یادمه اون قدیما وقتی بابا جون ازسرکارمیومدو میشست پای سفر

یادمه اون قدیما وقتی بابا جون ازسرکارمیومدو میشست پای سفره تا نهاریاشامشو بخوره سه چهارنفری میریختیم سرسفره وحالا نخورپ کی بوخور میزدیم غذای بابا رومیپکوندیم طفلی دوسه لقمه بیشترگیرش نمیومد ...
اما بازم میخندید و میگفت خداروشکر
آخر غذا که میشد میگفت پسرم ، دخترم ، یکیتون یه لیوان آب بهم بده
یکی میپرید توی دستشویی یکیمون میپرید توی کمد اون یکی پشت در قایم میشد...
خلاصه هیشکی حاضرنبود یه لیوان آب واسه بابا بیاره همه یهویی غیب میشدیم (:
حالا داستان یه کم وسیعترشده !!!
توی دنیای امروزی و توی همین مجازیه لعنتی هم وقتی هستی ، وقتی می خندی ،وقتی میخوری، هزاران شریک و دوست ورفیق داری...
واااای واااااای بحالت اگه یه بار یه دفه یه لقمه توی گلوت گیر کنه
الفاتحه...

* کاپیتانوو *
دیدگاه ها (۲۵)

من در حالِ مزاکره😅 😅

خو پیاز بوخور چرقوووو😅 😅 😅 😅

نکنه تهدیدش جدی باشه😣 😣 😲 😲 😭 😭 😭

تک پارتی ویو ا.ت امروز جیهوپ موقع بیدار کردنم یه سطل آب ریخت...

" ویو لیا " احساس کردم یه نفر داره بیدارم میکنهیه چشمم رو نی...

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁷همین که چشم‌هام داشت بسته می‌شد،گوشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط