[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت 1 ]
[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت 1 ]
از صبح تهیونگ عجیب ساکت بود. مدام بین اتاق و سالن رفتوآمد میکرد و وسایلش رو داخل چمدون میذاشت. ات که روی مبل نشسته بود، از همون اول متوجه رفتارهاش شده بود، اما چیزی نمیپرسید.
تا اینکه بالاخره نتونست بیشتر از این سکوت کنه.
«تهیونگ...»
تهیونگ که مشغول تا کردن لباسش بود، سرش رو بلند کرد.
«جانم؟»
ات چند لحظه به چمدون کنار دستش نگاه کرد.
«کجا میری؟»
دستهای تهیونگ برای لحظهای متوقف شد. انگار منتظر همین سؤال بود. نفس عمیقی کشید و لباس رو کنار گذاشت.
«یه سفر کاریه... باید چند روز برم یه شهر دیگه.»
ات با تعجب نگاهش کرد.
«چند روز؟»
تهیونگ کمی مکث کرد.
«چهار، پنج روز. شاید بیشتر... هنوز دقیق نمیدونم.»
همین جواب کافی بود تا لبخند کوچیکی که روی صورت ات بود، محو بشه.
«یعنی چند روز اینجا تنها باشم؟»
تهیونگ سریع نزدیکش شد و کنارش نشست.
«میدونم...»
دست ات رو گرفت و انگشتهاش رو دور دستش حلقه کرد.
«خودمم اصلاً از این بابت راحت نیستم. اگه میتونستم تو رو هم با خودم میبردم.»
ات با صدای آرومی گفت:
«من نمیگم نرو... فقط دلم نمیخواد بری.»
تهیونگ چند ثانیه چیزی نگفت. نگاهش روی صورت ناراحت ات موند و بعد با انگشت شستش آروم روی دستش کشید.
«میدونم.»
بعد کمی به سمتش خم شد.
«ولی مجبورم برم، وگرنه باور کن نمیتونستم اینطوری بذارمت و برم.»
ات نگاهش رو پایین انداخت.
«پس زود برگرد.»
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
«سعی میکنم حتی یه روز هم بیشتر نمونم.»
چند لحظه سکوت بینشون افتاد. بعد تهیونگ دوباره شروع کرد به جمع کردن وسایلش، اما این بار هر چند ثانیه یکبار نگاهش سمت ات میرفت.
انگار خودش بیشتر از ات نگران این جدایی بود.
بالاخره زمان رفتن رسید.
تهیونگ چمدونش رو کنار در گذاشت و آخرین نگاهش رو به خونه انداخت. بعد برگشت سمت ات.
ات هنوز ناراحت بود و سعی میکرد بغضش رو پنهان کنه.
تهیونگ جلو رفت و بدون حرف، محکم بغلش کرد.
«مراقب خودت باش، باشه؟»
ات سرش رو روی سینهاش گذاشت و آروم گفت:
«تو هم مراقب خودت باش.»
تهیونگ کمی ازش فاصله گرفت و دو دستش رو روی شونههای ات گذاشت.
«و یه چیزی...»
ات نگاهش کرد.
«هر وقت دلت گرفت، بهم زنگ بزن.»
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
«هر ساعتی بود، هر دلیلی داشتی، حتی اگه فقط دلت خواست صدای منو بشنوی، زنگ بزن. نمیخوام وقتی من نیستم چیزی رو توی خودت بریزی.»
چشمهای ات دوباره پر از اشک شد.
تهیونگ با دیدن چشمهای خیسش، با نگرانی صورتش رو لمس کرد.
«گریه نکن... من که برای همیشه نمیرم.»
ات با بغض گفت:
«ولی دلم برات تنگ میشه.»
تهیونگ لبخند کوچیکی زد و پیشونیش رو بوسید.
«منم دلم برات تنگ میشه. بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
بعد دوباره دستش رو گرفت و انگشتهاشون رو در هم قفل کرد.
«و لطفاً حواست به خودت باشه. غذا بخور، شبها دیر نخواب و در رو هم برای کسی باز نکن. اگه چیزی لازم داشتی، منتظر نمونی تا برگردم. بهم بگو، هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم.»
ات با وجود ناراحتی، لبخند کوچیکی زد.
«باشه، آقای نگران.»
تهیونگ خندید.
«چون تو رو تنها میذارم، حق دارم نگران باشم.»
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن.
بعد تهیونگ بالاخره چمدونش رو برداشت.
«باید برم.»
ات دستش رو گرفت.
«تهیونگ...»
«هوم؟»
«زود برگرد.»
تهیونگ لبخند زد، دستش رو فشرد و آروم گفت:
«قول میدم.»
بعد خم شد و آخرین بوسه رو روی پیشونی ات گذاشت.
«خداحافظ، ات.»
ات با صدای گرفته جواب داد:
«خداحافظ...»
تهیونگ چند قدم از در فاصله گرفت، اما قبل از اینکه کاملاً بره، دوباره برگشت.
«یادت نره زنگ بزنی.»
ات با چشمهای خیس سر تکون داد.
«یادم نمیره.»
تهیونگ برای آخرین بار لبخند زد و از در بیرون رفت.
در که بسته شد، سکوت سنگینی تمام خونه رو گرفت.
ات چند لحظه همونجا کنار در ایستاد و به جای خالی تهیونگ خیره موند.
و تازه وقتی صدای قدمهاش دیگه شنیده نمیشد، بغضی که تمام مدت نگه داشته بود، شکست.
ادامه دارد....
از صبح تهیونگ عجیب ساکت بود. مدام بین اتاق و سالن رفتوآمد میکرد و وسایلش رو داخل چمدون میذاشت. ات که روی مبل نشسته بود، از همون اول متوجه رفتارهاش شده بود، اما چیزی نمیپرسید.
تا اینکه بالاخره نتونست بیشتر از این سکوت کنه.
«تهیونگ...»
تهیونگ که مشغول تا کردن لباسش بود، سرش رو بلند کرد.
«جانم؟»
ات چند لحظه به چمدون کنار دستش نگاه کرد.
«کجا میری؟»
دستهای تهیونگ برای لحظهای متوقف شد. انگار منتظر همین سؤال بود. نفس عمیقی کشید و لباس رو کنار گذاشت.
«یه سفر کاریه... باید چند روز برم یه شهر دیگه.»
ات با تعجب نگاهش کرد.
«چند روز؟»
تهیونگ کمی مکث کرد.
«چهار، پنج روز. شاید بیشتر... هنوز دقیق نمیدونم.»
همین جواب کافی بود تا لبخند کوچیکی که روی صورت ات بود، محو بشه.
«یعنی چند روز اینجا تنها باشم؟»
تهیونگ سریع نزدیکش شد و کنارش نشست.
«میدونم...»
دست ات رو گرفت و انگشتهاش رو دور دستش حلقه کرد.
«خودمم اصلاً از این بابت راحت نیستم. اگه میتونستم تو رو هم با خودم میبردم.»
ات با صدای آرومی گفت:
«من نمیگم نرو... فقط دلم نمیخواد بری.»
تهیونگ چند ثانیه چیزی نگفت. نگاهش روی صورت ناراحت ات موند و بعد با انگشت شستش آروم روی دستش کشید.
«میدونم.»
بعد کمی به سمتش خم شد.
«ولی مجبورم برم، وگرنه باور کن نمیتونستم اینطوری بذارمت و برم.»
ات نگاهش رو پایین انداخت.
«پس زود برگرد.»
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
«سعی میکنم حتی یه روز هم بیشتر نمونم.»
چند لحظه سکوت بینشون افتاد. بعد تهیونگ دوباره شروع کرد به جمع کردن وسایلش، اما این بار هر چند ثانیه یکبار نگاهش سمت ات میرفت.
انگار خودش بیشتر از ات نگران این جدایی بود.
بالاخره زمان رفتن رسید.
تهیونگ چمدونش رو کنار در گذاشت و آخرین نگاهش رو به خونه انداخت. بعد برگشت سمت ات.
ات هنوز ناراحت بود و سعی میکرد بغضش رو پنهان کنه.
تهیونگ جلو رفت و بدون حرف، محکم بغلش کرد.
«مراقب خودت باش، باشه؟»
ات سرش رو روی سینهاش گذاشت و آروم گفت:
«تو هم مراقب خودت باش.»
تهیونگ کمی ازش فاصله گرفت و دو دستش رو روی شونههای ات گذاشت.
«و یه چیزی...»
ات نگاهش کرد.
«هر وقت دلت گرفت، بهم زنگ بزن.»
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
«هر ساعتی بود، هر دلیلی داشتی، حتی اگه فقط دلت خواست صدای منو بشنوی، زنگ بزن. نمیخوام وقتی من نیستم چیزی رو توی خودت بریزی.»
چشمهای ات دوباره پر از اشک شد.
تهیونگ با دیدن چشمهای خیسش، با نگرانی صورتش رو لمس کرد.
«گریه نکن... من که برای همیشه نمیرم.»
ات با بغض گفت:
«ولی دلم برات تنگ میشه.»
تهیونگ لبخند کوچیکی زد و پیشونیش رو بوسید.
«منم دلم برات تنگ میشه. بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
بعد دوباره دستش رو گرفت و انگشتهاشون رو در هم قفل کرد.
«و لطفاً حواست به خودت باشه. غذا بخور، شبها دیر نخواب و در رو هم برای کسی باز نکن. اگه چیزی لازم داشتی، منتظر نمونی تا برگردم. بهم بگو، هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم.»
ات با وجود ناراحتی، لبخند کوچیکی زد.
«باشه، آقای نگران.»
تهیونگ خندید.
«چون تو رو تنها میذارم، حق دارم نگران باشم.»
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن.
بعد تهیونگ بالاخره چمدونش رو برداشت.
«باید برم.»
ات دستش رو گرفت.
«تهیونگ...»
«هوم؟»
«زود برگرد.»
تهیونگ لبخند زد، دستش رو فشرد و آروم گفت:
«قول میدم.»
بعد خم شد و آخرین بوسه رو روی پیشونی ات گذاشت.
«خداحافظ، ات.»
ات با صدای گرفته جواب داد:
«خداحافظ...»
تهیونگ چند قدم از در فاصله گرفت، اما قبل از اینکه کاملاً بره، دوباره برگشت.
«یادت نره زنگ بزنی.»
ات با چشمهای خیس سر تکون داد.
«یادم نمیره.»
تهیونگ برای آخرین بار لبخند زد و از در بیرون رفت.
در که بسته شد، سکوت سنگینی تمام خونه رو گرفت.
ات چند لحظه همونجا کنار در ایستاد و به جای خالی تهیونگ خیره موند.
و تازه وقتی صدای قدمهاش دیگه شنیده نمیشد، بغضی که تمام مدت نگه داشته بود، شکست.
ادامه دارد....
- ۴۸۱
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط