Sherlockشرلوک
Sherlock*شرلوک
part 6 🌀 ✒️
جان با هر ضربه سنگینتر میشد. بدنش روی زمین سرد خرابه تکان میخورد، اما چشمهایش را از رزی برنمیداشت. دخترک روی صندلی میلرزید، اشکهایش بیصدا روی گونههایش جاری بود و صدای هقهقهایش در گلویش خفه شده بود.
مرد سیاهپوش ته سیگار دیگری روشن کرد و با بیتفاوتی به کتک خوردن جان نگاه میکرد. دود غلیظ از لای لبهای نازکش بیرون میرفت و در هوای تاریک خرابه محو میشد.
«بسه.»
دو مرد درجا ایستادند. جان نفسهای بریدهبریده میکشید، صورتش کبود و خونآلود بود.
مرد سیاهپوش خم شد و دستهی کلت را زیر چانهی جان گرفت و صورتش را بالا آورد: «آخرین شانست واتسون. راستشو بگو. جنسها کجاست؟»
جان با لبهای شکافته زمزمه کرد: «نمیدونم... به خدا... من جرج رو فقط دوبار تو بیمارستان دیدم...»
مرد سیاهپوش چند ثانیه به چشمهای جان خیره ماند. چیزی در نگاه جان بود که حتی جلادان کهنهکار را هم به شک میانداخت. اما او از آن آدمهایی نبود که زود قضاوت کند. آهسته کلت را عقب کشید و روی پاشنه چرخید.
«جرج...» اسم را مثل آدامس توی دهانش میچرخاند. «جرج اسمین... واقعاً فکر کرد میتونه منو بازی بده.»
یکی از مردهای زورکی جلو آمد و آرام چیزی توی گوشش زمزمه کرد. ابروی مرد سیاهپوش بالا رفت. لبخند کجی روی لبهایش نشست.
«واتسون، به نظر میرسه دوستت بیدار شده.»
جان با زحمت سرش را بلند کرد. از لای پنجرههای شکسته، بیرون را نگاه کرد. دو چراغ ماشین در دل تاریکی نزدیک میشدند. ماشین ایستاد. در عقب باز شد و یک جفت کفش مشکی معروف، روی خاکهای خرابه فرود آمد.
شرلوک هولمز.
با آن کت بلند مشکی، با آن روسری که دور گردنش پیچیده بود، با آن صورت رنگپریده و بانداژی که دور پیشانیاش بسته شده بود، اما چشمهایش هنوز همان چشمها بود. تیز، نافذ، حسابگر.
مرد سیاهپوش برای اولین بار آن شب، قهقههای سر داد: «چه افتخاری! خود شرلوک هولمز از رختخواب بیمارستان پا شده اومده اینجا!»
شرلوک نگاهی به صحنه انداخت. جان روی زمین، رزی روی صندلی، دو مرد زورکی، و مرد سیاهپوش با آن لبخند منزجرکننده. هیچ عضلهای در صورتش تکان نخورد.
«اون دو نفر رو بفرست بیرون،» صدای شرلوک آرام بود. «با تو کار دارم.»
مرد سیاهپوش ابروهایش را گره کرد. «تو چه حکمی میدی اینجا هولمز؟ تفنگ من دست خودمه.»
«تفنگت خالیه.»
مرد سیاهپوش نگاهی به کلتش انداخت. خشاب را چک کرد. پر بود. خندید: «شرلوک هولمز معروف، اشتباه کردی به نظر میاد.»
«خشاب پر، اما سلاح تو خالیه. ماشه رو بکش ببین.»
لبخند روی لب مرد سیاهپوش خشک شد. انگشتش را روی ماشه فشار داد. هیچ. دوباره فشار داد. هیچ. رنگ از صورتش پرید.
شرلوک دستش را از جیب بیرون آورد. خشابی توی دستش بود. «تو بیمارستان که بودم، یه پرستار مهربون اومد بهم آمپول بزنه. جرج اسمین. اشتباه کوچیکی کرد. جای آمپول رو اشتباه زد. برای یه دکتر تازهکار، اون اشتباه خیلی بزرگ بود. انگار که دستش میلرزیده. یا شاید عجله داشته. شاید هم میخواسته چیزی از جیب من برداره. مثلاً یه خشاب که دیروز از یه صحنه جرم برداشته بودم.»
part 6 🌀 ✒️
جان با هر ضربه سنگینتر میشد. بدنش روی زمین سرد خرابه تکان میخورد، اما چشمهایش را از رزی برنمیداشت. دخترک روی صندلی میلرزید، اشکهایش بیصدا روی گونههایش جاری بود و صدای هقهقهایش در گلویش خفه شده بود.
مرد سیاهپوش ته سیگار دیگری روشن کرد و با بیتفاوتی به کتک خوردن جان نگاه میکرد. دود غلیظ از لای لبهای نازکش بیرون میرفت و در هوای تاریک خرابه محو میشد.
«بسه.»
دو مرد درجا ایستادند. جان نفسهای بریدهبریده میکشید، صورتش کبود و خونآلود بود.
مرد سیاهپوش خم شد و دستهی کلت را زیر چانهی جان گرفت و صورتش را بالا آورد: «آخرین شانست واتسون. راستشو بگو. جنسها کجاست؟»
جان با لبهای شکافته زمزمه کرد: «نمیدونم... به خدا... من جرج رو فقط دوبار تو بیمارستان دیدم...»
مرد سیاهپوش چند ثانیه به چشمهای جان خیره ماند. چیزی در نگاه جان بود که حتی جلادان کهنهکار را هم به شک میانداخت. اما او از آن آدمهایی نبود که زود قضاوت کند. آهسته کلت را عقب کشید و روی پاشنه چرخید.
«جرج...» اسم را مثل آدامس توی دهانش میچرخاند. «جرج اسمین... واقعاً فکر کرد میتونه منو بازی بده.»
یکی از مردهای زورکی جلو آمد و آرام چیزی توی گوشش زمزمه کرد. ابروی مرد سیاهپوش بالا رفت. لبخند کجی روی لبهایش نشست.
«واتسون، به نظر میرسه دوستت بیدار شده.»
جان با زحمت سرش را بلند کرد. از لای پنجرههای شکسته، بیرون را نگاه کرد. دو چراغ ماشین در دل تاریکی نزدیک میشدند. ماشین ایستاد. در عقب باز شد و یک جفت کفش مشکی معروف، روی خاکهای خرابه فرود آمد.
شرلوک هولمز.
با آن کت بلند مشکی، با آن روسری که دور گردنش پیچیده بود، با آن صورت رنگپریده و بانداژی که دور پیشانیاش بسته شده بود، اما چشمهایش هنوز همان چشمها بود. تیز، نافذ، حسابگر.
مرد سیاهپوش برای اولین بار آن شب، قهقههای سر داد: «چه افتخاری! خود شرلوک هولمز از رختخواب بیمارستان پا شده اومده اینجا!»
شرلوک نگاهی به صحنه انداخت. جان روی زمین، رزی روی صندلی، دو مرد زورکی، و مرد سیاهپوش با آن لبخند منزجرکننده. هیچ عضلهای در صورتش تکان نخورد.
«اون دو نفر رو بفرست بیرون،» صدای شرلوک آرام بود. «با تو کار دارم.»
مرد سیاهپوش ابروهایش را گره کرد. «تو چه حکمی میدی اینجا هولمز؟ تفنگ من دست خودمه.»
«تفنگت خالیه.»
مرد سیاهپوش نگاهی به کلتش انداخت. خشاب را چک کرد. پر بود. خندید: «شرلوک هولمز معروف، اشتباه کردی به نظر میاد.»
«خشاب پر، اما سلاح تو خالیه. ماشه رو بکش ببین.»
لبخند روی لب مرد سیاهپوش خشک شد. انگشتش را روی ماشه فشار داد. هیچ. دوباره فشار داد. هیچ. رنگ از صورتش پرید.
شرلوک دستش را از جیب بیرون آورد. خشابی توی دستش بود. «تو بیمارستان که بودم، یه پرستار مهربون اومد بهم آمپول بزنه. جرج اسمین. اشتباه کوچیکی کرد. جای آمپول رو اشتباه زد. برای یه دکتر تازهکار، اون اشتباه خیلی بزرگ بود. انگار که دستش میلرزیده. یا شاید عجله داشته. شاید هم میخواسته چیزی از جیب من برداره. مثلاً یه خشاب که دیروز از یه صحنه جرم برداشته بودم.»
- ۵۵
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط