منخودمخودموکشتم
#من_خودم_خودمو_کشتم ...
میدونی عزیز جانم ...
همیشه واسه خودم یه عالمه رویا ساختم ...
اونقد ساختم و ساختم و ساختم که گم شدم ...
تو خودم ...
تو خود ساخته نشدم ...
اونقدی که یادم رف من کی بودم ...
چرا بودم ...
کجا بودم ...
ادما رو دیدم ...
برام دست تکون دادم ...
به سمتشون رفتم ...
اونجوری که خواستم توصیفشون کردم برای خودم ...
ساختمشون ...
تصورشون کردم ...
اونقدی که فراموش کردم حد خودمو ...
یادم رف اون ادم حسی نداره بهم ...
براش چیزی نیستم جز کسی که خودمو دارم تحمیل میکنم بهش ...
انقدر تو دنیای ساختم غرق شدم ...
که به اشتباه ...
فکر کردم اضافه ام تو اغوشی که با تموم جون نصفه نیمش داره برام دست و پا میزنه ...
و خودمو چفت اغوشی کردم که بهم حسی نداره ...
دستام هنوز بوی عطرشو میده ...
من کشتمش ...
من خودم خودمو کشتم ...
بدون اینکه اسلحه به سمتش بگیرم ...
یا ماشه رو بکشم ...
من هیچ چاقویی رو تو شکمش فرو نکردم ...
دستام خونی نیست ...
من زهر به خوردش ندادم ...
من از مغزش شروع کردم ...
تصور دنیای ساخته شدشو اروم اروم ...
مثل قطره های قهوه جوش ...
مثه ریختن اب از قطره چکون ...
ریختم تو مغزش ...
من اروم اروم از کاه خاطراتش کوه ساختم ...
کوهش استوار موند ...
اخ ازون کوه خاطراتش ... امان ...
هنوز خیسی اشکای ارومشو روی صورتم حس میکنم ...
فریاد بیصداش توی گوشم میپیچه ...
هیچ وقت هیچی نگفت ...
حتی لحظه اخر ...
سرم داد نزد ...
ازم عصبانی نشد ...
ولی نگاهش ...
اخ ... امون از اون چشاش ...
چقدر ناراحت بود ...
یه غم سنگینی سنگ میبست که دستم که خفش نکنم ...
من ذوقشو کور کردم ...
من عشقشو دور کردم ...
من دستشو تو دست مرگ گذاشتم ...
کردمش عروس خیالات دیرپا ...
داماد بردش به دیاری خیلی دورتر از اینجاها ...
جایی که دیگه اسمون ابی نیست ...
دیگه بارون نمیاد ... صداش تو ناودون نمیاد ...
من کشتمش ...
قاتلش منم ...
من حسشو کشتم ...
من مهربونیشو کشتم ...
من خودمو کشتم ...
سزام چیه ؟!...
محکومم به زندگی ...
چه حکم بزرگ سختی ...
#الی #پنجم دیماه۱۳۹۸
میدونی عزیز جانم ...
همیشه واسه خودم یه عالمه رویا ساختم ...
اونقد ساختم و ساختم و ساختم که گم شدم ...
تو خودم ...
تو خود ساخته نشدم ...
اونقدی که یادم رف من کی بودم ...
چرا بودم ...
کجا بودم ...
ادما رو دیدم ...
برام دست تکون دادم ...
به سمتشون رفتم ...
اونجوری که خواستم توصیفشون کردم برای خودم ...
ساختمشون ...
تصورشون کردم ...
اونقدی که فراموش کردم حد خودمو ...
یادم رف اون ادم حسی نداره بهم ...
براش چیزی نیستم جز کسی که خودمو دارم تحمیل میکنم بهش ...
انقدر تو دنیای ساختم غرق شدم ...
که به اشتباه ...
فکر کردم اضافه ام تو اغوشی که با تموم جون نصفه نیمش داره برام دست و پا میزنه ...
و خودمو چفت اغوشی کردم که بهم حسی نداره ...
دستام هنوز بوی عطرشو میده ...
من کشتمش ...
من خودم خودمو کشتم ...
بدون اینکه اسلحه به سمتش بگیرم ...
یا ماشه رو بکشم ...
من هیچ چاقویی رو تو شکمش فرو نکردم ...
دستام خونی نیست ...
من زهر به خوردش ندادم ...
من از مغزش شروع کردم ...
تصور دنیای ساخته شدشو اروم اروم ...
مثل قطره های قهوه جوش ...
مثه ریختن اب از قطره چکون ...
ریختم تو مغزش ...
من اروم اروم از کاه خاطراتش کوه ساختم ...
کوهش استوار موند ...
اخ ازون کوه خاطراتش ... امان ...
هنوز خیسی اشکای ارومشو روی صورتم حس میکنم ...
فریاد بیصداش توی گوشم میپیچه ...
هیچ وقت هیچی نگفت ...
حتی لحظه اخر ...
سرم داد نزد ...
ازم عصبانی نشد ...
ولی نگاهش ...
اخ ... امون از اون چشاش ...
چقدر ناراحت بود ...
یه غم سنگینی سنگ میبست که دستم که خفش نکنم ...
من ذوقشو کور کردم ...
من عشقشو دور کردم ...
من دستشو تو دست مرگ گذاشتم ...
کردمش عروس خیالات دیرپا ...
داماد بردش به دیاری خیلی دورتر از اینجاها ...
جایی که دیگه اسمون ابی نیست ...
دیگه بارون نمیاد ... صداش تو ناودون نمیاد ...
من کشتمش ...
قاتلش منم ...
من حسشو کشتم ...
من مهربونیشو کشتم ...
من خودمو کشتم ...
سزام چیه ؟!...
محکومم به زندگی ...
چه حکم بزرگ سختی ...
#الی #پنجم دیماه۱۳۹۸
- ۶.۰k
- ۰۵ دی ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط