بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۸
نور چراغهای چند خودروی مشکی از آنسوی رودخانه روی آسفالت خیس افتاده بود.
جونگ کوک بدون اینکه نگاهش را از آنها بردارد، آرام گفت:
«چند ثانیه وقت داریم؟»
آوا نگاهی به صفحهی گوشیاش انداخت.
«کمتر از یک دقیقه.»
جونگ کوک فلش را داخل جیب کتش گذاشت.
«پس باید بریم.»
آوا سرش را تکان داد.
«نه... اونا این بار فقط دنبال فلش نیستن.»
«پس دنبال چیان؟»
آوا مستقیم به چشمانش نگاه کرد.
«دنبال تو.»
جونگ کوک اخمی کرد.
«من؟»
«آره... چون اسمت توی اون پروندهست.»
قبل از اینکه فرصت سؤال کردن پیدا کند، صدای شلیک گلولهای در سکوت شب پیچید.
گلوله از کنار ماشین جونگ کوک رد شد و شیشهی عقب را شکست.
جونگ کوک سریع آوا را پشت ماشین کشید.
«خوبی؟»
آوا نفسنفس میزد.
«آره...»
«میتونی موتور برونی؟»
لبخند کوچکی زد.
«هنوز شک داری؟»
جونگ کوک برای اولین بار، با وجود شرایط، لبخند خیلی کوتاهی زد.
«نه.»
هر دو همزمان حرکت کردند.
آوا سوار موتور شد و جونگ کوک پشت فرمان نشست.
موتور با صدای بلندی از جا کنده شد.
ماشین هم پشت سرش حرکت کرد.
این بار، تعقیبکنندهها بیشتر بودند.
سه ماشین از پشت...
و یک ماشین از روبهرو.
جونگ کوک سریع از طریق بیسیم گفت:
«آوا، سمت راست رو بگیر!»
«اونجا بنبسته.»
«به من اعتماد کن.»
آوا بدون مکث فرمان موتور را چرخاند.
چند ثانیه بعد وارد کوچهای باریک شدند.
ماشینهای بزرگ به سختی وارد کوچه شدند و سرعتشان کم شد.
جونگ کوک گاز داد و از کنار موتور آوا عبور کرد.
در انتهای کوچه، یک خروجی مخفی به خیابان اصلی وجود داشت.
آوا با خنده گفت:
«از کجا میدونستی؟»
جونگ کوک نگاهش را از جاده برنداشت.
«سالها پیش این اطراف مأموریت داشتم.»
آنها با سرعت از کوچه خارج شدند.
اما ناگهان...
صدای انفجار شدیدی از پشت سر آمد.
هر دو همزمان در آینه نگاه کردند.
یکی از ماشینهای تعقیبکننده منفجر شده بود.
نه به خاطر آنها...
بلکه انگار کسی دیگر نمیخواست هیچ شاهدی زنده بماند.
آوا زیر لب گفت:
«نه...»
جونگ کوک اخم کرد.
«چی شده؟»
آوا با نگرانی به شعلههای آتش نگاه میکرد.
«این سبک کار اونها نیست...»
«پس کار کیه؟»
آوا آرام زمزمه کرد:
«کسی که حتی از اون گروه هم خطرناکتره...»
جونگ کوک برای اولین بار احساس کرد وارد بازیای شده که قوانینش را هیچکس نمیداند.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۸
نور چراغهای چند خودروی مشکی از آنسوی رودخانه روی آسفالت خیس افتاده بود.
جونگ کوک بدون اینکه نگاهش را از آنها بردارد، آرام گفت:
«چند ثانیه وقت داریم؟»
آوا نگاهی به صفحهی گوشیاش انداخت.
«کمتر از یک دقیقه.»
جونگ کوک فلش را داخل جیب کتش گذاشت.
«پس باید بریم.»
آوا سرش را تکان داد.
«نه... اونا این بار فقط دنبال فلش نیستن.»
«پس دنبال چیان؟»
آوا مستقیم به چشمانش نگاه کرد.
«دنبال تو.»
جونگ کوک اخمی کرد.
«من؟»
«آره... چون اسمت توی اون پروندهست.»
قبل از اینکه فرصت سؤال کردن پیدا کند، صدای شلیک گلولهای در سکوت شب پیچید.
گلوله از کنار ماشین جونگ کوک رد شد و شیشهی عقب را شکست.
جونگ کوک سریع آوا را پشت ماشین کشید.
«خوبی؟»
آوا نفسنفس میزد.
«آره...»
«میتونی موتور برونی؟»
لبخند کوچکی زد.
«هنوز شک داری؟»
جونگ کوک برای اولین بار، با وجود شرایط، لبخند خیلی کوتاهی زد.
«نه.»
هر دو همزمان حرکت کردند.
آوا سوار موتور شد و جونگ کوک پشت فرمان نشست.
موتور با صدای بلندی از جا کنده شد.
ماشین هم پشت سرش حرکت کرد.
این بار، تعقیبکنندهها بیشتر بودند.
سه ماشین از پشت...
و یک ماشین از روبهرو.
جونگ کوک سریع از طریق بیسیم گفت:
«آوا، سمت راست رو بگیر!»
«اونجا بنبسته.»
«به من اعتماد کن.»
آوا بدون مکث فرمان موتور را چرخاند.
چند ثانیه بعد وارد کوچهای باریک شدند.
ماشینهای بزرگ به سختی وارد کوچه شدند و سرعتشان کم شد.
جونگ کوک گاز داد و از کنار موتور آوا عبور کرد.
در انتهای کوچه، یک خروجی مخفی به خیابان اصلی وجود داشت.
آوا با خنده گفت:
«از کجا میدونستی؟»
جونگ کوک نگاهش را از جاده برنداشت.
«سالها پیش این اطراف مأموریت داشتم.»
آنها با سرعت از کوچه خارج شدند.
اما ناگهان...
صدای انفجار شدیدی از پشت سر آمد.
هر دو همزمان در آینه نگاه کردند.
یکی از ماشینهای تعقیبکننده منفجر شده بود.
نه به خاطر آنها...
بلکه انگار کسی دیگر نمیخواست هیچ شاهدی زنده بماند.
آوا زیر لب گفت:
«نه...»
جونگ کوک اخم کرد.
«چی شده؟»
آوا با نگرانی به شعلههای آتش نگاه میکرد.
«این سبک کار اونها نیست...»
«پس کار کیه؟»
آوا آرام زمزمه کرد:
«کسی که حتی از اون گروه هم خطرناکتره...»
جونگ کوک برای اولین بار احساس کرد وارد بازیای شده که قوانینش را هیچکس نمیداند.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۴۷۱
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط