تو آمده ای جان به لب من برسانی

تو آمده ای جان به لب من برسانی
من پای تو یک عمر بمانم تو نمانی

من عشق به تو دادمو عمری تو به من درد
این عشق چرا این همه بی رحمترت کرد

من خوب شدم عشقِ تو پروانگی ام بود
این خوب شدن هدیه ی دیوانگی ام بود

از آن نفسی که به دلم عشقِ تو کم شد
چرخیدنِ من دور تو گرداب خودم شد

با اینکه همه عمر مرا کشت خیالت
هر آنچه گرفتی ز منو عشق حلالت

تو دورترین ساحل قلبِ منِ بی دل
در غربتِ پارو زدنِ کشتیِ در گل

از داغِ بزرگی که نگاهت به دلم دوخت
یک شهر به حالِ منِ دیوانه دلش سوخت
دیدگاه ها (۱)

روزگاریست که ما را نگران می‌داریمخلصان را نه به وضعِ دگران م...

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدشبر جفایِ خارِ هجران صبرِ بلب...

و تو آن شعر محالی که هنوزبا دو صد دلهره در حسرتِ آغاز توامچ...

خاطرم هست که آدینه تماشایی بودوقتی از آمدنت،کوچه چراغان می ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط