love in the dark⑥③
love in the dark⑥③
شش سال گذشت
تو این شش سال سال اول که دکتر ها بهمون گفتن یومی نمیتونه زیاد زنده بمونه و ما خیلی سختی کشیدیم که بعد از یک سال دخترم خوب شد و برگشتیم خونه، من و جونگکوک باور نمیکردیم که یومی زنده بمونه....
اما ما الان یه زندگی شاد و سه نفره در کنار هم داریم
......
یومی: مامانننن
ا/ت: جانم؟
سومی: بابا کی میاد؟
ا/ت: الان ساعت چنده؟
یومی:نمیدونمم
ا/ت: خب نگاه به گوشی کن بگو ساعت چنده؟
یومی: نوشته ۱۸
ا/ت: خب بابا تا یک ساعت دیگه میاد
یومی: من برم تو اتاقم بازی کنم
ا/ت: باشه عزیزم
یک ساعت بعد
کوک: دختر خوشگلم کجاست؟
یومی: اینجا
کوک: عشقم کجاست؟
ا/ت:....
کوک: از وقتی که رفتم تا الان تو آشپزخونه ای
ا/ت:...
کوک: چرا جواب نمیدی؟
ا/ت: با منی؟
کوک: آره خسته نشدی کامل تو آشپزخونه ای
ا/ت: خب دارم شام درست میکنم
کوک: میتونیم باهم بریم بیرون شام بخوریم
ا/ت: من چندساعته داخل آشپزخونم دارم شام درست میکنم بعد تو میگی بریم بیرون؟
کوک: شوخی کردم
یومی: بابا کوکی من عاشق این بازی شدم میای باهم بازی کنیم
کوک: باشه عزیزم
ا/ت: جونگکوک مامانت زنگ زد گفت فردا ناهار بیاین خونمون
کوک: باشه عزیزم
چند دقیقه بعد
ا/ت: پدر و دختر شام آمادست
کوک: بریم شام بخوریم بعد بازی میکنیم
یومی: بابا من میخوام پیش تو بشینم
کوک: تو وسط من و مامان هستی
یومی: باشه
ا/ت: دختر قشنگم مامان حسودی میکنه چرا به بابا زیادی نزدیک میشی؟
کوک: الان حسودی میکنی چون من نزدیک یومی هستم یا یومی نزدیک من
ا/ت: چون تو نزدیک یومی هستی
یومی: دیدی بابا مامان من رو بیشتر دوست داره
کوک: ا/ت من رو بیشتر دوست داری یا یومی؟
ا/ت: یومی
کوک: باشه یومی برای خودت اما امشب بیای اتاق باعث میشه یومی یه داداش کوچولو
تو شکم مامانش درست بشه
ا/ت: جونگکوککک
کوک: جانم
ا/ت: یومی اینجا نشسته
کوک: میدونم یومی عزیزم خواهر میخوای یا برادر
ا/ت: مامان بگو میخوام تک فرزند باشم
یومی: نه من هم برادر میخوام هم خواهر
کوک: آفرین دختر خوشگلم ببین ا/ت خانم حق با یومیه
ا/ت: اما من بچه نمیخوام
کوک: نظر یومی مهمه
ا/ت: شامتون رو بخورید مامان توهم بخور بازی رو انجام بده تا ساعت ۱۰ برو بخواب
یومی: باشه
**این فیک هنوز تمام نشده شاید بیشتر از ۲۰ پارت دیگه داشته باشه چون بازگشت هوجو رو داریم**
شش سال گذشت
تو این شش سال سال اول که دکتر ها بهمون گفتن یومی نمیتونه زیاد زنده بمونه و ما خیلی سختی کشیدیم که بعد از یک سال دخترم خوب شد و برگشتیم خونه، من و جونگکوک باور نمیکردیم که یومی زنده بمونه....
اما ما الان یه زندگی شاد و سه نفره در کنار هم داریم
......
یومی: مامانننن
ا/ت: جانم؟
سومی: بابا کی میاد؟
ا/ت: الان ساعت چنده؟
یومی:نمیدونمم
ا/ت: خب نگاه به گوشی کن بگو ساعت چنده؟
یومی: نوشته ۱۸
ا/ت: خب بابا تا یک ساعت دیگه میاد
یومی: من برم تو اتاقم بازی کنم
ا/ت: باشه عزیزم
یک ساعت بعد
کوک: دختر خوشگلم کجاست؟
یومی: اینجا
کوک: عشقم کجاست؟
ا/ت:....
کوک: از وقتی که رفتم تا الان تو آشپزخونه ای
ا/ت:...
کوک: چرا جواب نمیدی؟
ا/ت: با منی؟
کوک: آره خسته نشدی کامل تو آشپزخونه ای
ا/ت: خب دارم شام درست میکنم
کوک: میتونیم باهم بریم بیرون شام بخوریم
ا/ت: من چندساعته داخل آشپزخونم دارم شام درست میکنم بعد تو میگی بریم بیرون؟
کوک: شوخی کردم
یومی: بابا کوکی من عاشق این بازی شدم میای باهم بازی کنیم
کوک: باشه عزیزم
ا/ت: جونگکوک مامانت زنگ زد گفت فردا ناهار بیاین خونمون
کوک: باشه عزیزم
چند دقیقه بعد
ا/ت: پدر و دختر شام آمادست
کوک: بریم شام بخوریم بعد بازی میکنیم
یومی: بابا من میخوام پیش تو بشینم
کوک: تو وسط من و مامان هستی
یومی: باشه
ا/ت: دختر قشنگم مامان حسودی میکنه چرا به بابا زیادی نزدیک میشی؟
کوک: الان حسودی میکنی چون من نزدیک یومی هستم یا یومی نزدیک من
ا/ت: چون تو نزدیک یومی هستی
یومی: دیدی بابا مامان من رو بیشتر دوست داره
کوک: ا/ت من رو بیشتر دوست داری یا یومی؟
ا/ت: یومی
کوک: باشه یومی برای خودت اما امشب بیای اتاق باعث میشه یومی یه داداش کوچولو
تو شکم مامانش درست بشه
ا/ت: جونگکوککک
کوک: جانم
ا/ت: یومی اینجا نشسته
کوک: میدونم یومی عزیزم خواهر میخوای یا برادر
ا/ت: مامان بگو میخوام تک فرزند باشم
یومی: نه من هم برادر میخوام هم خواهر
کوک: آفرین دختر خوشگلم ببین ا/ت خانم حق با یومیه
ا/ت: اما من بچه نمیخوام
کوک: نظر یومی مهمه
ا/ت: شامتون رو بخورید مامان توهم بخور بازی رو انجام بده تا ساعت ۱۰ برو بخواب
یومی: باشه
**این فیک هنوز تمام نشده شاید بیشتر از ۲۰ پارت دیگه داشته باشه چون بازگشت هوجو رو داریم**
- ۱.۴k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط