تک پارتی تهیونگ
تک پارتی تهیونگ
:وقتی خیانت کرد و ......
ویو ا.ت:سلام من پارک ا.ت هستم و دوساله با عضو گروه بی تی اس ... تهیونگ ازدواج کردم و واقعا دوسش دارم .....جدیدا باهام سرد رفتار میکنه ولی من زیاد جدی نمیگیرم
.
.
امروز قرار بود با دوستام برم بیرون قرار بود موقع ناهار ب تهیونگ بگم .
ا.ت:اممم تهیونگ؟
V:ها
ا.ت:میشه امشب منو لیا و سوجی بریم بیرون ؟
V:خب برو ب من چه
ا.ت:آها...باشه
قبلاً اجازه نمیداد برم باهاشون بیرون ولی ایندفعه ....نمدونم واقعا ناراحت باشم یا خوشحال
V:منم امشب خونه نمیام
ا.ت:چرا؟
V:با جونگ کوک میرم بیرون
ا.ت:آها باشه
شب :
لیا گفت میریم شهربازی منم قبول کردم
لباس پوشیدم «اسلاید دوم»ارایش ملایم کردم که دیدم سوجی زنگ زد
مکالمه :
سوجی:الوو دختر ما دم دریم بدو بیا دیگه
ا.ت:اوک اومدم
از خونه رفتم بیرون و سواره ماشین شدم
.
ترن هوایی و کشتی سوار شدیم که قرار شد من برم بستنی بخرم و لیا و سوجی اینجا بمونن نزدیک دَکِه بستنی فروشی شدم که قیافه آشنایی رو دیدم نزدیک تر شدم که دیدم اون .... اون تهیونگ بود و یه دختر کنارش رو نیمکته کناره دَکِه نشسته بودن و تهیونگ داشت ب دختره بستنی میداد
بقضم و قورت دادم و رفتم پیش بچه ها
لیا:پَ بستنی کوک
ا.ت:بچه ها من باید برم خونه
سوجی:چرااا
ا.ت:حالم زیاد خوب نیست دفع بعد بیشتر میمونم
لیا:میخوای برسونمت ؟
ا.ت:نه ممنون خودم میرم
لیا. سوجی :خدافظ
ا.ت:خدافظ
از بچه ها خدافظی کردم و با سرعت دویدم یهو که ب جاده رسیدم .....سیاهی .....
ویو تهیونگ:من از ا.ت خسته شده بودم و عاشق منیجرمون شدم «ا.ت منیجرشونو نمیشناخت» قرار شد امشب بریم شهربازی باهاش از شانس خوبه من ات هم قرار بود بره با دوستاش بیرون پس وقتی ا.ت از خونه رفت بیرون رفتم دنبال جیا «منیجرشون»
و رفتیم شهره بازی
.
ادامه جا نداره
:وقتی خیانت کرد و ......
ویو ا.ت:سلام من پارک ا.ت هستم و دوساله با عضو گروه بی تی اس ... تهیونگ ازدواج کردم و واقعا دوسش دارم .....جدیدا باهام سرد رفتار میکنه ولی من زیاد جدی نمیگیرم
.
.
امروز قرار بود با دوستام برم بیرون قرار بود موقع ناهار ب تهیونگ بگم .
ا.ت:اممم تهیونگ؟
V:ها
ا.ت:میشه امشب منو لیا و سوجی بریم بیرون ؟
V:خب برو ب من چه
ا.ت:آها...باشه
قبلاً اجازه نمیداد برم باهاشون بیرون ولی ایندفعه ....نمدونم واقعا ناراحت باشم یا خوشحال
V:منم امشب خونه نمیام
ا.ت:چرا؟
V:با جونگ کوک میرم بیرون
ا.ت:آها باشه
شب :
لیا گفت میریم شهربازی منم قبول کردم
لباس پوشیدم «اسلاید دوم»ارایش ملایم کردم که دیدم سوجی زنگ زد
مکالمه :
سوجی:الوو دختر ما دم دریم بدو بیا دیگه
ا.ت:اوک اومدم
از خونه رفتم بیرون و سواره ماشین شدم
.
ترن هوایی و کشتی سوار شدیم که قرار شد من برم بستنی بخرم و لیا و سوجی اینجا بمونن نزدیک دَکِه بستنی فروشی شدم که قیافه آشنایی رو دیدم نزدیک تر شدم که دیدم اون .... اون تهیونگ بود و یه دختر کنارش رو نیمکته کناره دَکِه نشسته بودن و تهیونگ داشت ب دختره بستنی میداد
بقضم و قورت دادم و رفتم پیش بچه ها
لیا:پَ بستنی کوک
ا.ت:بچه ها من باید برم خونه
سوجی:چرااا
ا.ت:حالم زیاد خوب نیست دفع بعد بیشتر میمونم
لیا:میخوای برسونمت ؟
ا.ت:نه ممنون خودم میرم
لیا. سوجی :خدافظ
ا.ت:خدافظ
از بچه ها خدافظی کردم و با سرعت دویدم یهو که ب جاده رسیدم .....سیاهی .....
ویو تهیونگ:من از ا.ت خسته شده بودم و عاشق منیجرمون شدم «ا.ت منیجرشونو نمیشناخت» قرار شد امشب بریم شهربازی باهاش از شانس خوبه من ات هم قرار بود بره با دوستاش بیرون پس وقتی ا.ت از خونه رفت بیرون رفتم دنبال جیا «منیجرشون»
و رفتیم شهره بازی
.
ادامه جا نداره
- ۸۷
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط