رد شد از ذهن دشت رویایت

رَد شد از ذهن دشت رویایَت
رَدّی از عشق مانده بر جایَت
تا که از شهر من عبور کنی...
جاده ام سر نهاده بر پایَت
بُرده ای آبروی مُروارید
با دو چشم درشت و زیبایت
خون من را حلال کردی و من
سَر نهادَم به حُکم و فتوایَت
زده ام با تمام هستی خود
دل دیوانه را به دریایت
بچشان این لبان خُشک مرا
اندکی از انار لبهایت...
دیدگاه ها (۳)

نفسم نفس بیاور ڪه دگر نفس ندارمبه هواے دیدن تو سر هیچكس ندار...

نه بی یادت برآید یک دم از مننه بی رویت جدا گردد غم از منبزن ...

به بیداری دچارممن بیدارموتونمی دانیوقتی که سنگینی پلکهایمبا ...

همیشه دعا کنیدچشمانی داشته باشیدکـه بهترینها را در آدم ها بب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط