سلامممم

سلامممم
امیدوارم حالتون عالی باشهه بدون معطلی من با پارت جدید رمانم برگشتم امیدوارم گه عالی باشه و حوصلتون سر نره


[ازمایشگاه سرد}
پارت دوازدهم:


خب...
(مکث می‌کند و به کوه‌های روبه‌رو خیره می‌شود، انگار سوالم را سبک‌وسنگین می‌کند)

پس از سکوتی کوتاه می‌گوید:
این اهمیتی ندارد. اصلاً می‌دونی بهتره بریم به روستایی که قبلاً بهت درباره‌اش گفته بودم؟ دیگر صبح شده و ما هنوز از دیشب نخوابیدیم. پس بهتره کمی استراحت کنیم؛ نظرت چیه؟

من با لبخندی آرام پاسخ می‌دهم:
آره، ولی... اِم... می‌شه قبلش به سوال من جواب بدی و هی سوالم رو نپیچونی، جک؟

او قهقهه‌ای آرام سر می‌دهد، بی‌آنکه چشم از منظرهٔ بینظیر روبه‌رو بردارد:
اصلاً می‌دونی چیه؟ تا نخوابی به سوالت جواب نمی‌دم. آدم‌ها نیاز به استراحت دارن.
(برمی‌گردد و با لبخند به صورتم نگاه می‌کند)
حتی شما، خانم کله‌شق!

با نارضایتی می‌گویم:
اما جک، تا جواب سوالم رو نفهمم، خوابم نمی‌بره!

جک دستش را روی سرم می‌گذارد و آرام نوازش می‌کند:
اما بی‌ اما خانم کوچولو، برای نجات پدرت نیاز به انرژی داریم.

با اخم گفتم:
حرفت منطقیه، ولی باید جوابم رو بدی ها!

جک به سمت ماشین حرکت کرد و پشتش را به من کرد. درحالی که در ماشین را باز می‌کرد، با لبخندی آرام‌بخش که شاید فقط برای من آرام‌بخش بود نگاهم کرد و گفت:
البته بانوی جوان، یک روزی به جواب سوالت خواهی رسید. حالا بیا بریم.

در جوابش گفتم: چشم!
و به سمت ماشین دویدم.

جک آرام خندید.
پرسیدم: به چی می‌خندی؟
جواب داد: زود گول خوردی. من گفتم یک روزی، نگفتم که کی.

به سمت او برگشتم: اما جک!
او دوباره خندید و ماشین را روشن کرد و آرام پیچید تا دور بزند.

جک: باشه باشه، عصبانی نشو شاهدخت کوچولو.

بگذریم.
داشتم به جاده‌هایی که با سرعت از کنارمان می‌گذشتند نگاه می‌کردم که ناگهان ماشین ایستاد.
به سمت جک برگشتم که بپرسم آیا رسیده‌ایم، ولی با صحنه‌ای وحشتناک روبرو شدم!!

از میان شکم جک، تیغه‌ای سنگی‌مانند بیرون زده بود خاردار و خشن.
خون‌ریزی شدید بود و جک نفس نمی‌کشید!

جک!! جککک!!
چند بار داد زدم و صدایش کردم، ولی هیچ پاسخی نیامد.
او مرده بود. ولی چطور؟ ما که تازه حرکت کرده بودیم و هیچ‌کس هم دنبالمان نبود!

دستم‌ها میلرزید. مغزم از فریاد خالی بود. چه کار باید می‌کردم؟ چه کاری می‌توانستم بکنم؟

از ماشین پیاده شدم و به سمت صندلی راننده رفتم. از پشت شیشه، جک را تماشا کردم غرق در خون.
خون روی صندلی مشکی، در نور صبحگاهی می‌درخشید. بوی آهن و خون، فضا را دربر گرفته بود.

احساس بدی داشتم. خب، معلوم بود؛ احساس بدی بهم دست می‌داد. همین الان دومین بهترین فرد زندگی‌ام را از دست داده بودم. چه حسی می‌توانستم داشته باشم؟
از اینکه فقط می‌توانستم جک را… تماشا کنم، متنفر بودم. از خودم متنفر بودم که چطور جلوش را نگرفتم.

همین‌طور داشتم خودم را سرزنش می‌کردم که ناگهان…


(ادامه دارد)
دیدگاه ها (۰)

سلامممم به روی ماهتوننننچطوریننننامیدوارم حالتون خوب که نه ع...

سلامممممچطورینننن؟میدونم خیلی وقته نبودم ولی...[ازمایشگاه سر...

You must love me... P13

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط