پارت ۲۴ — «فرار کن رها!»
پارت ۲۴ — «فرار کن رها!»
رها با خنده از اتاق بیرون دوید.
ـ جونگکوک، نمیتونی منو بگیری!
جونگکوک پشت سرش راه افتاد.
ـ وایسا ببینم!
آ.ت از پشت سر گفت:
ـ فقط خرابکاری نکنین!
تهیونگ خندید:
ـ فکر کنم دیر شده.
رها از کنار مبل رد شد و پشتش قایم شد.
جونگکوک وارد پذیرایی شد.
ـ رها کجایی؟
رها خیلی آرام گفت:
ـ اینجا نیستم.
جونگکوک برگشت سمت مبل.
ـ صدات از همینجا میاد!
رها خندید و از طرف دیگهی مبل فرار کرد.
جونگکوک هم دنبالش رفت.
ـ عکس رو پاک کن!
ـ نه!
ـ خواهش میکنم!
ـ اول اعتراف کن باختی!
جونگکوک ایستاد.
ـ باشه... باختم.
رها هم ایستاد.
ـ جدی؟
ـ آره.
رها لبخند زد.
ـ پس دیگه دنبالم نمیای؟
جونگکوک:
ـ نه.
رها با خیال راحت جلو اومد.
همین که نزدیک شد، جونگکوک سریع بالش رو برداشت و جلوی راهش گرفت.
ـ گرفتمت!
رها:
ـ تو گفتی نمیای!
ـ گفتم دنبالت نمیام. نگفتم نمیگیرمت!
آ.ت از خنده گفت:
ـ این دیگه بازی با کلماته.
تهیونگ هم خندید.
ـ من طرف هیچکدومتون نیستم.
رها با اعتراض گفت:
ـ تهیونگ، کمک!
تهیونگ لبخند زد.
ـ متأسفم، این جنگ خانوادگیه.
رها:
ـ خیانت!
جونگکوک با خنده گفت:
ـ بالاخره یکی عاقل پیدا شد.
رها دست به سینه شد.
ـ خیلی خب... پس خودم حلش میکنم.
جونگکوک:
ـ چی کار میکنی؟
رها لبخند زد.
ـ نقشهی دوم.
آ.ت آه کشید.
ـ دوباره شروع شد...
و جونگکوک تازه فهمید که این جنگ هنوز خیلی مونده تا تموم بشه.
رها با خنده از اتاق بیرون دوید.
ـ جونگکوک، نمیتونی منو بگیری!
جونگکوک پشت سرش راه افتاد.
ـ وایسا ببینم!
آ.ت از پشت سر گفت:
ـ فقط خرابکاری نکنین!
تهیونگ خندید:
ـ فکر کنم دیر شده.
رها از کنار مبل رد شد و پشتش قایم شد.
جونگکوک وارد پذیرایی شد.
ـ رها کجایی؟
رها خیلی آرام گفت:
ـ اینجا نیستم.
جونگکوک برگشت سمت مبل.
ـ صدات از همینجا میاد!
رها خندید و از طرف دیگهی مبل فرار کرد.
جونگکوک هم دنبالش رفت.
ـ عکس رو پاک کن!
ـ نه!
ـ خواهش میکنم!
ـ اول اعتراف کن باختی!
جونگکوک ایستاد.
ـ باشه... باختم.
رها هم ایستاد.
ـ جدی؟
ـ آره.
رها لبخند زد.
ـ پس دیگه دنبالم نمیای؟
جونگکوک:
ـ نه.
رها با خیال راحت جلو اومد.
همین که نزدیک شد، جونگکوک سریع بالش رو برداشت و جلوی راهش گرفت.
ـ گرفتمت!
رها:
ـ تو گفتی نمیای!
ـ گفتم دنبالت نمیام. نگفتم نمیگیرمت!
آ.ت از خنده گفت:
ـ این دیگه بازی با کلماته.
تهیونگ هم خندید.
ـ من طرف هیچکدومتون نیستم.
رها با اعتراض گفت:
ـ تهیونگ، کمک!
تهیونگ لبخند زد.
ـ متأسفم، این جنگ خانوادگیه.
رها:
ـ خیانت!
جونگکوک با خنده گفت:
ـ بالاخره یکی عاقل پیدا شد.
رها دست به سینه شد.
ـ خیلی خب... پس خودم حلش میکنم.
جونگکوک:
ـ چی کار میکنی؟
رها لبخند زد.
ـ نقشهی دوم.
آ.ت آه کشید.
ـ دوباره شروع شد...
و جونگکوک تازه فهمید که این جنگ هنوز خیلی مونده تا تموم بشه.
- ۹۴
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط