای تشویق تالار بلند شد.
لیانا به جنگکوک نگاه کرد.
او هم نگاهش میکرد.
جنگکوک آرام گفت:
— حالا دیگر راه برگشتی نیست.
لیانا لبخند زد.
— شاید هم نیازی به برگشتن نباشه.
و برای اولین بار...
هیچکدام از شنیدن این جمله ناراحت نشدند.
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شروط برآی پآرت بعدیː
ˡᶦᵏᵉ : 𝟷𝟶𝟶👑⃢⋆
ᶜᵒᵒᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶👑⃢⋆
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟸𝟾👑⃢⋆
شب جشن فرا رسید.
قصر از همیشه باشکوهتر بود؛ هزاران چراغ در باغ روشن شده بود و صدای موسیقی از تالار بزرگ به گوش میرسید.
لیانا مقابل آینه ایستاده بود.
لباس بلند و ظریفش را مرتب کرد و با نگرانی پرسید:
— مامان... واقعاً خوبم؟
مادرش لبخند زد.
— فوقالعادهای.
لیانا نفس عمیقی کشید.
— من هنوز باورم نمیشه قراره امشب نامزد ولیعهد بشم.
مادرش دستش را گرفت.
— فقط خودت باش.
درهای تالار باز شد.
لیانا وارد شد.
همهمهی مهمانان برای چند لحظه آرام گرفت.
آن طرف تالار، جنگکوک ایستاده بود.
وقتی او را دید، چند ثانیه بیحرکت ماند.
تهیونگ کنار او زمزمه کرد:
— دهنت باز مونده.
جنگکوک سریع گفت:
— نه.
— من دیدم.
— اشتباه دیدی.
تهیونگ خندید.
جنگکوک به سمت لیانا رفت.
— سلام.
لیانا لبخند زد.
— سلام، اعلیحضرت.
— امشب خیلی زیبا شدید.
لیانا کمی جا خورد.
— ممنونم.
جنگکوک آرام اضافه کرد:
— واقعاً.
لیانا لبخند کوچکی زد.
— شما هم بد نیستید.
جنگکوک خندید.
— «بد نیستم»؟
— نمیخواستم زیادی تعریف کنم.
موسیقی شروع شد.
جنگکوک دستش را جلو آورد.
— اجازه میدید؟
لیانا دستش را در دست او گذاشت.
— این بار روی پام نرید.
— قول میدم.
آنها وسط تالار رفتند.
رقص شروع شد.
چرخیدند، خندیدند و برای لحظهای همهچیز فراموش شد.
وقتی موسیقی تمام شد، پادشاه از جای خود بلند شد.
صدای تالار آرام گرفت.
— امشب، در حضور خانوادهها و مردم بوسان، نامزدی ولیعهد جئون جنگکوک و کیم لیانا را رسماً اعلام میکنیم.
صدای تشویق تالار بلند شد.
لیانا به جنگکوک نگاه کرد.
او هم نگاهش میکرد.
جنگکوک آرام گفت:
— حالا دیگر راه برگشتی نیست.
لیانا لبخند زد.
— شاید هم نیازی به برگشتن نباشه.
و برای اولین بار...
هیچکدام از شنیدن این جمله ناراحت نشدند.
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شروط برآی پآرت بعدیː
ˡᶦᵏᵉ : 𝟷𝟶𝟶👑⃢⋆
ᶜᵒᵒᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶👑⃢⋆
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟸𝟾👑⃢⋆
- ۲.۵k
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط