‌گفتم: نه، امروز خیلی کار دارم.

‌گفتم: نه، امروز خیلی کار دارم.
گفتم: راستی، بعد از ظهر وقت دکتر دارم.
گفتم: وای، فردا امتحان دارم.
‌مامان زیر لب گفت: توکل بر خدا.
‌ـ‌ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
‌گفتم: حالم خوب نیست.
گفتم: میشه تنهام بذاری؟
گفتم: این هم شد زندگی؟
‌مامان زیر لب گفت: خدایا شکر.
‌ـ‌ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
‌پرده را کنار زدم. پنجره پر از غروب جمعه بود. یک لحظه احساس کردم قلبم فرو ریخت. جای خالی‌اش بغض شد توی گلویم.
هیچ نگفتم.
‌مامان زیر لب گفت: یا رادّ ما قد فات.
اشکش چکید.
دیدگاه ها (۴)

فیک : بین راندها

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 47[راوی]جمعه با...

فیک : بین راندها

پارت بیست‌ و پنجم | خاطرههواپیما مدت‌ها بود از زمین فاصله گر...

رمن:گناه ابی p:3سه روز از ورودم به عمارت مهراد گذشته بود.هر ...

One

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط