**Part *

**Part *

صندلی عقب داد و نشست.

دستش مشت شده روی کابینت گذاشته بود و با نگاهی عصبانی به حرکاتش چشم دوخته بود.

نگاه جئون به طرفش چرخید و با لبخند باهاش حرف زد.

جونگ‌کوک: «چیه؟ چرا اونجوری نگام می‌کنی؟»

لارا لبخندی از روی حرص تحویلش داد.

جونگ‌کوک نیشخندی زد.

تهیونگ نزدیکش شد و دم گوشش آروم زمزمه کرد...

تهیونگ: «خوبی؟»

لارا نزدیکش شد و آروم جوابشو داد.

لارا: «از این بهتر نمی‌شم!»

تهیونگ: «برو بخواب.»

لارا: «اگه برم می‌فهمه!»

تهیونگ: «طوری نیست، برو.»

لارا: «نوچ، ازش نمی‌بازم.»

با صدای جئون به طرفش چرخیدن.

جونگ‌کوک: «بلند بگید ما هم بفهمیم!»

لارا: «اگه می‌خواستیم بفهمی بلند می‌گفتیم!»

جین: «خیلی خوب باشه، دیگه بسه.»

جونگ‌کوک: «من که هنوز چیزی نگفتم!»

جین: «میگی حوصله ندارم، پس ساکت شید...» (به صندلی تیکه داد)

جین: «امروز شرکت خیلی شلوغ بود، خیلی خسته شدم... جیمین آماده نشد، خیلی گشنمه!»

جیمین: «دیگه تمومه!»

---

_چند روز بعد_

لارا به صندلی تکیه داد، دستش پشت سرش گذاشت و نفس راحتی کشید.

لارا: «اخیششش، بالاخره تموم شد!»

اتاق با صدای چکه چکه های بارون به سر می‌برد و دختر خودش با طرح‌های روی میز سرگرم می‌کرد.

لارا صندلی رو به طرف پنجره چرخاند و به منظره بارونی شهر خیره شد.

بلند شد، کیفش رو از روی میز برداشت و بیرون رفت.

پشت در اتاق ایستاد و چند ضربه کوچیک به در وارد کرد. با شنیدن صداش، در باز شد و جیمین با لبخندی گرم وارد اتاق شد.

لارا: «وقت داری؟ (لبخند)»

جیمین به طرفش چرخید و با دیدن لبخند زیباش در جوابش لبخند روی لب هاش نشست.

جیمین: «برای تو همیشه وقت دارم.»

جیمین در پشت سرش بست و قدم‌های آرومی برمی‌داشت و به اطراف نگاه می‌کرد.

لارا: «تا حالا اینجا نیومده بودم، فکر نمی‌کردم این‌قدر قشنگ باشه.»

جیمین: «درست مثل داداشت خوشگله.»

لارا: «اوه، معلومه!»

جیمین: «با کیف اومدی یا می‌خوای بری؟»

لارا: «کارم تموم شده، دیگه می‌خوام برم خونه، اومدم بهت بگم.»

جیمین: «خیلی خب باشه، جونگ‌کوک هم کارش تموم شده، با هم برید.»

لارا: «چی؟ نه!»

جیمین: «آخه چرا؟»

لارا: «هوا خیلی خوبه، می‌خوام پیاده برم.»

جیمین: «لارا، نمی‌شه.»

لارا: «به خدا مواظبم!»

جیمین: «می‌دونم ولی آدمای سوهو زیادن.»

لارا: «بهت گفتم که توی تکواندو و تیر اندازی مدال آوردم!»

جیمین: «واقعاً؟!»

لارا: «آره پس چی! خواهرت یه پا رزمی کاره واسه خودش!»

جیمین: «خخخ باشه، برو پیش جونگ‌کوک، با هم برید.»

لارا: «من چی می‌گم تو چی می‌گی!»

جیمین: «اذیتم نکن، با جونگ‌کوک برو، این‌طوری خیالم راحت‌تره.»

لارا نفسشو بیرون داد.

لارا: «باشه...»

سمت دفتر جونگ‌کوک رفت، خواست در رو باز کنه که یهو در با شتاب باز شد و دختری با موهای کوتاه آبی و مشکی، در حالی که لبخند مرموزی روی لب داشت و لباسش رو مرتب می‌کرد، از اتاق بیرون اومد.

دختر با دیدن لارا، قدمی جلو گذاشت، نگاه تیزی به سر تا پاش انداخت و با لحنی تمسخرآمیز پرسید:

الیکا: ....

شرط
لایک ۱۵
کامنت ۱۰
بازنشر۵


#چندشاتی_جونگکوک
#فیک_جونگکوک
#چندپارتی_جونگکوک***
جونگکوک #تصور جونگکوک #تکپارتی کوک#بی تی اس#bts#jungkook
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰****************
***
دیدگاه ها (۱۹)

شاگرد لوس من

سناریو

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت🖤 پارت ۶ | «جیا و اتاق ممنوعه» 😂...

پسر بد (61)

پارت ۱۰ | انتقام شیرین! 😂ساعت ۸:۳۰ صبح، شرکت JK Groupجیمین ب...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

پارت ۱۵دنیا دور سرم چرخید._چی گفتی؟تهیونگ آرام گفت:_پدرت نمر...

پارت۲جونگ‌کوک هر روز با خونسردی ازم درباره‌ی جیمین سؤال می‌ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط