پارت ۶ | اتفاقی؟
پارت ۶ | اتفاقی؟
ساعت کاری تموم شده بود.
تهیونگ کیفش رو برداشت و از شرکت خارج شد.
— «بالاخره آزادی...»
چند قدم جلوتر رفت که صدای بوق ماشین توجهش رو جلب کرد.
ماشینی مشکی کنار خیابون ایستاده بود.
تهیونگ بدون توجه بهش رد شد.
چند ثانیه بعد صدایی از داخل ماشین شنید:
— «تهیونگ.»
تهیونگ برگشت.
چشمهاش گرد شد.
— «رئیس؟!»
شیشه پایین اومد.
جونگکوک پشت فرمون نشسته بود.
تهیونگ نزدیک ماشین رفت.
— «شما اینجا چی کار میکنین؟»
— «زندگی میکنم.»
تهیونگ خندید.
— «عه! پس شوخی بلدین.»
جونگکوک نگاهش کرد.
— «سوار شو.»
تهیونگ با تعجب گفت:
— «چی؟»
— «مسیرت کجاست؟»
— «خونه.»
— «این رو فهمیدم.»
— «پس چرا پرسیدین؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— «آدرس بده.»
تهیونگ چند لحظه فکر کرد.
— «نه.»
جونگکوک:
— «چرا؟»
— «ممکنه فردا اخراجم کنین.»
— «چرا باید اخراجت کنم؟»
— «چون توی ماشین رئیس سوار شدم.»
جونگکوک:
— «این دلیل اخراج نیست.»
تهیونگ لبخند زد.
— «مطمئن نیستم.»
جونگکوک سرش رو به صندلی تکیه داد.
— «پس پیاده برو.»
تهیونگ دو قدم عقب رفت.
— «باشه.»
جونگکوک:
— «واقعاً؟»
— «بله.»
تهیونگ راه افتاد.
پنج ثانیه بعد صدای ماشین دوباره کنارش اومد.
شیشه پایین رفت.
— «سوار شو.»
تهیونگ لبخند زد.
— «نظرتون عوض شد؟»
— «نه. فقط دارم میفهمم چرا اینقدر دیر میرسی شرکت.»
تهیونگ با خنده سوار شد.
— «خب، رانندهی شخصی رایگان هم که داشته باشم، چرا دیر نرسم؟»
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.
— «از همین الان پشیمون شدم.»
— «ولی دیر شده.»
ماشین حرکت کرد.
چند دقیقه سکوت برقرار شد.
تهیونگ از پنجره بیرون رو نگاه میکرد.
بعد گفت:
— «رئیس؟»
— «هوم؟»
— «شما همیشه اینقدر ساکتین؟»
— «وقتی تو کنارم نیستی، بله.»
تهیونگ برگشت سمتش.
— «این تعریف بود؟»
— «نه.»
تهیونگ خندید.
— «یه روز ازتون یه تعریف درست میگیرم.»
جونگکوک لبخند خیلی کوچیکی زد.
— «موفق باشی.»
تهیونگ متوجه لبخندش شد.
برای اولین بار، رئیس همیشه اخموش رو اینطور دید.
و عجیبتر اینکه...
از دیدنش خوشش اومد.
ساعت کاری تموم شده بود.
تهیونگ کیفش رو برداشت و از شرکت خارج شد.
— «بالاخره آزادی...»
چند قدم جلوتر رفت که صدای بوق ماشین توجهش رو جلب کرد.
ماشینی مشکی کنار خیابون ایستاده بود.
تهیونگ بدون توجه بهش رد شد.
چند ثانیه بعد صدایی از داخل ماشین شنید:
— «تهیونگ.»
تهیونگ برگشت.
چشمهاش گرد شد.
— «رئیس؟!»
شیشه پایین اومد.
جونگکوک پشت فرمون نشسته بود.
تهیونگ نزدیک ماشین رفت.
— «شما اینجا چی کار میکنین؟»
— «زندگی میکنم.»
تهیونگ خندید.
— «عه! پس شوخی بلدین.»
جونگکوک نگاهش کرد.
— «سوار شو.»
تهیونگ با تعجب گفت:
— «چی؟»
— «مسیرت کجاست؟»
— «خونه.»
— «این رو فهمیدم.»
— «پس چرا پرسیدین؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— «آدرس بده.»
تهیونگ چند لحظه فکر کرد.
— «نه.»
جونگکوک:
— «چرا؟»
— «ممکنه فردا اخراجم کنین.»
— «چرا باید اخراجت کنم؟»
— «چون توی ماشین رئیس سوار شدم.»
جونگکوک:
— «این دلیل اخراج نیست.»
تهیونگ لبخند زد.
— «مطمئن نیستم.»
جونگکوک سرش رو به صندلی تکیه داد.
— «پس پیاده برو.»
تهیونگ دو قدم عقب رفت.
— «باشه.»
جونگکوک:
— «واقعاً؟»
— «بله.»
تهیونگ راه افتاد.
پنج ثانیه بعد صدای ماشین دوباره کنارش اومد.
شیشه پایین رفت.
— «سوار شو.»
تهیونگ لبخند زد.
— «نظرتون عوض شد؟»
— «نه. فقط دارم میفهمم چرا اینقدر دیر میرسی شرکت.»
تهیونگ با خنده سوار شد.
— «خب، رانندهی شخصی رایگان هم که داشته باشم، چرا دیر نرسم؟»
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.
— «از همین الان پشیمون شدم.»
— «ولی دیر شده.»
ماشین حرکت کرد.
چند دقیقه سکوت برقرار شد.
تهیونگ از پنجره بیرون رو نگاه میکرد.
بعد گفت:
— «رئیس؟»
— «هوم؟»
— «شما همیشه اینقدر ساکتین؟»
— «وقتی تو کنارم نیستی، بله.»
تهیونگ برگشت سمتش.
— «این تعریف بود؟»
— «نه.»
تهیونگ خندید.
— «یه روز ازتون یه تعریف درست میگیرم.»
جونگکوک لبخند خیلی کوچیکی زد.
— «موفق باشی.»
تهیونگ متوجه لبخندش شد.
برای اولین بار، رئیس همیشه اخموش رو اینطور دید.
و عجیبتر اینکه...
از دیدنش خوشش اومد.
- ۳۲۴
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط