فیکشن یائویی سانزو ریندو

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندو
به قلم سنجین••••☆
🌩-‌ - - - - - -‌ - - - - - - پارت نوزدهم:

و بعد با حواس پرتی به جای آینه به خودش نگاه کرد و اونو دید-زمانی که پاهاشو روی هم انداخته بود و
روبه مایکی متمایل شده بود،آرنجش رو روی شونه‌ی مایکی و دستش رو توی موهای صورتی خودش فرو کرده بود و درست زمانی که لبه های لیوان رو با انگشت های کشیده توی هوا نگه میداشت،داستانی رو برای مایکی تعریف میکرد که ریندو نمیتونست بشنوه

و ریندو،دوباره مسخ خاطرات انگشت هایی شد که قبلا روی پوستش کشیده میشدن-موهاش رو نوازش میکردن و گاهی بدنش رو چنگ مینداختن

و شاید میتونست با خجالت و شرمساری کامل بیان کنه که چقدر توی سن بیست و چند سالگی و به عنوان یه مرد‌ بالغ،هوس نشستن روی پاهای مرد دیگه‌ای رو داره

تصوراتشو به شدت پس زد و یکهویی ایستاد-اما نگاهش همچنان درگیر بود-چشمش به دیوار سنگی پشت سره سانزو بود اما توی خاطراتش به آخرین شبی که جدا شده بودن برگشته بود

و درواقع مغز و قلبش،باهم در جنگ بودن
قدم برداشت که فاصله بگیره،اما نتونست
نمیخواست-بدن ریندو،نمیخواست که از سانزو دور بشه

تلو تلو خورد-دوباره و مثل دفعه‌ی قبل!
مطمئن بود که قراره دوباره از حال بره
خیسی عرق رو روی کمرش حس میکرد و سرمای زمستون رو توی گونه‌هاش

:هی...هی
ریندو؟ صدامو میشنوی؟

دست ران دوره کمرش پیچیده شده بود و اصلا نمیدونست از کجا ظاهر شده- ریندو
تقریبا از حال رفته بود-برای یک لحظه افتادن سرش رو به عقب حس کرد
اما بعد-شاید چند دقیقه بعد تونست خودشو بالا بکشه
:ریندو خون دماغ شدی!

ران همچنان نگهش داشته بود چونکه ریندو بعد از دیدن خون بینیش،دوباره سست شده بود و حالا حتی تلاشی برای ایستادن روی پاهاش نمیکرد و ران،کاملا اون رو با دستی که دوره‌ کمرش انداخته بود نگه داشته بود

به سختی نفس میکشید-چشمهاش هیچ جارو نمی‌دیدن و بعد یکهو باز میشدن-
ریندو برای فرار از دست ران حرکت کرد ، اما رو به جلو تاب خورد و ران فهمید که اون میخواد ازش دور شه،اما دست دیگه‌ش رو هم جلوی سینه‌ش گرفت:ریندو؟

ریندو-می‌شنید و نمی‌شنید
احساس میکرد توی آب فرو میره و بیرون میاد
:خوبی؟

صورت نگران و مضطرب ران رو بعد از چند سال دیده بود،دلش بدجوری برای دیدن اون صورت تنگ شده بود-پس بالاخره نرم شد:دارم بالا میارم!
ریندو-به هر زوری شده زمزمه کرد و ران مضطرب اونو از جمعیت اطرافش بیرون کشید
با این حال کوکو دنبالشون راه افتاد:وایسا ران!

ران وایساد اما ریندو توی قدم های اخر،خودشو به توالت رسوند و بالاخره،تونست بالا بیاره
و کوکو،پشت سرش ایستاد و موهاشو عقب برد:استفراغت چرا این رنگیه؟

پرسید قبل از اینکه به لخته های خون دقت کنه و ریندو،کف دستشویی به دیوار نه چندان محکم تکیه زد و ران،ترسیده روبه روش زانو زد:ریندو اگه جوابمو ندی زنگ میزنم آمبولانس...

╭─────┈┈┈.°୭‌       
╰┈➤ 🌈
 .𝂅  ִ ◯⃘ 𝆬 .  𞥊ֹ ׄ   𝇈⃝☁️𓂃
۫  ︩︪𔓕 🔥ৎ  Ɨɑց:: #سانزوxریندو  𝆺𝅥 ׅ𝆭   ࿚     ‌  
ㅤׁ  ᨦദ   ֹֹ  🔗  ˳   ๋ 𝐾𝑒𝑒𝑝 𝑐𝑎𝑙𝑚 𝑎𝑛𝑑 𝑏𝑒 𝑘𝑖𝑛𝑑 ︪︩   𓆪 ׅ  ๋   ‌   
་  ‌ ˖ 🍋 ៹࣪  ֹ 𝓱𝓪𝓻𝓾𝓬𝓱𝓲𝓼𝓮𝓷 ׅ 𝆺𝅥 ִ𝆭
دیدگاه ها (۰)

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌ - - - - - -...

۲۰۰ تایی شدنمون مبارککککککککککک🎊✨️🎉

فصل دوم:␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌ - -...

فصل دوم:␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌----...

اگه با هم دعوا کنید و از خونه بزنید بیرون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط