گرگی رادیدم بابره ای قدم میزد.به گرگ گفتم چراشکارش نمیکنی

گرگی رادیدم بابره ای قدم میزد.به گرگ گفتم چراشکارش نمیکنی گفت هنوزدل نبستی که ببینی چه میکشم.
دیدگاه ها (۲)

دلتنگم!!  و این درد کمی نیست... پشت هیچ خط تلفنی صدایی ...

. ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﻟﺖ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﮐﻪ... ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﮑﯽ ﺑﺎﺷﯽ.. ...

ب بعضیا باس گفت: تو فقط برو پول اژانست با من...والا

این عکسا ما نمایشگاه های عباس آباد تهرانه

معامله p21جونگ‌کوک چند لحظه در سکوت نشست.بعد نفس عمیقی کشید....

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹³چند ساعت از طلوع خورشید گذشته بود....

Rofile of the wolf...۹

پارت ۶ساعت ۷ و ۱۶ دقیقه عصر_تهیونگ:بعد از اون اتفاق پسرا رو ...

پارت چهل‌ونهم | صدایی در تاریکیپارک لاراچند دقیقه‌ای بود که ...

مهمونی پارت ۴۷

رمان خبر ممنوعه پارت سوم 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط