پارتچهارم
#پارت_چهارم
راوی:ساتیار
رو درخت نشسته بودم، به آسمون نگاه کردم، غمگینِ، بیقراره، پریشونِ.
چقدر حالش شبیه منه...
یه ابر سیاه، اون وسط دیدم.
به این فکر میکردم که قلب آسمونه...
سیاه.. آره سیاه شده.
غم قلبشو بوسیده.
همون طور که غم، قلب منو بغل کرده.
تو ایران پاییزه فک کنم.
چقدر دلم برا پاییز تنگ شده....
فصل عاشقا.
نمیدونم چرا ولی این فصل، دلم عجیب میگیره.
تو فکر بودم که رایان صدام کرد: ساتییییی، هوی ساتیار کجاییی.
بی حوصله گفتم: بلهه؟ ببین! یه روز اومدیم تنها باشیما.
رایان که پیدام کرده بود گفت: ساتیار بدو لانا پیشبینی کرده.
چشام گرد شد. پیشبینی؟ اونم بعد سال ها.؟
گفتم: باشه. فقط تو انجمنِ دیگ؟
رایان: آره
بیخیال به طرف اتاق لانا راه افتادم.
درو باز کردم که با اکیپ انجمن رو به رو شدم!
دیدم لانا چشاش بسته ست.
بعد چند دقیقه چشاشو باز کرد و اتوماتیک وار گفت:
_سیاهی آسمانت را برگرفته، و آن، ناخدای تاریکی بزودی میرسد.
_همان که تورا دچار حسی ناآشنا و خام میکند.
_مرا در تاریکی پیدا کن، تا تورا نور کنم.
و یهو لانا به خودش لرزید و بیهوش شد...
همه تعجب کرده بودن.
اما من تو فکر بودم.
سه تا جمله.. تقریبا از ریشه ی هم...
عجیبه.
راوی: ساتیار
تو فکر بودم که ترانه گفت: منظور لانا، چی میتونه باشه؟
همه تو فکر بودن..
بعد چند مین حرکت کردم به سمت اتاقم...
حقیقتا دیگ حوصله چیزی رو ندارم.
رفتم حموم، دوش یخ، روحی که آتیش گرفته بود رو، سرد میکرد.
چشمام رو بستم و فقط به به قطره هایی که رو زمین فرود میاومدن، گوش میکردم.
یهو، یه سری تصاویر اومدم جلو چشمم
نمیتونستم چشمامو باز کنم.
دقت کردم. تو جنگل تاریکی بودم.
مِه عمیقی جنگل رو به آغوش گرفته بود.
به وضوح، صدای قلبم رو میشنیدم!
انگار میخواستم برم دیدن یکی..
خیره شدم به جلوم، یه چیزی دیدم
رفتم جلو، و جلو تر
یه انسان بود! از من چند سانتی کوتاه تر...
رو صورتش سایه افتاده بود و به غیر از چشماش و لباش هیچ چیزش دیده نمیشد.
به چشماش خیره شدم، درشت و مشکی.. در صدم ثانیه قهوهای روشن شد! و ریسهی طلایی، دور مردک چشمش پیچیده شده بود. نور کم سویی داخل چشماش افتاد و به رنگ سرخِ کم حال دراومد!
خیره چشماش شدم...چقدر عمیق و خاص بود.
نمیدونم چرا آروم سرمو بردم جلو، اونم همینطور...
لباش به لبام داشت نزدیک میشد که چشمامو باز کردم!
قلبم داغ شده بود
چه معنی میداد؟ نکنه جفتم بود؟
نه این غیر ممکن..
لانا گفتش جفت نداری..
پس اون کی بود؟
ولی چشماش.... اصلا ولش.
نباید وقتمو بزارم پای این مسخره بازیا
سریع از حموم در اومدم و خودمو رو تخت پرت کردم.
چشامو به آرومی بستم.
خواب چشمامو به آغوش گرفته، نه افکار و روحم.
راوی:ساتیار
رو درخت نشسته بودم، به آسمون نگاه کردم، غمگینِ، بیقراره، پریشونِ.
چقدر حالش شبیه منه...
یه ابر سیاه، اون وسط دیدم.
به این فکر میکردم که قلب آسمونه...
سیاه.. آره سیاه شده.
غم قلبشو بوسیده.
همون طور که غم، قلب منو بغل کرده.
تو ایران پاییزه فک کنم.
چقدر دلم برا پاییز تنگ شده....
فصل عاشقا.
نمیدونم چرا ولی این فصل، دلم عجیب میگیره.
تو فکر بودم که رایان صدام کرد: ساتییییی، هوی ساتیار کجاییی.
بی حوصله گفتم: بلهه؟ ببین! یه روز اومدیم تنها باشیما.
رایان که پیدام کرده بود گفت: ساتیار بدو لانا پیشبینی کرده.
چشام گرد شد. پیشبینی؟ اونم بعد سال ها.؟
گفتم: باشه. فقط تو انجمنِ دیگ؟
رایان: آره
بیخیال به طرف اتاق لانا راه افتادم.
درو باز کردم که با اکیپ انجمن رو به رو شدم!
دیدم لانا چشاش بسته ست.
بعد چند دقیقه چشاشو باز کرد و اتوماتیک وار گفت:
_سیاهی آسمانت را برگرفته، و آن، ناخدای تاریکی بزودی میرسد.
_همان که تورا دچار حسی ناآشنا و خام میکند.
_مرا در تاریکی پیدا کن، تا تورا نور کنم.
و یهو لانا به خودش لرزید و بیهوش شد...
همه تعجب کرده بودن.
اما من تو فکر بودم.
سه تا جمله.. تقریبا از ریشه ی هم...
عجیبه.
راوی: ساتیار
تو فکر بودم که ترانه گفت: منظور لانا، چی میتونه باشه؟
همه تو فکر بودن..
بعد چند مین حرکت کردم به سمت اتاقم...
حقیقتا دیگ حوصله چیزی رو ندارم.
رفتم حموم، دوش یخ، روحی که آتیش گرفته بود رو، سرد میکرد.
چشمام رو بستم و فقط به به قطره هایی که رو زمین فرود میاومدن، گوش میکردم.
یهو، یه سری تصاویر اومدم جلو چشمم
نمیتونستم چشمامو باز کنم.
دقت کردم. تو جنگل تاریکی بودم.
مِه عمیقی جنگل رو به آغوش گرفته بود.
به وضوح، صدای قلبم رو میشنیدم!
انگار میخواستم برم دیدن یکی..
خیره شدم به جلوم، یه چیزی دیدم
رفتم جلو، و جلو تر
یه انسان بود! از من چند سانتی کوتاه تر...
رو صورتش سایه افتاده بود و به غیر از چشماش و لباش هیچ چیزش دیده نمیشد.
به چشماش خیره شدم، درشت و مشکی.. در صدم ثانیه قهوهای روشن شد! و ریسهی طلایی، دور مردک چشمش پیچیده شده بود. نور کم سویی داخل چشماش افتاد و به رنگ سرخِ کم حال دراومد!
خیره چشماش شدم...چقدر عمیق و خاص بود.
نمیدونم چرا آروم سرمو بردم جلو، اونم همینطور...
لباش به لبام داشت نزدیک میشد که چشمامو باز کردم!
قلبم داغ شده بود
چه معنی میداد؟ نکنه جفتم بود؟
نه این غیر ممکن..
لانا گفتش جفت نداری..
پس اون کی بود؟
ولی چشماش.... اصلا ولش.
نباید وقتمو بزارم پای این مسخره بازیا
سریع از حموم در اومدم و خودمو رو تخت پرت کردم.
چشامو به آرومی بستم.
خواب چشمامو به آغوش گرفته، نه افکار و روحم.
- ۱.۸k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط