رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۶۸۷
-باشه پس خداحافظ.
_خداحافظ فداتشم.
تماسو قطع کردم و با نیش باز گفتم: ماهم داریم
میریم یزد.
با سرخوشی گفت: اینقدر دلم واسه یزد تنگ
شدهها.
خندید و ادامه داد: محدثه ضرر کرد که اینقدر زود
رفت.
با خنده گفتم: اگه ماهان بفهمه واسه محدثه خواستگار داره میاد و بخاطر این رفته یزد چیکار میکنه؟
دستشو به چپ و راست تکون داد.
-نگو نگو.
کنارش روي مبل نشستم.
_ولی خب، قرار نیست که جواب مثبت بده.
#روز_بعد
#محدثه
با حرص اتاقمو جمع و جور میکردم.
-آخه مادرمن چرا بهشون گفتی بیان؟
صداش از توي آشپزخونه بلند شد.
-بازم که غر زدي! دارم میگم پسره پولداره.
داد زدم: خب به درك من نمیخوامش.
با حرص گفت: ببر صداتو محدثه وگرنه دمپایی پامو درمیارم میکوبم وسط فرق سرتا.
نفس پر حرصی کشیدم.
بخاطر این خواستگار الدنگ مجبور شدم به ماهان دروغ بگم.
********
مامان و بابا از هال بیرون رفتند و شروع کردند به خوش آمد گفتن.
مامان هر چه قدر گفت برم توي اتاق نرفتم و لج کردم.
داداش بیجنبهی بیشعور منم بدون اینکه ازم پشتیبانی کنه همراه اونها شده میگه خوشبختت میکنه.
بره گمشه، معلوم نیست پسره از کدوم آشغال دونیه تهران بلند شده اومده.
اخمهام یه لحظه هم از هم باز نمیشد.
بابا به داخل راهنماییشون کرد.
نگاه از گل فرش گرفتم و سرمو بالا آوردم اما با کسی که چشم تو چشم شدم چشمهام تا آخرین حد ممکن گرد شدند و حتی یادم رفت نفس کشیدن یعنی چی.
این اینجا چه غلطی میکنه؟!
با همون نگاه شیطون لعنتیش نگاهم کرد.
با پیکی که مامان ازم گرفت سریع به خودم اومدم و
خودمو جمع کردم اما از تعجب نزدیک بود شاخ دربیارم.
باهاشون احوال پرسی کردم.
اگه مطهره بود قطعا از تیپ شوهرش پس میوفتاد.
این ماهان لعنتی اینجا چیکار میکنه؟
اونها روي مبل نشستند.
منم پایین مبلها روي فرش نشستم.
نگاه متعجبم فقط روي ماهان بود و مهردادم سعی میکرد نخنده.
کم کم اخمهامو توي هم کشیدم و با یه چشم غره نگاه ازش گرفتم.
اونوقت نباید بهم بگه؟...
همین که وارد اتاق شدم به سمتش چرخیدم و با توپ پر گفتم: تو چرا...
سریع دست هاشو بالا گرفت و تند گفت: آروم باش آروم باش، بخدا فحش نمیخوام.
با اخم گفتم: چرا بهم نگفتی؟
لبخند شیطونی زد.
_میخواستم سوپرایزت کنم عشقم.
با تهدید توي لحنم گفتم: یه بار دیگه بهم بگی عشقم اون دندوناي خوشگلتو پایین میارما.
بهم نزدیکتر شد.
-یعنی الان خوشحال نشدي؟ میخواي برم بگم من زن نمیخوام؟
دندونهامو روي هم فشار دادم.
-غلط میکنی که زن نمیخواي، باید منو بخواي.
خندید و دو طرف صورتمو گرفت.
-آخ من قربونت برم، مگه میشه تو رو نخوام؟
سعی کردم لبخند پررنگی نزنم.
-یعنی قراره زنت بشم؟
به صورتم نزدیکتر شد.
-قراره زنم بشی، خانم خونم بشی، قراره بالاخره لمست کنم.
دیدگاه ها (۲)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۶۸۸تموم حسم پر کشید و حرص نگاهمو پر ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۶۸۹مشتمو جلوي دهنم گرفتم.-عه عه! عجب...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۸۶قلبم از هیجان، از بهت، نمیدونم از...

کاری که الان انتظار دارم مهرداد انجام بده🫂🥺

درمانگر عشق. پارت۷۱

مهرو

P1 بیو هانیخستم نگاه ساعت کردم دیدم 2 شبه وسایلم رو جمع کردم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط