پارت ۴ | کسی که نباید میدید
پارت ۴ | کسی که نباید میدید
صبح با نور کمرنگ خورشید شروع شده بود.
خانه هنوز در سکوت بود، اما این سکوت مثل دیشب آرام نبود… بیشتر شبیه انتظار بود.
دودوهی آرام از اتاقش بیرون آمد.
موهایش کمی بههم ریخته بود و یک سویشرت بزرگ تنش کرده بود. دستش هنوز ناخودآگاه دور لیوان آب گرم حلقه شده بود.
از آشپزخانه صدای حرکت آمد.
تهیونگ بیدار بود.
کت سادهی خانه پوشیده بود و داشت قهوه درست میکرد.
برای چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند.
این سکوت جدید بود… از آنهایی که هنوز شکل نگرفتهاند.
---
در همین لحظه زنگ در به صدا درآمد.
هر دو مکث کردند.
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
«منتظر کسی نیستم…»
دودوهی کمی عقب رفت.
تهیونگ به سمت در رفت.
وقتی در را باز کرد…
هارین آنجا بود.
لبخندش از همان لبخندهایی بود که بیشتر از اینکه خوشحال باشد، حسابشده به نظر میرسید.
«استاد تهیونگ… سلام.»
نگاهش سریع داخل خانه را اسکن کرد.
و همان لحظه…
دودوهی را دید.
لبخندش برای یک لحظه سفت شد.
اما سریع دوباره برگشت.
«اوه… مزاحم شدم؟»
تهیونگ کمی جدیتر شد.
«اینجا چیکار میکنی؟»
هارین با لحنی نرم گفت: «برای دانشگاه اومده بودم، گفتم یه سری هم بزنم.»
اما نگاهش از روی شانه تهیونگ رد شد و مستقیم روی دودوهی قفل ماند.
---
دودوهی ناخودآگاه قدمی عقب رفت.
دستش به لیوان لرزید.
هارین با لحنی که فقط خودش معنیاش را میفهمید گفت: «این دختره… اینجا چیکار میکنه؟»
سکوت.
تهیونگ خیلی ساده جواب داد: «همخانه منه.»
همین یک جمله کافی بود.
چشمهای هارین برای یک لحظه تغییر کرد.
نه تعجب… نه ناراحتی.
چیزی بین حسادت و بیاعتمادی.
---
دودوهی سرش را پایین انداخت.
مثل همیشه، وقتی حس میکرد دیده میشود، کوچکتر میشد.
تهیونگ این را دید.
و برای اولین بار، کمی جلوتر از حالت معمول ایستاد.
طوری که بین هارین و دودوهی قرار گرفت.
«اگه کارت تموم شده، باید برگردی.»
صدایش سردتر از قبل بود.
هارین لبخند زد.
اما این بار لبخندش مصنوعیتر شد.
«باشه… مزاحم نمیشم.»
قبل از رفتن، آخرین نگاهش را به دودوهی انداخت.
نگاهی که میگفت: «این تموم نشده.»
---
وقتی در بسته شد، سکوت سنگینی دوباره برگشت.
دودوهی هنوز همانجا ایستاده بود.
تهیونگ آرام گفت: «حواست به اون آدم باشه.»
دودوهی سرش را تکان داد.
اما چیزی در دلش افتاد.
نه فقط ترس…
یک حس جدید.
شبیه شروع یک خطر.
و تهیونگ… برای اولین بار فهمید این خانه، دیگر فقط یک خانه ساده نیست.
صبح با نور کمرنگ خورشید شروع شده بود.
خانه هنوز در سکوت بود، اما این سکوت مثل دیشب آرام نبود… بیشتر شبیه انتظار بود.
دودوهی آرام از اتاقش بیرون آمد.
موهایش کمی بههم ریخته بود و یک سویشرت بزرگ تنش کرده بود. دستش هنوز ناخودآگاه دور لیوان آب گرم حلقه شده بود.
از آشپزخانه صدای حرکت آمد.
تهیونگ بیدار بود.
کت سادهی خانه پوشیده بود و داشت قهوه درست میکرد.
برای چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند.
این سکوت جدید بود… از آنهایی که هنوز شکل نگرفتهاند.
---
در همین لحظه زنگ در به صدا درآمد.
هر دو مکث کردند.
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
«منتظر کسی نیستم…»
دودوهی کمی عقب رفت.
تهیونگ به سمت در رفت.
وقتی در را باز کرد…
هارین آنجا بود.
لبخندش از همان لبخندهایی بود که بیشتر از اینکه خوشحال باشد، حسابشده به نظر میرسید.
«استاد تهیونگ… سلام.»
نگاهش سریع داخل خانه را اسکن کرد.
و همان لحظه…
دودوهی را دید.
لبخندش برای یک لحظه سفت شد.
اما سریع دوباره برگشت.
«اوه… مزاحم شدم؟»
تهیونگ کمی جدیتر شد.
«اینجا چیکار میکنی؟»
هارین با لحنی نرم گفت: «برای دانشگاه اومده بودم، گفتم یه سری هم بزنم.»
اما نگاهش از روی شانه تهیونگ رد شد و مستقیم روی دودوهی قفل ماند.
---
دودوهی ناخودآگاه قدمی عقب رفت.
دستش به لیوان لرزید.
هارین با لحنی که فقط خودش معنیاش را میفهمید گفت: «این دختره… اینجا چیکار میکنه؟»
سکوت.
تهیونگ خیلی ساده جواب داد: «همخانه منه.»
همین یک جمله کافی بود.
چشمهای هارین برای یک لحظه تغییر کرد.
نه تعجب… نه ناراحتی.
چیزی بین حسادت و بیاعتمادی.
---
دودوهی سرش را پایین انداخت.
مثل همیشه، وقتی حس میکرد دیده میشود، کوچکتر میشد.
تهیونگ این را دید.
و برای اولین بار، کمی جلوتر از حالت معمول ایستاد.
طوری که بین هارین و دودوهی قرار گرفت.
«اگه کارت تموم شده، باید برگردی.»
صدایش سردتر از قبل بود.
هارین لبخند زد.
اما این بار لبخندش مصنوعیتر شد.
«باشه… مزاحم نمیشم.»
قبل از رفتن، آخرین نگاهش را به دودوهی انداخت.
نگاهی که میگفت: «این تموم نشده.»
---
وقتی در بسته شد، سکوت سنگینی دوباره برگشت.
دودوهی هنوز همانجا ایستاده بود.
تهیونگ آرام گفت: «حواست به اون آدم باشه.»
دودوهی سرش را تکان داد.
اما چیزی در دلش افتاد.
نه فقط ترس…
یک حس جدید.
شبیه شروع یک خطر.
و تهیونگ… برای اولین بار فهمید این خانه، دیگر فقط یک خانه ساده نیست.
- ۱۲۸
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط