پارت چهارم
پارت چهارم
فرار....
تهیونگ: مامان من اینجا میمونم پیش انیا
مادر ته : هر جور مایلی عزیزم
تهیونگ: باشه مامان خداحافظ
آدارا : تهیونگ کجا میخوابی
+ ( انیا سریع گفت )
انیا : من میخوام تنها بخوابم
تهیونگ: اممممم ... فرقی نداره
آدارا : انیا جان ی امروز رو نمیتونی بزاری تهیونگ بیاد پیشت
انیا : خیلی خب من میرم زمین میخوابم و تهیونگ روی تخت
تهیونگ: اگ میخوای من زمین بخوابم یا فرقی نداره..
انیا : باشه دیگ بریم بخوابیم
شوگا: ابجی بیا پیشم من بخواب راستی کناره ی لبت چی شده
انیا : اممممم پام پیچ خورد و لبم خورد به میز باشه پیشت میخوابم
تهیونگ : خب باشه انیا ی لحظه بیا
انیا : باشه
در ذهن انیا : رفتم اتاقم تهیونگم هم امد
تهیونگ: انیا میشه ی چیزی بگم
انیا : چی بگو
تهیونگ: میشه تو اتاقت بیای بخوابی
انیا : به چه دلیلی
تهیونگ : دلیلش رو بعدا میگم انیا
انیا : باشه
من رفتم تو تختم خوابیدم و تهیونگ روی مبل من خوابیده بودم ی خواب داشتم میدیدم که من و تهیونگ عاشق هم شدیم و داریم زندگیمون رو میکنیم ک یکی داشت اروم منو صدا میزد انیا انیا ... انیا که یهو
+ ( اون تهیونگ بود که انیا رو صدا میزد ماجرا از این قراره که یسری از ادما میخواستن انیا رو بکشن چون تهیونگ یه مافیاس به خاطر همین خیلی دشمن داره بعد سعی میکنه تهیونگ انیا رو نجات بده)
تهیونگ : انیا انیا انیا بلند شو
انیا : چیه باز
تهیونگ : پاشو بریم انیا
انیا : کجا هان
تهیونگ: میگم بهت
انیا : حال ندارم میخوام بخوابم
+(تهیونگ ک چاره ای نداشت انیا رو بقل کرد و رفت گذاشت توی ماشین و تورو برد توی پاتوقش
بعد ......
■¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤■
دارم میبینم ک حمایتتت نمیکنید🥺 شاید رمانم خوب نیست بگید ک یکی دیگه رو میزارم🙃🙂
بای بای پارت بعدی💋❤
فرار....
تهیونگ: مامان من اینجا میمونم پیش انیا
مادر ته : هر جور مایلی عزیزم
تهیونگ: باشه مامان خداحافظ
آدارا : تهیونگ کجا میخوابی
+ ( انیا سریع گفت )
انیا : من میخوام تنها بخوابم
تهیونگ: اممممم ... فرقی نداره
آدارا : انیا جان ی امروز رو نمیتونی بزاری تهیونگ بیاد پیشت
انیا : خیلی خب من میرم زمین میخوابم و تهیونگ روی تخت
تهیونگ: اگ میخوای من زمین بخوابم یا فرقی نداره..
انیا : باشه دیگ بریم بخوابیم
شوگا: ابجی بیا پیشم من بخواب راستی کناره ی لبت چی شده
انیا : اممممم پام پیچ خورد و لبم خورد به میز باشه پیشت میخوابم
تهیونگ : خب باشه انیا ی لحظه بیا
انیا : باشه
در ذهن انیا : رفتم اتاقم تهیونگم هم امد
تهیونگ: انیا میشه ی چیزی بگم
انیا : چی بگو
تهیونگ: میشه تو اتاقت بیای بخوابی
انیا : به چه دلیلی
تهیونگ : دلیلش رو بعدا میگم انیا
انیا : باشه
من رفتم تو تختم خوابیدم و تهیونگ روی مبل من خوابیده بودم ی خواب داشتم میدیدم که من و تهیونگ عاشق هم شدیم و داریم زندگیمون رو میکنیم ک یکی داشت اروم منو صدا میزد انیا انیا ... انیا که یهو
+ ( اون تهیونگ بود که انیا رو صدا میزد ماجرا از این قراره که یسری از ادما میخواستن انیا رو بکشن چون تهیونگ یه مافیاس به خاطر همین خیلی دشمن داره بعد سعی میکنه تهیونگ انیا رو نجات بده)
تهیونگ : انیا انیا انیا بلند شو
انیا : چیه باز
تهیونگ : پاشو بریم انیا
انیا : کجا هان
تهیونگ: میگم بهت
انیا : حال ندارم میخوام بخوابم
+(تهیونگ ک چاره ای نداشت انیا رو بقل کرد و رفت گذاشت توی ماشین و تورو برد توی پاتوقش
بعد ......
■¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤■
دارم میبینم ک حمایتتت نمیکنید🥺 شاید رمانم خوب نیست بگید ک یکی دیگه رو میزارم🙃🙂
بای بای پارت بعدی💋❤
- ۴۷
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط