رفتم شیرینی فروشی گفتم بستنی سنتی داری گفت آره گفتم پس

‏رفتم شیرینی فروشی گفتم بستنی سنتی داری گفت آره، گفتم پس یک کیلو شیرنی بده،یه جعبه برداشت گفت چی بذارم گفتم پشمک
بی جنبه کله قندو کرد تو باسنم ://
دیدگاه ها (۱)

‏یکی از شفاف ترین خاطرات کودکیم وقتیه که از بابام پرسیدم چرا...

دوران ابتدایی یه همکلاسی داشتم هر روز حداقل یه بار سرکلاس به...

ساعت سه نصفه شب از پارتی برمیگردین خونه ننه باباتون چیزی نمی...

به بعضیا هم نمیشه چیزیو فهموندباید به نفهمیشون احترام گذاشت

بیب من برمیگردمپارت : 107+ بریم براش وسایل بخریم_ میدونی چی ...

پارت هدیعپارت سوم. رسیدیموای ماشینومنو گذاشت زمین با دستام ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط