p
p³¹
قسمت ۳۱ : خونِ تازه
ویو ا/ت
صبح نشده بود، اما آسمون نیویورک خاکستری بود، مثل زخمی که هنوز جوش نخورده.
تمام شب صدای درگیری و انفجار از بیرون میاومد. حالا پایگاه پر از سکوت سنگین بود.
وی هنوز برنگشته بود.
روی تخت نشسته بودم، دلم میلرزید.
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود، دستش رو روی اسلحه گذاشته بود، ولی نگاهش به جایی دور بود.
+"جونگکوک... اون برمیگرده، نه؟"
× "وی همیشه برمیگرده."
اما صدای خودش هم خسته بود، مثل کسی که سعی میکنه دروغش رو باور کنه.
---
ویو شوگا
گزارشها روی میز پخش بود.
تعداد جنازهها، نوع زخمها، اثرات خون... همه یه چیزو میگفتن:
این حمله، یه اخطار بود.
کسی از داخل اطلاعات ما رو لو داده بود.
÷ "جونگکوک، اون درِ شرقی رو دوباره بررسی کن. حس میکنم ردشون از اونجاست."
اون بدون حرف رفت.
بعد، رو به ا/ت کردم.
÷ "تو باید بدونی چرا اونا دنبال وی هستن."
حرفش مثل خنجر خورد وسط سینهم.
+"من؟ چرا من باید بدونم؟"
شوگا نگاهش رو ازم برنداشت.
÷ "چون اون بچهای که توی شکمت داری، خونِ تازهست."
---
ویو ا/ت
دنیا برای یه لحظه ایستاد.
نفسهام بند اومد.
+"چی گفتی...؟"
÷ "هیبریدها دنبال اونن. اون بچه از تبار دو نژاده — نیمهانسان، نیمهخونآشام.
چیزی که تعادل بین جهان تاریکی و نور رو میتونه بشکنه."
دستم لرزید. اشک روی گونهم لغزید.
وی هیچوقت اینو نگفته بود... هیچوقت.
÷ "حالا میفهمی چرا وی با همه میجنگه؟ اون نمیخواد این دنیا دست اونها بیفته. اون برای تو و بچهت میجنگه."
---
ویو وی (تهیونگ)
چشمام رو باز کردم، روی پشتبوم ساختمونی توی برانکس بودم.
خون از بازوم میچکید، ولی زخم داشت خودش رو ترمیم میکرد.
بوی بارون و دود قاطی شده بود.
از گوشیم یه پیام اومد — از یه شماره ناشناس:
«ما میدونیم اون حاملهست. خون تازه باید متولد بشه، یا دنیا میسوزه.»
مشتهام رو گره کردم.
_"اگه بخوان بهش دست بزنن... قسم میخورم همهشونو تیکهتیکه میکنم."
صدای قدمهایی از پشت سرم اومد. جونگکوک بود، با چهرهای خسته و چشمای براق.
× "تو زخمی شدی. باید برگردی پایگاه."
"نه. باید بدونم کی اطلاعات رو فروخته."
× "و اگه یکی از خودمونه باشه؟"
_"اون وقت... دیگه هیچکس از خودمون نیست."
---
ویو جونگکوک
برگشت سمت غروب خاکستری، باد موهاش رو پخش کرد.
میدونستم وی داره از درون میسوزه — نه فقط از درد زخمها، از ترس.
ترس از دست دادن اونی که براش نفس میکشه.
× "من پشتتم، تا آخر."
وی فقط سرشو تکون داد.
_"میدونم... اما تا آخر، یعنی شاید هیچوقت روشنایی نبینیم."
---
ویو شوگا
از توی مانیتور دیدمشون — وی و جونگکوک کنار هم، دو سایه وسط شهری که داره میمیره.
نفسم رو بیرون دادم.
÷ "جنگ شروع شده... ولی این فقط مقدمهست."
چراغهای سیستم امنیتی دوباره قرمز شدن.
یه صدای زن از بلندگو پخش شد — سرد و آهنی:
«کد ۷ فعال شد. نمونهٔ خون تازه شناسایی شد.»
چشمهام باز موند.
÷ "لعنت... اونا پیدامون کردن."
---
ویو ا/ت
صدای آژیر دوباره بلند شد.
زمین زیر پام لرزید.
دستم رو روی شکمم گذاشتم — اونجا، قلب کوچیکی میتپید... قویتر از هر ضربانی در دنیا.
+"وی... برگرد... خواهش میکنم..."
اما بهجاش، صدای شیشههای شکسته اومد، و بعد سایههایی که از سقف پایین افتادن.
صدای شوگا از دور اومد:
÷ "محافظت کنین ازش! اون آیندهست!"
و قبل از اینکه دنیا دوباره تاریک بشه، یه جفت چشم سرخ از میان دود ظاهر شد —
چشمای وی.
---
📌 پایان قسمت ۳۱
🩸 منتظر باش!
با ی لایک انرژی بده ممنونتم🫂
قسمت ۳۱ : خونِ تازه
ویو ا/ت
صبح نشده بود، اما آسمون نیویورک خاکستری بود، مثل زخمی که هنوز جوش نخورده.
تمام شب صدای درگیری و انفجار از بیرون میاومد. حالا پایگاه پر از سکوت سنگین بود.
وی هنوز برنگشته بود.
روی تخت نشسته بودم، دلم میلرزید.
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود، دستش رو روی اسلحه گذاشته بود، ولی نگاهش به جایی دور بود.
+"جونگکوک... اون برمیگرده، نه؟"
× "وی همیشه برمیگرده."
اما صدای خودش هم خسته بود، مثل کسی که سعی میکنه دروغش رو باور کنه.
---
ویو شوگا
گزارشها روی میز پخش بود.
تعداد جنازهها، نوع زخمها، اثرات خون... همه یه چیزو میگفتن:
این حمله، یه اخطار بود.
کسی از داخل اطلاعات ما رو لو داده بود.
÷ "جونگکوک، اون درِ شرقی رو دوباره بررسی کن. حس میکنم ردشون از اونجاست."
اون بدون حرف رفت.
بعد، رو به ا/ت کردم.
÷ "تو باید بدونی چرا اونا دنبال وی هستن."
حرفش مثل خنجر خورد وسط سینهم.
+"من؟ چرا من باید بدونم؟"
شوگا نگاهش رو ازم برنداشت.
÷ "چون اون بچهای که توی شکمت داری، خونِ تازهست."
---
ویو ا/ت
دنیا برای یه لحظه ایستاد.
نفسهام بند اومد.
+"چی گفتی...؟"
÷ "هیبریدها دنبال اونن. اون بچه از تبار دو نژاده — نیمهانسان، نیمهخونآشام.
چیزی که تعادل بین جهان تاریکی و نور رو میتونه بشکنه."
دستم لرزید. اشک روی گونهم لغزید.
وی هیچوقت اینو نگفته بود... هیچوقت.
÷ "حالا میفهمی چرا وی با همه میجنگه؟ اون نمیخواد این دنیا دست اونها بیفته. اون برای تو و بچهت میجنگه."
---
ویو وی (تهیونگ)
چشمام رو باز کردم، روی پشتبوم ساختمونی توی برانکس بودم.
خون از بازوم میچکید، ولی زخم داشت خودش رو ترمیم میکرد.
بوی بارون و دود قاطی شده بود.
از گوشیم یه پیام اومد — از یه شماره ناشناس:
«ما میدونیم اون حاملهست. خون تازه باید متولد بشه، یا دنیا میسوزه.»
مشتهام رو گره کردم.
_"اگه بخوان بهش دست بزنن... قسم میخورم همهشونو تیکهتیکه میکنم."
صدای قدمهایی از پشت سرم اومد. جونگکوک بود، با چهرهای خسته و چشمای براق.
× "تو زخمی شدی. باید برگردی پایگاه."
"نه. باید بدونم کی اطلاعات رو فروخته."
× "و اگه یکی از خودمونه باشه؟"
_"اون وقت... دیگه هیچکس از خودمون نیست."
---
ویو جونگکوک
برگشت سمت غروب خاکستری، باد موهاش رو پخش کرد.
میدونستم وی داره از درون میسوزه — نه فقط از درد زخمها، از ترس.
ترس از دست دادن اونی که براش نفس میکشه.
× "من پشتتم، تا آخر."
وی فقط سرشو تکون داد.
_"میدونم... اما تا آخر، یعنی شاید هیچوقت روشنایی نبینیم."
---
ویو شوگا
از توی مانیتور دیدمشون — وی و جونگکوک کنار هم، دو سایه وسط شهری که داره میمیره.
نفسم رو بیرون دادم.
÷ "جنگ شروع شده... ولی این فقط مقدمهست."
چراغهای سیستم امنیتی دوباره قرمز شدن.
یه صدای زن از بلندگو پخش شد — سرد و آهنی:
«کد ۷ فعال شد. نمونهٔ خون تازه شناسایی شد.»
چشمهام باز موند.
÷ "لعنت... اونا پیدامون کردن."
---
ویو ا/ت
صدای آژیر دوباره بلند شد.
زمین زیر پام لرزید.
دستم رو روی شکمم گذاشتم — اونجا، قلب کوچیکی میتپید... قویتر از هر ضربانی در دنیا.
+"وی... برگرد... خواهش میکنم..."
اما بهجاش، صدای شیشههای شکسته اومد، و بعد سایههایی که از سقف پایین افتادن.
صدای شوگا از دور اومد:
÷ "محافظت کنین ازش! اون آیندهست!"
و قبل از اینکه دنیا دوباره تاریک بشه، یه جفت چشم سرخ از میان دود ظاهر شد —
چشمای وی.
---
📌 پایان قسمت ۳۱
🩸 منتظر باش!
با ی لایک انرژی بده ممنونتم🫂
- ۴.۱k
- ۱۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط