Part

Part⁴⁰
آسیه: وقتی چشم به دوروک‌ افتاد محو اون شدم
چقدر خوشتیپ شده بود با اون لباس شیک مشکی یه چیزی توجهمو جلب کرد گردنبندی که من قبلاً براش خریده بودم رو تو گردنش دیدم خوشحال شدم🙂
به سختی تونستم بهش سلام بدم

دوروک: وقتی آسیه رو دیدم محو زیباییش شدم
انقدر تو اون لباس مشکی کوتاه زیبا شده بود که هرچی بگم کم بود نمی‌تونستم ازش چشم بردارم زبونم بند اومده بود به سختی بهش سلام دادم

دوروک: سلام

آسیه: سلام

ایبیکه: آسیه... آسیه بشین دیگه

برک: دوروک‌... دوروک... دوروک بشین دیگه

آسیه: اینجا خیلی قشنگه🙂 مگه نه ایبیکه برای چیز میخواستی...😊😠

ایبیکه: آره موافقم اما پشیمون شدم بعداً انجام میدم

آسیه: آره به نظر منم
نکه اصن سوپرایزی قرار بوده(یواش با خودش میگه اما دوروک‌ می‌فهمه)

برک: عشقم تو چیکار میخواستی بکنی

ایبیکه: بعداً بهت میگم مفصله

دوروک‌: به نظر منم برک اینجا جای مناسبیه برای کاری که می‌خواستی انجام بدی (دوروک فهمیده بود که جریان الکی بوده و میخواست بفهمونه که چیکار کردن با آسدور)

برک:😑
حالا بعداً درموردش حرف می‌زنیم 🤫

گارسون میاد

گارسون: چی میل دارید
دیدگاه ها (۲)

Part⁴¹برک: دوستان هرچی خواستین سفارش بدین امشب مهمون مندوروک...

Part⁴²آسیه: بغض گلومو گرفته بود نمی‌دونستم چیکار کنمهی به دو...

Part³⁹دوروک‌: داداش اینجا چه باحالهبرک: آره موافقم نگا کن هم...

Part³⁸برک: کانکا بلند شو بیا باهم بریم یه شامی بخوریم دوروک:...

P5🦋{طابع قوانین ویسگون}¥سول آماده شدی دایی پایین منتظره ها&ا...

وقتی دنبال نگهبان می رفتم متوجه شدم به اتاق مدیر میریم اقای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط