ادامه پارت6:اون کسی که مرد ازش خواهش میکرد بهش رحم کنه هی
ادامه پارت6:اون کسی که مرد ازش خواهش میکرد بهش رحم کنه هیونجین بود.
نمیتونستم تکون بخورم.هیونجین آروم به سمت اون مرد رفت و در یک حرکت نیش هایش را وارد گردنش کردو او را کشت.
میخواستم به سمتش برم ولی پاهام تکون نمیخوردن.هیونجین گردن بندش رو برداشت و وقتی خواست بره من رو دید.
هیونجین:پس درست حدس زدم.توهم خوناشامی وگرنه تا الان از ترس مرده بودی.
فلیکس:تواز کجا فهمیدی؟
هیونجین:وقتی ته سونگ گردن بندت رو میخواست دیدم چجوری قایمش کردی و اینم دیدم رز سفید بود.آدم ها از این نوع گردن بند ندارن
گفتم:تو از کدوم خاندانی؟
گفت:رز سرخ.و رفت
تاچند دقیقه بعد از رفتنش همون جا ایستادم بعد به خانه رفتم.وقتی به خانه رسیدم سریع به اتاق لینو رفتم و بدون در زدن وارد شدم
لینو:چته مگه در زدن بلد نیستی
گفتم:ببخشید خیلی شوکه شدم باید چیزی رو بهت بگم.
گفت:بیا بشین ببینم چی شده
گفتم:امروز با چندتا از قلدر های مدرسه دعوام شد یکی از بچه های کلاس کمکم کرد اسمش هیونجینه در راه برگشت به خانه فهمیدم خوناشامه
لینو گفت:چی واقعا؟ عضو کدوم خاندانه
گفتم:رز سرخ
گفت:اون میدونه تو خوناشامی؟
گفتم:اره میدونه
پرسیدم از خاندان رز سرخ چی میدونی؟
گفت:درواقع خاندان هوانگ با نشان رز سرخ.راستش ما رابطه چندان خوبی باهاشون نداریم.
گفتم:یعنی میگی بهش نزدیک نشم
گفت:اگه این کارو نکنی بهتره
یه باشه گفتم و به اتاقم برگشتم.تقریبا یک ساعت بعد صدای در خانه رو شنیدم.سولان اومده بود اون دختر خالمه.پارک سولان با نشان لیلیوم.بخوام چیزی درموردش بگم فقط میتونم بگم یه دختر نچسب چاپلوس.چون خواهرم سال اول راهنماییه اون بعضی روزها به اینجا میاد تا تو درس ها به هیوجو کمک کنه.
ولی به نظرم فقط به این بهونه میاد اینجا تا منو ببینه.هرجور شده میخواد بهش توجه کنم منم اصلا حوصلشو ندارم.
رو تختم نشسته بودم که وارد اتاق شد.
با ناز و عشوه گفت:فلیکس چی کار میکنی؟
گفتم:فکرنمیکنم باید به تو بگم
گفت:یعنی چی ناسلامتی دوست های بچگی هستیم
گفتم:اون برای قبلا بود
گفت:چی شده چرا باهام اینجوری رفتار میکنی
نزدیک بود یه گریه الکی راه بندازه تا مامانم بیاد نازشو بکشه.
گفتم:باشه حالا گریه نکن .ببخشید من امروز خیلی کار داشتم یکم خستم دفعه بعد باهات صحبت میکنم.
یه باشه گفت و از اتاق بیرون رفت.
پایان پارت6
نمیتونستم تکون بخورم.هیونجین آروم به سمت اون مرد رفت و در یک حرکت نیش هایش را وارد گردنش کردو او را کشت.
میخواستم به سمتش برم ولی پاهام تکون نمیخوردن.هیونجین گردن بندش رو برداشت و وقتی خواست بره من رو دید.
هیونجین:پس درست حدس زدم.توهم خوناشامی وگرنه تا الان از ترس مرده بودی.
فلیکس:تواز کجا فهمیدی؟
هیونجین:وقتی ته سونگ گردن بندت رو میخواست دیدم چجوری قایمش کردی و اینم دیدم رز سفید بود.آدم ها از این نوع گردن بند ندارن
گفتم:تو از کدوم خاندانی؟
گفت:رز سرخ.و رفت
تاچند دقیقه بعد از رفتنش همون جا ایستادم بعد به خانه رفتم.وقتی به خانه رسیدم سریع به اتاق لینو رفتم و بدون در زدن وارد شدم
لینو:چته مگه در زدن بلد نیستی
گفتم:ببخشید خیلی شوکه شدم باید چیزی رو بهت بگم.
گفت:بیا بشین ببینم چی شده
گفتم:امروز با چندتا از قلدر های مدرسه دعوام شد یکی از بچه های کلاس کمکم کرد اسمش هیونجینه در راه برگشت به خانه فهمیدم خوناشامه
لینو گفت:چی واقعا؟ عضو کدوم خاندانه
گفتم:رز سرخ
گفت:اون میدونه تو خوناشامی؟
گفتم:اره میدونه
پرسیدم از خاندان رز سرخ چی میدونی؟
گفت:درواقع خاندان هوانگ با نشان رز سرخ.راستش ما رابطه چندان خوبی باهاشون نداریم.
گفتم:یعنی میگی بهش نزدیک نشم
گفت:اگه این کارو نکنی بهتره
یه باشه گفتم و به اتاقم برگشتم.تقریبا یک ساعت بعد صدای در خانه رو شنیدم.سولان اومده بود اون دختر خالمه.پارک سولان با نشان لیلیوم.بخوام چیزی درموردش بگم فقط میتونم بگم یه دختر نچسب چاپلوس.چون خواهرم سال اول راهنماییه اون بعضی روزها به اینجا میاد تا تو درس ها به هیوجو کمک کنه.
ولی به نظرم فقط به این بهونه میاد اینجا تا منو ببینه.هرجور شده میخواد بهش توجه کنم منم اصلا حوصلشو ندارم.
رو تختم نشسته بودم که وارد اتاق شد.
با ناز و عشوه گفت:فلیکس چی کار میکنی؟
گفتم:فکرنمیکنم باید به تو بگم
گفت:یعنی چی ناسلامتی دوست های بچگی هستیم
گفتم:اون برای قبلا بود
گفت:چی شده چرا باهام اینجوری رفتار میکنی
نزدیک بود یه گریه الکی راه بندازه تا مامانم بیاد نازشو بکشه.
گفتم:باشه حالا گریه نکن .ببخشید من امروز خیلی کار داشتم یکم خستم دفعه بعد باهات صحبت میکنم.
یه باشه گفت و از اتاق بیرون رفت.
پایان پارت6
- ۲۱۳
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط