#رقص_سایه_ها_بین_عشق

#رقص_سایه_ها_بین_عشق
پارت اول

باران ملایمی در سئول می‌بارد. من در مطب فوق مدرن خودم، با همان استایل شیک و نگاه جسورانه، پشت میز نشسته‌ام. آهنگ ملایمی از یک آلبوم در فضای مطب پخش می‌شود. ناگهان منشی با هیجان زنگ می‌زند و می‌گوید یک بیمار VIP بدون وقت قبلی آمده که خیلی اصرار دارد فقط «دکتر استلا» او را ببیند.

در باز می‌شود. مردی با قامت بلند، کلاه کپ مشکی و ماسک وارد می‌شود. وقتی ماسکش را برمی‌دارد، چشمان براق و جونگ‌کوک روبه‌روی من قرار می‌گیرد. او کمی خسته به نظر می‌رسد، شاید به خاطر تمرین‌های سخت تور جهانی جدیدش.

من بدون اینکه دستپاچه شوم، با لبخندی ملیح و به زبان کره‌ایِ سلیس می‌گویم:
«سلام... خوش آمدید. چه اتفاقی افتاده که به مطب من تشریف آورده؟»

جونگ‌کوک که از خونسردی و تسلط من به زبان مادری‌اش غافلگیر شده، روی صندلی می‌نشیند و می‌گوید: «شنیده بودم در این شهر جراحی هست که نه تنها با دست‌هایش معجزه می‌کند، بلکه قلبش هم مثل یک هنرمند می‌تپد. مدتی است کلافه‌ام و هیچ‌کس نتوانسته بفهمد مشکل کجاست... اما انگار همین که وارد این اتاق شدم و آرامش شما را دیدم، نیمی از دردم خوب شد.»

من بلند شدم تا معاینه‌اش کنم. وقتی گوشی پزشکی (استتوسکوپ) را روی قلب اون گذاشتم، متوجه شدم قلب او هم کمی تندتر از حد معمول می‌زند. نگاهم در نگاهش قفل شد.

جونگ‌کوک با همان صدای گرم و زمزمه‌وارش گفت: «خانم دکتر، به نظر شما برای قلبی که با دیدنِ پزشکش دست‌وپایش را گم کرده، چه نسخه‌ای می‌پیچید؟»
گفتم ‌آقای جونگ کوک شما فکر کنم الان خسته اید باید یکم استراحت کنی تا آن قلبت به حالت عادی برگردد

"جونگ کوک در اتاق استراحت ۱۵ دقیقه دراز می‌کشد و به خواب رفت"


"من که یک دکتر هستم وقتی او درحال استراحت کردن هست می‌فهمم از اونجایی که من را احتمالا از دوستم سوفیا شنیده است چون دوستم سوفیا هم در کمپانی اونها کار می‌کند و به اعضا و جونگ کوک نزدیک است و مطب من که کنار کمپانی هست" در راه عابر پیاده که دارم با سوفیا خداحافظی می‌کنم می‌بیند از من خوشش می آید و از دوستم درباره من پرس و جو می‌کند"
او روی تختِ راحت اتاق استراحت مطب من آرام خوابیده. خستگیِ تمرین‌ها و فکر کردن به من باعث شده خیلی عمیق به خواب برود. من آرام در رو باز می‌کنم و بالای سرش می‌روم. نور طلاییِ دم غروب از پنجره روی صورتش تابیده و او را شبیه به یک تندیس مرمرین کرده است.

در همین لحظه، گوشی‌ام ویبره میره. یک پیام از سوفیا است:
«استلا! بالاخره اومد پیشت؟ باورت نمیشه چقدر سوال‌پرسید! اون روز که تو خیابان با هم خداحافظی کردیم، اون از پشت شیشه‌ی ماشین تو رو دید و از همون موقع می‌گفت باید آن جراحِ باکلاس را دوباره ببیند. مواظب قلبش باش، چون از صدای موسیقی‌هایش معلوم است که خیلی وقت پیش آن را پیش تو جا گذاشته!»

من لبخندی می‌زنم و برمی‌گردم به سمت جونگ‌کوک. ناگهان متوجه میشم او بیدار شده و با اون چشم‌های مشکی و نافذش دارد نگاهم میکنه. اون دستم رو خیلی آروم می‌گیره و به زبان کره‌ای زمزمه می‌کنه:

«نسخه‌ی استراحتت عالی بود دکتر استلا... اما وقتی بیدار شدم و تو را بالای سرم دیدم، فهمیدم مشکل من خستگی نیست. من فقط دنبال دلیلی بودم که ثابت کند آن دختری که در خیابان دیدم، واقعاً یک فرشته بوده که دکتر شده.»

میگم که این نسخه من نیست این قلب تو هست که اول باید با احساساتت رو کنترل کنی

اون بلند می‌شه و در حالی که هنوز دستم را گرفته، ادامه می‌ده: «سوفیا به من گفت که چقدر برای رسیدن به اینجا تلاش کردی و چقدر جسوری...»

و بعد این حرف ها جونگ کوک را راهی خانه میکنم

(من بعد از اینکه جونگ کوک را راهی خانه میکنم و بیمار هایم را درمان میکنم و من و سوفیا به خانه می‌رویم در راه به یک رستوران میرویم و غذای خوب میخوریم و بعد از این ها در راه خانه که در ماشین نشسته ایم و دارم رانندگی میکنم توضیح میدم که چی شده و به خانه می‌رسیم خونه اعضا که مشترک توی خونه زندگی می‌کنند و من و سوفیا هم همین طوری و اتفاقی خانه های مان کنار هم هستن ولی ما هیچ خبری نداریم و اعضا هم میدونن که جونگ کوک من را دوست دارد تا همین حد میدانند در حالی که اعضا در پشت بام خانه خود هستند ما هم با خنده به پشت بام خانه خودمان میرویم و جونگ کوک که صدای زیبای من که در گوشش هست متوجه می‌شود و به اعضا می گوید که کار ها رو به آرومی انجام بدیم و...

خماری تا پارت بعد😁
•★•♪•★•♪•★•♪•★•♪•★•♪•★•
لایک کامنت و فالو یادتون عسلام🍯
دیدگاه ها (۰)

معرفی نامه🎗اسم داستان: رقص_سایه_ها_بین_عشق✨✰✰✰✰✰✰✰✰✰✰✰✰✰✰✰✰✰...

لــــــایــــــکــــــ و کــــــامــــــنــــــتــــــ و فــ...

Help me

زیبای من...p1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط