فریب

پارت ۳۰
بلند شدم برم یه چیزی بیارم جین بخوره که دستمو گرفت
+راستش وقتی لندن بودم برات سوغاتی خریدم…تازه یادم اومد …دیشب میخواستم بهت بدم…اما نشد…چون که…
&آره بازم ببخشید…
+اشکالی نداره…الان می‌خوام بهت بدمش…چشماتو ببند…
چشمامو بستم جین دستمو گرفت و نوازش کرد…با حس لبای گرمش روی دستم چشمامو باز کردم و خواستم دستمو بکشم که محکم تر گرفت
&جین تو نباید این کار رو بکنی…در شأن تو نیست…
لباشو از دستم جدا کرد…
+چه اشکالی داره؟…
دستمو گرفته بود و باهاش بازی میکرد…بعد از مدتی دستمو رها کرد…دستمو روی زانوم گذاشتم که نوری توجهم رو جلب کرد…وقتی دستمو آوردم بالا نوری که در حلقه بازتاب میشد دیدم …دهنم از تعجب کمی باز شد…
+راستش ازت می‌خوام…که باهم زندگی کنیم.‌..میدونم خواسته بزرگ و بی جاییه…
دیدگاه ها (۰)

فریب

فریب

فریب

فریب

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط